تبليغاتX
هزارو یکمین شب - آب ها مرده ها را بالا می آورند.
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

« آب مرده ها را بالا مي آورد (يك)»

 

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بيرون كشيدند، غريق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاري راستي راستي مرده! قفسه ي سينه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بيرون، تكانش دادند، گونه هايش داشت باد مي كرد، و آب پر شده بود زير چشم هايش چنان كه انگاري پف كرده باشد.

 يك چيزهايي داشت زير پوستش باد مي كرد و كبود مي شد، دستهايش يخ كرده بود و هيچ جوري نمي شد كه گرم شوند، و نشدند. يك جنازه مانده بود روي دستشان، آن هم زماني كه تكليف آن يكي ها هنوز مشخص نشده بود.

اينبار حتما همه مطمئن مي شدند كه زير سر خودشان است، كه همه ي اين قضايا از چشم خودشان آب مي خورد، و حتي قضايا به روزنامه ها هم مي كشيد و ممكن بود كارشان به دادستاني كل كشور هم بكشد چون قضيه داشت زنجيره اي مي شد!

براي بار آخر صداش زدند، تكانش دادند و قفسه ي سينه اش را فشار دادند، برنگشت. خانم مدير دستور داد و او را كشان كشان، از روي كف خيس و ليز استخر تا ته انباري بردند، بوي كلر گرفته بود، و بوي رطوبت كاشي هاي كف استخر را . همانطوري انداختندش روي آن يكي ها.

هيچ كدامشان تكان نمي خورد. باد كرده بودند ، گونه هاي خيلي شان كپك زده بود، جلبك هاي سبزي بودند كه داشتند روي تنشان بالا مي رفتند و توليد مثل مي كردند.

كف استخر را شستند، وسايلش را جمع و جور كردند و گذاشتند توي سطل زباله. كيفش را هم. با تمام شماره هايي كه توي دفترچه تلفنش داشت و مي شد كه زنگ بزنند به شان و بگويند كه بيايند و ببرند تا چالش كنند.

حتي هيچ كس متوجه صداي زنگ تلفن اش نشد كه تا صبح ته سطل زباله زنگ مي خورد .

همه ي لامپ ها را خاموش كردند، دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كردند و يك ربع زودتر از هر روز استخر را تعطيل كردند و رفتند.

صبح تا در را باز كردند، همه جا را گرفته بودند. همه شان انگشت به دهن ماندند ، دقيقاً يادشان بود كه ديروز بردندش و توي انباري روي آن يكي ها انداختندش. و حالا همه شان انجا بودند، روي آب!!!

كوچك شده بودند، و كبود. آن قدر كوچك و كبود كه انگاري صبح زود خروسخوان، تمام زن هاي پابه ماه شهر، بچه شان را توي آن استخر سقط كرده بودند و ريخته بودند بيرون .... بيرون از رحم شان !!!

دست و پاي شان را گم كرده بودند، با عجله همه شان را جمع كردند توي سطل زباله. درش را محكم بستند و بردند ريختند توي انباري روي آن يكي ها. مدير استخر عصباني شده بود. داشت نق مي زد كه تقصير آن يكي هاست كه حواسشان را جمع نمي كنند كه معلوم نيست چه خبر است و آخر سر گند كار حتما در مي آيد. آن يكي كه داشت در را مي بست، قول داد كه همه چيز به زودي روبه راه مي شود و نبايد خانم مدير نگران چيزي باشند و خودش همه چيز را روبه راه مي كند. برگشت، در را باز كرد، داد زد: يا حضرت فاطمه!

همه ريختند سرش، داشت كلافه مي شد،مطمئن بود كه ديروز هيچ چيزي دستش نبود، وقتي كه آمد بالاي آب، و كشيدندش بيرون و هر كاري كردند برنگشت، خودش ديده بود كه همه ي ناخن هايش زخم است و دست هايش يخ و كبودند. حتي هر كاري كرده بودند كه گرم شوند، نشده بودند، انگشت هايش خيلي وقت پيش مرده بود، انگاري!

اما حالا گوشي اش توي دستش بود و مدام داشت زنگ مي خورد! يكهو همه ساكت شدند، تمام انباري پر شده بود از صداي زنگ مداوم گوشي او، بعد همه ي كف استخر و استخر و آب و حتي وقتي دفتر روزانه ورود و خروج را باز كردند،  هم باز صداي زنگ خوردن گوشي او مي آمد كه مدام بي آنكه قطع شود زنگ مي خورد!

مدير استخر استغفراللهي گفت و تف كرد توي يقه اش و گفت كه يكي برود و آن لعنتي را از دست او بكشد بيرون و قطعش كند!

زني كه دم در بود را هل دادند جلو، با ترس رويش را برگرداند عقب و توي چشم هاي وحشت آلود  همه نگاه كرد و گفت : پس چرا من؟! من  شش ماهمه ، مي خواين بترسم پسش بندازم!

صداي زنگ گوشي داشت مي پيچيد توي گوشه هاي پچ در پيچ استخر و منعكس مي شد و مدام زيادتر و زيادتر مي شد. اگر قطعش نمي كردند ممكن بود آنقدر زيادتر بشود كه حتي تمام عابرهاي پياده اي كه از جلوي در استخر رد مي شدند هم صدايش را بشنوند و براي سر و گوش آب دادن هم شده ته و توي قضيه را دربياورند.

بالاخره هيچ كس جلو نرفت، خانم مدير عصباني شد، داد كشيد سرشان كه از بي عرضگي آنهاست و اگر او نبود هيچ كدامشان عرضه ي ماست مالي شان را نداشتند.

گفت: در انبار را مي بنديم! و جلوش ديوار مي كشيم!

بنا و كارگر خبر كردند و از بلندگوها نوار اصول اوليه شنا، نكته ها و انواع شنا و مسابقات بين المللي شنا و .... را پخش كردند. كارگرها تا عصر جلوي در انباري را ديوار چيني كردند، كاشي كاري هم كردند و بعدش با چند هزار تومان مزد اضافه تر از هر روز ديگر به خانه هايشان برگشتند.

وقتي از در بيرون مي رفتند، به اين كه حتي شب هم نمي توانند چيزهايي كه از بلند گو درباره ي شنا پخش مي شد را فراموش كنند و راحت بگيرند بخوابند مي خنديدند. حتي يكي از جوانترها گفت كه حالا كلي اصول شنا مي داند و مي خواهد از فردا هفته ي دو سه بار استاندارد برود استخر و شايد مربي شنا هم بشود و آن وقت دست از كارگري و سيمانكاري برمي دارد.

خانم مدير خيالش راحت شده بود، چند تا از غريق نجات ها دو ساعت تمام حرف زدند تا قانعش كنند كه ديگر نمي خواهند انجا كار كنند و بايد همين فردا تسویه شان را بكنند و بروند به زندگي شان برسند.

خانم مدير شايد صدبار همه شان را به جان بچه هايشان قسم داد و قرآن گرفت زير دستشان كه هيچ كس نبايد از اين قضايا بو ببرد وگرنه پاي همه شان گير است و بايد تا دادستاني عالي كشور بروند آن هم با هم!

وقتي دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كرد و بست، توي قسمت توضيحات نوشت:« در انباري به علل امنيتي و ناموسي مسدود شد» و چند لحظه فكر كرد و خودكارش را توي هوا نگه داشت و چند بار نوشته اش را مرور كرد و در ادامه اش نوشت « پنجره ي انباري كه روبه خيابان بود، كاملاً فرسوده بود و چند بار دزد و ... » . و دفتر را بست و كيفش را برداشت.

كليد ها را كه مي خواست توي كشو بگذارد متوجه لايه ي سبز رنگي شد كه دستگيره ي كشو را گرفته بود. ماليده شده بود به دستش . نگاهش كرد، پاكش كرد و بي آن كه اهميتي بدهد در را بست و رفت.

خانم مدير تمام شب تلاش كرد تا در ابتداي چهل و هفت، هشت سالگي اش پسردار شود، ولي شوهرش تا صبح مدام نق زد كه اين كارها از آنها گذشته و بعدش بلند شد و لباس پوشيد و خروسخوان از خانه رفت تا در سيرابي سر كوچه كه از پنج و نيم صبح كارش را شروع مي كرد صبحانه بخورد و بعد از پشت شيشه هاي بخار گرفته ي آنجا  دخترهاي جواني را بپايد كه توي ايستگاه اتوبوس منتظر رسيدن سرويس دانشگاه بودند.

ولي خانم مدير زودتر از او از خانه بيرون زد. از پله ها پايين رفت، در را باز كرد، و پا به كوچه نگذاشته بوي رطوبت و خيسي بيني اش را آزرد، و يكهو صداي زنگ خوردن مدام گوشي اي را شنيد كه تمام شهر را گرفته بود. خودش را انداخت توي كوچه، ته كفش هايش يك چيز ليز ماليده بود انگار، سوار تاكسي شد. كفشش را از پايش درآورد و متوجه لايه ي سبز و نرمي شد كه كف كفش هايش را گرفته بود.

اهميت نداد، پول تاكسي را حساب كرد، راننده از آيينه نگاهي به خانم مدير انداخت و نگاهي به اسكناسي كه لايه ي سبزي رويش را گرفته بود و سرش را تكان داد ....

همه ي كاركنان استخر جمع شده بودند جلوي در استخر. هلشان داد كنار و براي خودش راه باز كرد، كليدها را توي قفل چرخاند و عصباني شد كه چرا همه را هل برداشته . و همه شان به صداي ممتد زنگ خوردن گوشي اشاره كردند و ابرو بالا انداختند كه ديگر سردرنمي آورند كه چه خبر است!

تا از در تو رفتند خانم مدير جيغ كشيد: احمق ها! اين شوخي كثيف كدامتان است ...

ولي تا به خودشان بيايند همه شان توي آن مايع لزج سبز رنگي كه كف استخر را گرفته بود فرو رفته بودند، تا مچ پاي شان به گند كشيده شده بود، خانم مدير عصباني شد كه تازه كلي پول بابت كفش هايش داده كه واي به حال كسي كه اين شوخي بي مزه را كرده ....

نمي دانستند چرا ولي همه شان با هم هجوم بردند طرف انباري، شوكه شده بودند، ديواري كه كارگرها ديروز جلوي چشم خودشان مقابل در انباري كشيده بودند و بعد كاشيكاري اش كرده بودند نبود!

همه شان روي آب آمده بودند دوباره ... كوچكتر شده بودند ، خيلي كوچكتر ... به اندازه ي تخمي كه هنوز بارور نشده بود و داشت مي رفت از لوله ي فالوپ تمام زن هاي دنيا رد شود و ... كبود بودند، و يخ هم. گوشي روي آب بود و هنوز داشت زنگ مي خورد، و جلبك هاي سبزي كه تا ديروز روي گونه هاي باد كرده و كبود انها كپك زده بودند حالا داشتند از در و ديوار استخر بالا مي رفتند و حتي مي خواستند از پنجره بريزند بيرون و همه ي شهر را بگيرند كه خانم مدير عصباني شد و گوشي را از آب گرفت و دكمه اش را فشار داد و گفت: من خانم مديرم ، بسه ، بسه ، بسه ، بسه ....

و صداي گريه ي تمام دخترهايش را شنيد كه شش ، هفت ماهه توي همان استخر سقطشان كرده بود ...

 

 

فاطمه باباخاني

 بيست و هشتم  اردي بهشت 86

 امروز من از تمام خودم سقط شدم!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |