تبليغاتX
هزارو یکمین شب - آکواریوم
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

« آكواريوم »

 

گوشم را چسباندم به ديوار ، صداي بالا آمدن حباب هايي را شنيدم كه تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند . و صداي دست و پا زدن تهمينه را شنيدم كه ته آكواريوم لابه لاي گوش ماهي ها و صدف ها مانده بود .

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

کتری را می گذارم روی اجاق، جوش بیاید. شیر آب را باز می کنم، ظرف ها را می شویم. آب می کشم. از نو آب می کشم. اما صدا می آید، قطع نمی شود، کم نمی شود. حتی لازم نیست گوشم را بچسبانم به دیوار. از تمام آشپزخانه صدای دست و پا زدنش شنیده می شود. و صدای حباب هایی که از دهنش خارج می شود. شاید کمک می خواهد. چشم هایم را می بندم؛ شاید صد تا یا بیشتر، ماهی گیر کرده لای موهایش! ماهی های ریز اقیانوسی. ماهی هایی که به اندازه ی یک بند انگشت کوچکند.

مادربزرگ می گفت فردوس را جادو کرده بودند. چهل دعانویس، چهل جادو را توی آب خیسانده و بعد به اش خورانده بودند.  و هر چه ماهي و بچه ماهي بود را از چشمش انداخته بودند.البته همیشه اول قصه اش می گفت که فردوس می مُرد برای تهمینه. آن روزها تهمینه عاشق ماهی بود. برای همین فردوس به يكي در بازار شیشه گرها گفته بود که یک تنگ بزرگ که صد تا یا بیشتر ماهی – ماهی های کوچک به اندازه ی بند انگشت – جا بگیرد درست کند. -آن روز ها می گفتند تُنگ؛ ولی من می گویم آکواریوم- . توی اش صدف، تیله های شیشه ای رنگارنگ و گوش ماهی ریخته بودند. گوش ماهی هایی که وقتی دم گوش ات می گرفتی، صدای موج دریا را نه، بلکه صدای فردوس را می شنیدی که تمام طول ساحل را دنبال تهمینه دویده بود،اما پیدایش نکرده بود و هنوز فریاد می زد: تهمینه!

اکنون به خاطر می آورم، بار اولی که اسمش را شنیدم.مادربزرگ قصه اش را گفت، شاید سه ساله بودم یا پنج ساله . همان شب خوابش را دیدم. دیدم که مادرم شده. مرا به دنیا آورد- شاید وسط مطبخ تاریک و کوچکش بود- و صدایم زد ماهی. فردوس خم شد و آرام توی گوشم گفت: غمگین نشو بچه! این زن عاشقه ماهیه!

اما ته دلش اخم كرده بود و مدام تكرار مي كرد « بچه ماهي لا مذهب ناقص الخلقه! »

و دیدم که ماهی ام. خودم را دیدم که دم دارم. و تنم از فلس پوشیده شده. فردوس مرا از آغوش تهمينه كند، برد و انداخت توی آن آکواریوم.

بعدها هر شب خوابش را می دیدم. می دیدم که تهمینه به زورغذاي ماهي  می خوراند به من.

دیشب هم خوابش را دیدم. دیدم که گردنبند مرواریدی که پدرش از مکه برایش آورده بود از هم گسست. دیدم که دست و پا می زد، و حباب های بزرگی از دهانش بیرون می آمد. آخر سر آنقدر دست و پا زد که گردنبند مرواریدش از هم گسست. و پخش شد کف آکواریوم.

هنوز هم خوابش را می بینم. شاید هفته ای یک شب، شاید بیشتر یا مثلاً هر شب.

می بینم اش؛ که دست و پا می زند. و قبل از آنکه بتوانم چشم از ناخن های فرو رفته اش در قالي بردارم، صدای شکستن گردن اش مرا از خواب می پراند.

لای ملافه ام به خود می پیچم. ناخن هایم در دیوار فرو می رود. زیرشان پر شده از پودر سفید گچی. انگار از زیر این لایه ی گچی، از بین آن آجرها، قرار است چیزی شگفت شاید جنازه ای بیرون بکشم. حتی می تواند آکواریوم هم باشد.

هميشه به گردن شكسته ي تهمينه كه مي رسيد مادربزرگ با گوشه ي چارقدش پاي چشم هايش را پاك مي كرد و مي گفت: «كاش مادر نزاده بودت تهمينه!»

دست مي كشيد به سرم و مي گفت : « كاش هيچ مادري دختر نمي زاييد! براي اين مرد جماعت ...» و آه مي كشيد.

آه كشيدم و صداي آه كشيدن تهمينه را از پشت ديوار مطبخ شنيدم. برايم لقمه گرفته بود. مرا برد و نشاند روي زانوهايش، لقمه را خوراند به ام. پارچه ي گل گلي را به قدم گرفت. بريد و دوخت و سرم كرد. مرا برد جلوي آيينه. قبل از آنكه چشمم به قطره هاي شوري بيفتد كه سرخاب گونه اش را شسته و تا چانه اش لغزيده بودند، لكه هاي خوني را ديدم كه روي چادر افتاده بود. دستم را گرفت، تا دم در مكتب خانه برد. تمام راه سوزش نوك انگشت هايش را حس مي كردم. كنارم نشست. ملا نگاهم كرد، به چشم هايش عجيب مي آمدم شايد، اسمم را پرسيد.

و هجي اش را به من آموخت. «م »، «ا »، «ه »، «ي ».

ناگهان تن پوشيده از فلسم از زير چادر ليز خورد و موهاي برهنه ام ريخت بيرون. تهمينه زير چادرش قايم ام كرد. ديگر كنده نشدم از او. مرا به مطبخ كوچك خانه برگرداند. بعدها هرگز حرفي از هجي و حروف و مكتب خانه نزد. چادرم را تا كردم و گذاشتم توي بقچه ام و ته صندوقخانه قايم كردم.

موهاي برهنه ام هر روز بلند تر مي شد، من ماهي تر و فردوس اخموتر. صورتم را مي چسباندم به آكواريوم مثل تهمينه. ماهي ها جمع مي شدند آن طرف شيشه. و قصه ي تهمينه را توي گوشم زمزمه مي كردند.

زماني كه گردنبند مرواريدش از هم گسست و ريخت كف آكواريوم. گردنبندي كه پدرش نه، بلكه فردوس زماني كه معشوق اش بود، از مكه نه، بلكه از درياي آن طرف سيستان برايش هديه آورده بود.

فردوس فرياد مي زد « آن بچه ماهيِ لا مذهبِ ناقص الخلقه!» و التماس مي كرد كه تهمينه خودش را بكشد كنار . اما تهمينه به صداي بلند مي گريست.

از خواب پريدم. ديدم به اندازه ي كف دست هاي فردوس صورتم سرخ شده و تنم كبود.

و مرواريدهاي بي شماري را ديدم كه توي حباب ها بالا مي آمدند و تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند و دوباره مي سريدند ته آكواريوم. نك پا ايستادم جلوي اكواريوم،  دستم را بردم توي آب، حباب تركيد و مرواريد غلطيد توي دستم. گرم بود، ناگهان آب شد، مزه اش كردم، شور بود.

چشم هايم را بستم و تهمينه را ديدم كه مي گريست. گهواره ي خالي مرا مي تكاند و ماهي ماهي مي كرد و مي گريست. لبش ترك خورده بود و خوني شده بود. سر انگشت هايش مي سوخت از بس حواسش پرت شده و سوزن رفته بود به شان . چشم هايش مي سوخت. تنش مي سوخت. دلش مي سوخت. چنانكه، گويي آتش گرفته. و خودم را ديدم. سرم روي زانويش بود. و تنم كبود.

موهايم تكه تكه پخش شده بود روي گل هاي قالي. سطح آب آكواريوم پر بود از تار تار موهاي برهنه ي من. صندوقچه اش را آورد. دست برد توي صندوقچه ، چيزي گذاشت كف دستم. دستم را مشت كرد و گفت كه مواظبش باشم.

مرواريد درشتي بود كه بوي ساحل دورترين درياها را مي داد. بوي غريب ترين ماهي ها را. و ماهي گيرها. نخش كردم و انداختم دور گردنم.

وقتي فردوس برگشت تهمينه نبود. بُرد يمني گرفته بود، حرير، ابريشم و .... و همه به قد و پهناي تهمينه!

اما او نبود، هيچ جاي خانه نبود. نه توي مطبخ، نه پشت بام، نه لب حوض توي حياط.

 فرو رفته در خود، جمع شده، پناه برده بود به صدف هاي كف آكواريوم. به فلس هاي من دست مي كشيد و ورد مي خواند. دعا مي كرد تا موهايم دوباره بلند شوند، بلند و برهنه .

داشتم خفه مي شدم، خودم را بالا كشيدم، تا سطح آب آكواريوم. موهاي تار به تارم چسبيدند به صورتم.

از مادربزرگ بدم آمد. اي كاش قصه ي ديگري بلد بود.

توي آينه خودم را ديدم. مرواريد درشتي به گردنم بود، كه بوي درياهاي دوردستي را مي داد.

از گردنم كندم و انداختم اش ته آكواريوم.

گوش هايم را گرفتم. ماهي ها چنان به گريه افتادند كه استخوان هايم سوخت. تنم را ديدم كه از هم شكافت، با فلس هايي كه بيرون زدند و نفسم در نيامد. دلم آب مي خواست. دلم مي سوخت و آب مي خواست. دلم آكواريوم مي خواست.

چشم هايم بسته شد. تهمينه را ديدم كه ناخن هايش در قالي فرو رفته، گردنش شكسته بود چنان كه حتي اگر همان چهل دعا نويسي كه او را خواب كرده بودند – تا بچه ماهي ناقص الخلقه بزايد-  هم نمي توانستند وردي بخوانند و خوب اش كنند.

دلش مي سوخت، پوست اش از هم شكافته بود. فلس نزده بود بيرون، بلكه اين استخوان هايش بودند. شكسته و بيرون زده.

فردوس را ديدم؛ توي چشم هايش زني بود كه مي لرزيد، روي گردن شكسته اش رد دست هاي مردي بود كه شايد هنوز هم بسيار دوستش مي داشت. ناخن هايش در قالي فرورفته بود و بچه ماهي ناقص الخلقه اش را مي خواست.

تهمينه؛ خودش را تا دم آكواريوم كشاند، و ناگهان در آب فرو رفت .... با موهاي بلند و برهنه اش. بار اولي بود كه چنين برهنه و بلند مي ديدمشان. بيرون از زير چارقدهاي بلند و ضخيمش.

لب هاي ترك خورده اش مي خنديد. در حاليكه در آب فرو مي رفت، در حاليكه بين دندان هاي ماهي هايي كه عاشقشان بود جويده مي شد، در حالي كه پوسته پوسته مي شد گونه هاي سرخاب زده اش، به مردي مي انديشيد كه زماني معشوق اش بود. و عاشق موهاي بلند و برهنه اش. دستمال بين دست هايش را از هم گشود، شانه هاي چوبي بيشماري كه فردوس زماني به او هديه داده بود. بوي چوپ درخت هاي آن طرف درياها را مي داد. بوي موهاي برهنه ي پخش شده ي او را. بچه ماهي ها گير كرده بودند لاي موهايش. تقلا مي كردند ليكن دست و پا زدن بيهوده بود؛ چون مادرانشان مشغول جويدن پوست و گوشت دست و پاي تهمينه بودند.

 حباب ها كوچك و كوچكتر مي شدند، كوچكترتر....

تهمينه هنوز لبخند مي زد. و دلش بچه ماهي اش را مي خواست كه نمي دانست مرد توي كدام دريا گم و گورش كرده بود.

دلم مي سوخت، دست و بالم مي سوخت، فلس هاي تنم مي سوخت. چشم گشودم و انگشت هايم را ديدم. ديدم كه زير ناخن هايم آغشته به گچ است. ديدم كه ناخن هايم ديوار را مي درند. چنان كه گويي چيزي شگفت ، چيزي ديگرگونه تر، شايد  تهمينه آنجا خفته باشد. و صداي حباب ها را شنيدم، حباب هايي را كه كوچك و كوچتر مي شدند.

آكواريوم!

تنگ بته جقه دار تهمينه از زير ناخن هايم ديده شد.

تهمينه. دست و پا نمي زد. تقلا نمي كرد. لبخند مي زد. به تن پوشيده از فلسم مي نگريست و مي گريست. چنان صدايم زد: « ماهي‌ »! گويي مدت ها گم ام كرده بوده.

خودم را به آب زدم. و دندان هايم را حس كردم. بوي گوشت و خون تهمينه را هم.

از بين انگشت هايش سر خوردم، ماهي هايي را ديدم كه تكه تكه اش مي كردند. فقط فرصت كردم لبخندش را ببينم. و چشم هايش را. ديدم كه مي انديشد، به مردي كه زماني معشوق اش بود، به فردوس . قبل از اينكه جادو شود. قبل از اينكه تمام ماهي هاي درياهاي دور و نزديك و آكواريوم از چشمش بيفتد. و شنيدم كه مرد مي خندد. توي چشم هاي تهمينه مرد را ديدم؛ دست هايش فرو رفته در موهاي برهنه ي تهمينه. مي خنديد و مي گفت: « تو ماهي مي زايي! و من پدر اولين بچه ماهي اين شهر مي شوم. صدايش مي زنيم « ماهي » ! ».

 

ابتداي مرداد87 فاطمه باباخانی 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |