|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته
آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.
- قسمتی از داستان جدیدم که به زودی ...-
خب ... با تور سفید ... لباس سفید... گل های سفید ... مرا به اتاق های سرتاسر سفید این خانه عروس آوردند! در ابتدای فصل شکوفه های سفید گیلاس ...
و حالا درگیرم... درگیر مطبخ و پیراهن های آغشته به بوی پیاز داغم. درگیر کلاس های بی حوصله ی دانشگاه ... درگیر پرز فرش ها که مدام باید از روی میزها زدوده شوند. درگیر تبصره ماده های گیج کننده ی این قانون در هم پیچیده... و عاشق... گویی تا انتهای جهان ... اما به زودی با تهمینه برمی گردم... با تهمینه زنی که آبستن ماهی هایی بود که هزار تکه اش کردند...