تبليغاتX
هزارو یکمین شب - من سیصد ساله ام !
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
          

همین .... انگار که سیصد ساله ام .... سیصد ساله ام و تازه از زیر خاک بیرون کشیده شده ام. آنها همه جا بودند، لای برگ های درخت توت، زیر پله، بین انگشت هایمان حتی .... آن قورباغه ها همه جا بودند و داشتند همه جا را با نجاست خودشان به گند می کشیدند و قور قورشان زمین و زمان را گرفته بود. تنها می شد به خاک پناه برد، که پاک بود و پاک کننده . می شد تیمم کرد و .... می شد پاک شد!

برای همین مرده ها را دفن می کردند که پاک شوند همین. که نمی شدند.

جایی خواندم زمین هیچ جایی برای پنهان شدن ندارد، برای همین بود که با همین ناخن ها آنجا را کندم و در آن آرام گرفتم! و یکی آمد و هزار و یکشب برایم قصه گفت. با هزار و یک وسوسه!

ومرا کشید بیرون!

من سیصد ساله شده بودم .... همین حالاش هم سیصد ساله ام .... برایم قصه ی غول چراغ جادو و فرهاد بیستون و هفت خان رستم را که نگفت. قصه ی تازه ای بلد بود. یک آواز! روی یک پل!

فقط آن یک آواز را بلد بود که تا صبح برایم می خواند، قصه اش هم همین یک آواز بود.

اما من پنهان شده بودم دیگر، جایی بین قفسه ی سینه اش! آنقدر عمیق و پنهان که نه باد مرا می برد نه دست یغما! و نه صدای قور قور قورباغه های مرداب همین دور و حوالی به من راه داشت.

حالا من شهرزادم.

می خواهم قصه ی همان سیصد سال را بگویم، همان سیصد سال زیر خاک را!

باید بلند شویم و برقصیم به سلامتی هر چه بین ماست و همین. باید بنویسم، باید خوابتان ببرد و ... او آوازش را می خواند و من می رقصم! روی نوک پا! من خوابش را دیده بودم، سیصد سال خوابش را دیده بودم و حالا باید به آوازش برقصم هزار و یکشب!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |