تبليغاتX
هزارو یکمین شب - صدایم کن : یوسف!
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

«صدایم کن: یوسف!»

 

مارال؛ در حالی که آن مرتیکه ی قوزی پفیوز چاله ی ته انبار را پر می کند،مرا از خودش می گیرد، قندانم می کند و آرام توی گوشم می گوید: فکر کن اسمت یوسفه، وگرنه مثل همین مرتیکه ی قوزی پفیوز می شی! قوزی و پفیوز.

همه شنیده بودند که هفتاد پشت ما اینطوری بوده است؛ همینطوری قوزی، مرتیکه و معلوم الحال.

مارال قوزی و پفیوز نیست، بلکه همه تا یادشان می آید او را همینطوری دیده اند. حتی وقتی مرا زایید هم همین طوری بود. نمی دانم چه چیزش گیجم می کند. عصرها توی بالکن پیراهن های مرا وصله پینه می کند و زیر لبش ذکر می گوید؛ آنقدر نگاهش می کنم که نمی دانم کی بلند می شود و می رود توی اتاقش.

از وقتی شکمش بالا آمده دیگر کاری به کارم ندارد. مرتیکه ی قوزی پفیوز همیشه می گوید من چشم و دل ناپاکم. قالپاق دزدِ چشم و دل ناپاک!

تقصیر من نیست که تو، توی تشت مسی وسط حیاط تنت را می شویی! نگاهت می کنم. نمی شود. نگاهت نمی کنم. دارم لیست می زنم. داغ می شوی. می ترسم. قوزم را قایم می کنم. بلند می شوم و پله هایتان را دو تا یکی می کنم و خودم را می رسانم پشت بام. مارال را می بینم. توی تشت مسی وسط حیاط تنش را می شوید. نگاهش نمی کنم. مرتیکه ی قوزی پفیوز دارد دید می زند. و شکم مارال هی بالا می آید و بالاتر و بالاتر. مرتیکه ی قوزی پفیوز لیسش می زند. مارال وسط تشت مسی دردش می گیرد. نگاهش نمی کنم. مرتیکه ی قوزی پفیوز می رود توی انباری و در را پشت سرش قفل می کند. دوباره چاله می کند. مارال بچه را از خودش نمی گیرد که قنداقش کند، خودش را می تکاند. بچه می ریزد.

دردم می گیرد. انگاری قوزم دارد بزرگتر می شود. از پشت بام هفتاد تا همسایه این وری و آن وری مان خودم را می رسانم وسط شهر. وسط شهر هزار تا پارکینگ دارد. توی هر پارکینگ هزار تا پیکان پارک شده. هر پیکان چهار تا قالپاق دارد. چهار تا!

یکهو اقم می گیرد. پرده ی پنجره ی کوچکم را کنار می زنم. مرتیکه ی قوزی پفیوز دارد چالش می کند. مارال را نه. شبیه من است. این را مرتیکه به مارال می گوید. می گوید که شبیه من است. شبیه قالپاق دزد چشم و دل ناپاک!

می گفتند من هم شبیه آن مرتیکه ی قوزی پفیوز بودم.  

مرتیکه ی قوزی پفیوز چشم از چراغ اتاق من برنمی دارد. تا خاموشش نکنم، خوابش نمی گیرد. فکر می کند نمی فهمم که همیشه پشت سرم است. می ترسد.

شکم مارال زود زود بالا می آید. همه می گویند مارال عذراست. آن مرتیکه ی قوزی پفیوزحتی بلد نیست به مارال چطور دست بزند. من ازآن مرتیکه ی قوزی پفیوز نیستم. از مارالم، از خودش.

همه مان از مارالیم. خودم وقتی قالپاق ها را توی انبار قایم می کردم دیدمشان. همه شان را مرتیکه ی قوزی پفیوز چال کرده.آن هم بطور خیلی ناشیانه ای. همه شان چند تا انگشت دست و پایشان بیرون می ماند همیشه. نه گریه می کنند نه قنداق می شوند.

مارال؛ در حالی که آن مرتیکه ی قوزی پفیوز چاله ی ته انبار را پر می کرد،مرا از خودش گرفت، قندانم کرد و آرام توی گوشم گفت: یوسف!

آنجا هیچ کس نبود که بگوید ما هفتاد پشت همینطوری بوده ایم. همینطوری قوزی و پفیوز و مرتیکه. وگرنه من هم تکه تکه می آمدم. نه اینطوری تا صدایم کنند: یوسف!

همیشه شبیه همیم. آن قالپاق دزد چشم و دل ناپاک انگار به من رفته. باید آن چاله را پر نمی کردم، باید چالش می کردم. تا اینطوری بار نیاید. مارال همه اش ذکر می گوید، کاری به کارش هم ندارد. او از پشت بام تو را دید می زند. تو توی تشت مسی وسط حیاط داری تنت را می شویی. نگاهت می کند، نمی شود. نگاهت نمی کند. لیست می زند. داغ می شوی، می ترسد که قوزش را ببینی. فرار می کند. از پله ها می آید بالا. مارال را می بیند، توی تشت مسی وسط حیاط دارد تنش را می شوید. نگاهش نمی کند. نمی شود. نگاهش می کنم. لیسش می زنم. مارال داغ می شود. نمی ترسم. مارال می داند. هیچکس نمی داند اما. تا به حال حتی مارال از قوز هفتاد پشت ما، چندشش نشده. او این را نمی داند. از پشت بام هفتاد تا همسایه این وری و آن وری خودش را می رساند وسط شهر. فکر می کند نمی دانم. قالپاق می دزدد؛ برای پیکانی که هیچ وقت نمی تواند بخرد، تا با آن از اینجا و هفتاد پشت قوزی اش فرار کند. تا چراغش را خاموش نکند خوابم نمی برد. این آخری شبیه او بود. مطمئنم شبیه او بود. ما همه مان شبیه هم بودیم. شبیه مارال! حتی همه ی آنهایی که ته انبار خوابیده اند هم شبیه هم اند. شبیه مارال! من به دقت چالشان می کنم اما همیشه چند تا انگشت دست و پایشان بیرون می ماند. مارال نه قنداقشان می کند و نه توی گوششان می گوید: یوسف!

-         یوسف!

-         یوسف!

-         یوسف!

همه شان یوسف اند. همیشه یوسف بوده اند، هفتاد پشتشان یوسف صدا زده شده اند. و همینطوری قوزی بوده اند.

خودم همه ی هفتاد پشتشان را زاییده ام. قبل از اینکه بترسند و فرار کنند. توی آن تشت مسی وسط حیاط آن طرف دیوار، وقتی نگاهشان به من می افتد. نگاهم می کنند. نمی شود. نگاهم نمی کنند. لیسم می زنند. و بزاق دهانشان را می مالند به تنم. داغ می شوم. همانجا بار می گیرم قبل از اینکه بترسند و از پله ها فرار کنند. آن وقت این طرف دیوارم. شکمم بالا می آید، و می ریزمشان بیرون. شبیه هم اند. همه شان.

عصر می نشینم توی بالکن، پیراهن های یوسف را وصله پینه می کنم، نگاهم می کند، نمی پرسد اسم پدرش چه بود؟. سوزن می رود توی انگشتم. یقه ی پیراهن یوسف خونی می شود. هیچ وقت نمی فهمند. همه ی هفتاد پشتشان همینطوری بوده اند. وقتی می ترسند و بلند می شوند که پله ها را دو تا یکی کنند و فرار کنند پشت بام، من پیراهنشان را از پشت چنگ می زنم. پیراهن هایشان پاره می شود و رد خون جای سوزن نوک انگشت هایم در می آید به یقه ی پیراهن شان.

مرتیکه ی قوزی پفیوز نمی داند، یوسف؛ قالپاق دزد چشم ناپاک نیست. خودش را از پشت بام هفتاد تا همسایه این وری و آن وری می رساند وسط شهر، و توی تمام آن پارکینگ ها لای همه ی آن پیکان ها مرا با تشت مسی ام از زیر پیراهن وصله پینه شده اش بیرون می کشد، نگاهم می کند، نمی شود. نگاهم نمی کند، لیسم می زند و شکمم بالا می آید، و پدر همه ی برادرهایش می شود. نمی ترسد از قوزش. دهانم را روی گوشش می خوابانم و می گویم: صدایم کن زلیخا! یوسف، مرتیکه ی قوزی پفیوز!

 

فاطمه باباخانی

23/7/86

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |