|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
« آب مرده ها را بالا مي آورد - دو - »
دريا دور بود، درياچه هم آنقدر شور بود كه مرده ها را بالا مي آورد. همه مي دانستند، موهايش چنان بلند بود كه حتما توي آب شور آن درياچه مي پيچيد به دور انگشت ها و ساق پاهايش و كمرش ، حتي دور گردنش ، آن وقت حتما وقتي روي آب مي آمد موهايش نمك مي بست و گردنش زخم مي شد!
دريا دور بود و درياچه هم آنقدر نزديك نبود كه بتواند توي همان نيم ساعت بلند شود و تاكسي دربست بگيرد و خودش را برساند به آنجا و ترتيب خودش را بدهد.
بلند شد، جلوي آيينه چند تا موي اضافي زير ابروهايش را كشيد، كرم پودر ماليد به صورتش، گره روسري اش را محكم كرد. كيفش را خالي كرد روي ميز. تلفن همراهش را برداشت، چند تا دستمال كاغذي و آيينه اش را برگرداند توي كيفش، كيف پولش را هم برداشت. فكر كرد كه ديگر كليدهايش را لازم ندارد. گذاشت همانجا روي ميز بمانند. نه تنها هيچ چيز آن اتاق، بلكه هيچ چيز آن خانه و كوچه و محله شان حتي چيز جالب و دوست داشتني نداشت كه بخواهد براي بار آخر نگاهش كند. زنگ در به صدا درآمد. كفش هايش را پوشيد و به سرعت در را پشت سرش بست و سوار تاكسي شد.
تاكسي درست جلوي استخر ترمز كرد، پياده شد. به تابلوي سانس هاي استخر نگاه كرد، لبخند زد، و فكر كرد كه آدم از اين شانس ها كم مي آورد. امروز نوبت خواهران بود و اين وقت از روز تقريباً خلوت ترين وقت استخر. وروديه داد و كليد صندوق امانات استخر را گرفت. لباس هايش را از تنش كَند، و قبل از اينكه گوشي اش را خاموش كند، به كسي كه اسمش را به زبان نياورد پيام كوتاهي فرستاد. لبخند زد و منتظر جواب او نشد، گوشي اش را خاموش كرد. صندوق را قفل كرد ، و كليدش را به مسئول امانات تحويل داد.
يك جفت دمپايي پايش كرده بود كه مدام روي كف خيس استخر مي كشيدش. موهايش را جمع نكرد، در حالي كه يكي از غريق نجات ها به اش تذكر داده بود كه موهايش را جمع كند زير كلاه شنايش. رفت زير دوش ، آب ولرم بود. تنش خيس شده بود، اما موهايش هنوز كاملاً خيس نشده بود.
فكر كرد كه اين همه زن اين وقت روز ، با اين تن هاي خيس اينجا چكار مي كنند، با كَفَل هاي درشت و پستان هاي آويزانشان. نمي دانست كه به جز او چند نفرشان به خاطر اينكه دريا دور بوده به آنجا آمده اند. اصلاً اگر دريا نزديك هم بود، مثل درياچه ي شورشان باز اهميت چنداني نداشت. چون همه ي آنها بايد با دامن و پيراهن بلند مردانه و روسري مي رفتند توي آب. براي همين درياچه ي شور هم خيلي مزه نمي داد.
مردها با مايو مي رفتند توي آب، مي ريدند توي آب، و آنها با دامن بلند و شلوار گله گشاد و روسري كه بايد محكم از پشت گردنشان مي بستند ، توي آب مي رفتند. آبِ درياچه، شور بود، نمك مي چسبيد به روسري ها و پيراهن هاي شان. موهايشان كه پشت سرش جمع مي كردند و مي بستند، نمك مي بست و پشت گردنشان را زخم مي كرد. آب شور بود، خيلي شور، و مرده ها را بالا مي آورد خيلي زود.
ايستاده بود آن بالا ، مي خواست شيرجه بزند تا عمق استخر. مطمئن بود كه كار يكسره مي شود. دايو مي لرزيد، احساس كرد كه اين دايو نيست ، بلكه پاهاي اوست كه مي لرزد، حتي بدتر از چند شب پيش كه جلوي مرد آن همه لرزيده بود. حتي وقتي آن صبح برگه ي احضار دادگاه توي دستش بود هم مثل حالا نلرزيده بود، حتي وقتي كه ورق هاي تمام كتاب هايي را كه از اين و آن امانت گرفته بود تا معني دقيق واژه « زنا » را در متون فقه و جزاي عمومي و ... پيدا كند هم به اين اندازه نمي لرزيد.
جلوتر رفت، فكر كرد و زير لبش زمزمه كرد : « آب مرده ها را پاك مي كند ! »
احتمالاً اين را توي يكي از ستون هاي همان روزنامه هايي كه مرد هميشه همراهش داشت خوانده بود. يك لحظه شك كرد كه حتماً اين جمله را توي همان روزنامه ها خوانده است. بايد يادش مي آمد كه كجا خوانده . يك قدم كشيد عقب . فكر كرد ، چشم هايش را بست تا شايد يادش بيايد، ولي كاملاً فراموش كرده بود. مطمئن بود كه اين جمله را توي يك زمان خاص و يا مكان خاص و يا توي يك شرايط خاص ديده . ولي يادش نمي آمد كجا و چطور.
عصباني شد. و به چيزي كه به خاطرش مي خواست آن كار را بكند فكر كرد، اينطوري حتماً ثابت مي كرد كه بي گناه بوده است. شايد هم برعكس. ولي ديگر مهم نبود. چون مرد را مي شناخت ، و مي دانست آنقدر كارش حساب و كتاب دارد كه همه چيز به نفعش تمام مي شود.
آماده شد، جلوتر رفت، خواست چشم هايش را ببندد ولي نشد، فقط اين را فهميد كه در يك لحظه تا بجنبد و تصميمش را عوض كند، از آن بالا شيرجه زده بود توي آب.
با سر كه توي آب فرو رفت، چشم هايش را بست و به ياد اولين باري افتاد كه نمي دانست چرا ، شايد غريزي، مرد لب هايش را بوسيده بود و او به سرعت چشم هايش را بسته بود و مرد همانجا رهايش كرده بود و گفته بود كه چقدر بدش مي آيد از اين « ادا ». دقيقاً به همين عنوان ؛ گفته بود كه وقتي مي بوسدش و يا هر كار ديگري مي كند با او ، چشم هايش را نبايد ببندد.
شيرجه اش در آب تا عمقي بود كه در يك لحظه همه ي غريق نجات ها را وحشتزده كرد، همه شان به سرعت خودشان را رساندند آن گوشه ي استخر.
چشم هايش را باز كرد، آب رفت توي گلوش، نتوانست زير آب بماند، خودش را خواست بكشد بالا، مرد را مقابلش ديد، بلند شده بود و جلوي قاضي چنان قرص و محكم داشت هر آنچه سرهم كرده بود را توضيح مي داد كه انگاري جدي جدي همه اش را به چشم خودش ديده است. حتي نكات ريز را هم از قلم نمي انداخت. اينكه آنها روي روزنامه ي همان روز همه ي آن كارهايي كه به ريز مي گفت را كرده بودند.
غريق نجات ها شيرجه زدند توي آب، از آب گرفتندش. گفتند : مرده!
قفسه س سينه اش را فشار دادند، گلويش خِرخِر كرد، آب كه فوّاره زد بيرون تازه يادش آمد كه كجا ديده بود، كه «آب مرده ها را پاك مي كند». دو بار ، سه بار ، آب فوّاره زد بيرون و سرفه كرد.
درست توي روزنامه ي همان روز بود. توي يكي از صفحات داخلي اش گزارشي به همين عنوان از يك خبرنگار شايد درجه دو، يا سه چاپ شده بود. دقيقاً يادش مي آمد كه كي ديده بودش. روزنامه ها را پهن كرده بودند روي زمين. آنجا كفپوش نداشت. ولي چند تا صندلي كهنه ودرب داغان آنجا انبار شده بود. اولش قرار نبود كه آن همه خودشان را توي دردسر بيندازند. بالاخره مجبور شدند ، روزنامه اي كه مرد صبح همان روز خريده بود را پهن كنند روي زمين. درست وقتي كه مرد از او خواسته بود به رو بخوابد چشمش به تيتر درشت آن گزارش افتاده بود. گزارش در مورد هندوهايي بود كه خاكستر مردگانشان را در آب مي ريختند تا آب پاكشان كند، اما اين مرده ها نبودند كه پاك مي شدند، بلكه آب بود كه آلوده مي شد! نجس مي شد، نجس ... نجس ...
غريق نجات ها حسابي ترسيده بودند، اما وقتي سرفه كرد و نفس نفس زد، گفتند: زنده است، خدا را شكر!
بردندش توي دفتر استخر. خواباندندش روي تخت. لباس هايش را تنش كردند. نشاني كَس و كارش را خواستند. حرفي نزد. يك ساعت بعدش، حالش سرجايش آمده بود. مي توانست بلند شود و راه برود. همه ي آنهايي كه توي استخر بودند و شيرجه ي او را ديده بودند مدام مي گفتند اين معجزه بوده كه زنده مانده!
گفتند كه حتماً بايد برود دكتر. تنش را دوباره نگاه كردند، كمر به پايينش كبود شده بود، زير بغلش و پاي چشم هايش هم كبود شده بود.
فكر كرد نبايد اين طوري مي شد. حتي بيشتر، شايد مسخره ي همه ي شان هم شده بود. حتماً تا چند ساعت ديگر همه شان قضيه را براي پسرها و شوهرهايشان تعريف مي كردند و به ريشش مي خنديدند.
اولين كاري كه كرد اين بود كه به سرعت خودش را از آنجا كشيد بيرون. و فكر كرد كه خدا كند هيچ آشنايي بينشان نبوده باشد.
درد داشت. دفترچه ي بيمه اش هم مانده بود روي ميزش، وقتي همه ي كيفش را خالي كرده بود روي ميز. دسته كليدش را هم كه برنداشته بود. تاكسي گرفت و خودش را به مطب يك دكتر عمومي نه خيلي معروف توي يك بيمارستان عمومي وسط شهر رساند. دكتر گفت كه بايد آزمايش بدهد. سه روز طول مي كشيد تا جواب آزمايش را بدهند.
وقتي از مطب دكتر بيرون مي آمد دلش چنان شور افتاده بود كه ديگر قضيه ي استخر را به كل فراموش كرده بود. آمد توي حياط بيمارستان. نشست روي نيمكت ، كنار فواره ي آب وسط حياط بيمارستان. دكتر احتمال پاره شده گي رحم تا خيلي چيزهاي ديگر را داده بود. اين طوري خيلي گران تمام مي شد برايش حتي از مردن هم گرانتر. فكر مي كرد راحت مي شود، اما حالا هيچ چيز ، حتي قضيه ي دادگاه هم به اين حد اهميت نداشت. بلند شد، رفت آزمايش داد، و كلي اصرار كرد كه زودتر جواب آزمايش را بدهند. گفتند كه نمي شود!
تنش كبود شده بود، درد داشت، و فكر دريايي كه دور بود يا نبود و درياچه ي شورشان هم از سرش پريده بود. رفت ساندويچ گرفت، و درست همانجا روي همان نيمكت كنار فواره نشست. دقيقاً سه روز و سه شب!
به نگهباني گفته بود كه همراه يكي از بيماران است. به خيلي هاي ديگر هم مي گفت توي رخت شوي خانه بيمارستان كار مي كند. بالاخره به هر كسي چيزي مي گفت. تا جوابش آزمايش اش را گرفت.
آزمايش اش را خارج از نوبت و با هزار مكافات برد توي مطب دكتر، دكتر تذكر داد كه بايد نوبت را رعايت مي كرد. وقتي از مطب دكتر بيرون مي آمد، انگار سرش به ديوار خورده بود چنان كه ردش هنوز روي پيشانيش مانده بود. حتي چند بار دستش را برد به پيشانيش، و دنبال قسمتي كه فكر مي كرد به ديوار خورده گشت. تا از پله ها پايين برود چند بار به اين و آن تنه زد. رفت و تا ساعتي كه خودش هم نفهميد كي روي همان نيمكت كنار فواره نشست.
فكر كرد، دوباره به درياچه ي شور و دريايي كه نزديك نبود . خنديد، و شروع كرد به صداي بلند خنديدن.
درست فكر كرده بود، « آب مرده ها را پاك مي كند » . و به اين فكر كرد ، آبي كه مي تواند مرده ها را پاك كند حتماً مي تواند زنده ها را هم پاك كند. جواب آزمايش را ريز ريز كرد و ريخت زير پايش.
وقتي دكتر گفت كه چرا تنش كبود شده خنده اش گرفت. چون حتي نمي دانست كه سنگ كليه داشته است.
همه چيز را فراموش كرد. بايد مي رفت سراغ يك نفر ديگر ، يكي كه بتواند به اش كمك كند كه عنوان «زنا» را كه مرد به او داده بود، رد كند.
17/4/86
فاطمه باباخاني