تبليغاتX
هزارو یکمین شب - مریمه گی یک مرده
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

 

                                                    مریمگی یک مرده

 

داشت برمي گشت، با خاطره ي زني كه دفن اش كرده بود . براي بار آخر ، سرش را برگرداند و به خاكش نگاه كرد و به تمام گلايول هايي كه بالاي سرش ، داشت مي پژمرد. بي اراده گفت: « آن وقت اسمش را مي گذاشتيم مريم ! »

 

زن بالاخره سرش را چرخاند، زل زد توي صورتش، گفت : « ولي حرف زد ! »

پيرزن چنان نگاهش كرد كه خجالت بكشد ، كه بهانه اي بهتر از اين پيدا كند و بس كند از اين همه ، اين همه ، اين همه همين هايي كه دارد مي بافد ! و ليوان را داد دستش و زل زد به اش ، آنقدر نگاهش كرد كه مطمئن شد تا ته سر مي كشدش.

گفت : « كلي بابت اش پول خرج كرده ام ! »

گفت : « مي گفت ، حتماً پسر مي شود !»

گفت : « بايد بشود ، هي قحبه مي زاي ، مثل خودت ، كه چه بشود ؟!»

يكهو زن سرفه كرد ، و ليوان از دستش افتاد ، پيرزن بلند شد ، يك چيزهايي زير لبش گفت و از پله ها بالا رفت .

زن خودش را انداخت توي اتاق، دوباره سر دلش خاريد ، خنده اش گرفت ، گونه هايش را با پشت دستش پاك كرد، دستش را به شكمش كشيد ، و چيزي را به تكرار زير لبش زمزمه كرد.

« ربِّ اشرح لي صدري و يسّرِلي امري واحلل .... »

«  ربِّ اشرح لي صدري و يسّرِلي امري .... »

« ربِّ اشرح لي صدري و يسّرِلي ... »

« ربِّ اشرح لي صدري و ... »

« ربِّ اشرح لي ... »

گفت‌ : « من مريم ام ! مريم ام ... مريم ام مادر ! »

زن دست و پايش را گم كرده بود ، داشت مي لرزيد ، عرق از پشت گردنش ليز مي خورد و از يقه ي پيراهنش سر مي خورد تا سينه هايش . درد داشت ، انگاري مي خواست همين حالا بزايدش ، داشت به خودش مي پيچيد، سر دلش مي خاريد و مي دانست كه موهايش ... كه لگدهايش ... كه مدام با او حرف مي زد و مي گفت كه مريم است ... كه مريم است ... كه ... كه .... كه دختر بود !

يكهو دلش خواست پيراهنش را جر بدهد ، خواست بلند شود و تمام پنجره ها را باز كند و درها را هم ، كه جيغ بكشد كه بزايدش و تمام شود كه توي همين پنج ماهگي بزايدش و تمامش كند كه دختر بزايد ، مريم بزايد ، مريم بزايد ... مريم ... و يكهو ديد كه شير آمده به پستان هايش ! داشت مي ريخت بيرون ... همين طوري ... و او بي آنكه يك لحظه آرام بگيرد مدام تكرار مي كرد : « من مريم ام مادر ! من مريم ام مادر ، مريم ام ... مريم ! »

و بي آنكه بداند روبه قبله نشسته دست هايش را بلند كرد ، و دعا كرد كه تمام چيزهايي كه به زور به اش خورانده اند تا پسر بزايدش ، باطل شود ! باطل شود ، باطل ... و يكهو دلش خواست كه چهارمين بچه اش هم دختر باشد و پنجمين هم ، و دعا كرد تمام چهار تا زن حامله ي همسايه شان هم دختر بزايند و تمام زن هاي محله و شهر هم و دعا كرد كه همه ي زن هاي دنيا دختر بزايند ! مريم بزايند ، مريم!

 

زن زير اجاق را كم كرد، لباس دختر ها را عوض كرد، موهايش را شانه زد و بافت ، پرده ها را كشيد، پنجره ها را بسته بود، خانه را تازه گردگيري كرده بود و نمي خواست دوباره گرد و خاك همه جا را بگيرد، لباس هايش هنوز روي بند بودند توي حياط، بايد يادش مي ماند وقتي برگشت جمعشان كند، پيراهن هاي مرد را هم بايد اتو مي كشيد ، كيفش را برداشت ، مرد توي حياط منتظرش بود. دست دخترها را گرفت ، سپردشان به زن همسايه ، گفت كه يك ساعته برمي گردند ، كه فقط يك معاينه ي جزئي ست . پيرزن گوشه ي پرده را كنار زده بود و داشت نگاهشان مي كرد ، خوشحال بود ، و مدام مي گفت : « كاري ندارد كه ، آدم اصلاً نمي فهمد كي تمام شد ! »

زن گفت : « ولي اين حرف مي زنه ! »

مرد گفت : « مطمئن است ، همه مي گفتند كه كارش را خوب بلد است ، من همراهتم ، لازم نيست بترسي!»

گفت : « آمپولش را هم به زور پيدا كردم ! لعنتي چقدر هم گران است ! »

گفت : « عوضش دفعه ي بعد انشاء الله پسر مي شود آن وقت ديگر اين همه دردسر ... »

گفت : « همه اش به خاطر خودت است ها ، دخترها يك برادر مي خواهند كه من نبودم بالاي سرشان باشد يا نه !»

زن گفت : « ولي حرف زد ، گفت من مريم ام ، مريم ، مريم !»

مردم چشم غره اي رفت و سرش را برگرداند و تف كرد .

 زن چادرش را كشيد روي صورتش ، هنوز سر دلش مي خاريد كه دراز كشيد روي آن تخت فنري كه گيژ گيژ مي كرد . چشم هايش را بست و فرورفتن سوزن توي رگ اش را حس كرد . و يكهو احساس كرد كه دارد لگد مي زند ، سر دلش آنقدر مي خاريد كه دوباره كم مانده بود بلند شود و پيراهنش را جر بدهد و او را همانجا روي همان تخت فنري بزايدش و تمام شود . كه دوباره شيرش ريخت بيرون ، همينطوري داشت مي آمد و كاريش هم نمي شد كرد ، زن آمپول توي دستش لرزيد ، گفت : « آقا ! مگر چند ماهش است ، دارد چه اتفاقي مي افتد ، چرا اين طوري مي كند زنت ؟ »

زن آمپول را پس زد ، خودش را انداخت روي كف اتاق ، نفس نفس مي زد . دردش گرفته بود ، داشت حرف مي زد ، آنقدر بلند كه مرد هم مي شنيد ، زن آمپول را انداخت توي سطل زباله ، و بسته اسكناسي كه مرد به اش داده بود را آورد و گذاشت كف دست مرد ، گفت : « زنت و بردار برسون بيمارستان ! من كه گفتم ، من كه گفتم الان نمي شه ، من كه ... » و بيرونشان كرد.

ولي او داشت حرف مي زد ، مي گفت كه مريم است ، مريم !

مرد دست پاچه شده بود ، وقتي زن را بردند توي اتاق و در را بستند و نگذاشتند برود تو ، تازه فهميد كه چه اتفاقي افتاده ! تا صبح همه ي آن پرستارها و دكترهاي شيفت و حتي جراح زايمان ، دورش را گرفته بودند كه سربياورند از اينكه چطور هنوز زنده است و چطور حرف مي زند ! درست اول صبح بود كه دردش گرفت ، دوباره دورش را گرفتند ، فقط شش ماهش بود ، درست شش ماه و كسي سر درنمي آورد چه خبر است كه همه چيز به هم ريخت و تا به خودشان بيايند ... زاييدش .

زنده بود و نگاه مي كرد. گرفتندش توي بغلشان كه نگاهش كنند ، سرشان را چرخاندند كه به زن نشانش بدهند ، اتاق چنان آرام شده بود كه انگاري تمام بيمارستان آرام شده ، كه يكهو دوباره آشفته شد ، هر كاري كه مي شد كردند ، شوك دادند ، يك ، دو ، سه ، حالا ! دوباره ... دوباره ... دوباره ... زن برنگشت .

دختر بود. و موهاي بلندي داشت. با گيس هايش به دنيا آمده بود. حرف مي زد ، مي گفت كه مريم است ، مريم ، مريم ، مريم ... بردندش تا به مرد نشانش بدهند ، مرد دست كشيد به موهايش تا خواست ببوسدش ...

يخ شده بود .

تا ساعت ها بعد، هر كاري كرد ديگر حرف نزد . كه بگويد : « من مريم ام مادر ! »

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |