تبليغاتX
هزارو یکمین شب - سه گانه اي براي فروردين ...
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
نه به همين سادگي ها ...

 *

دست خودم نيست ، شهرزادم ! مي خواهم قصه ي يك چيز دور و تازه را بگويم . قصه ي يك شهرزاد كه بود و نبود و يك شب تا به خودش آمد ديد كه هر چه امير است و جلاد ، از دست قصه هاي او حوصله شان سر رفته . بايد قصه ي تازه اي مي گفت ، قصه اي دورتر و تازه تر .

ناگهان بود ، و به همين ناگهاني او قصه ي شهرزادي را گفت كه شهرزادگي اش دست خودش نبود . و يك شب از بس امير خميازه كشيد و حوصله اش سر رفت ، دستور داد تا در ابتداي صبح شهرزاد را گردن بزنند و شهرزاد آشوبي ته دلش به پا شد كه دردش گرفت و ...

شهرزاد تا به خودش بيايد كار از كار گذشته بود و داشت پشتك مي زد توي تُنگ تَنگِ اميري كه از قصه ي شهرزادي كه يكهو ماهي شده بود و افتاده بود توي تنگ امير تا جلاد گردنش نزند خوابش مي برد .

 

**

خب ... همين روزها ... درست همين روزها ... بچه اي تا چشم باز كرد و به خودش آمد ديد كه به دنيا آمده با سر بزرگش ... و استخوان هايش كه مي بايست محكم تر از اين حرف ها مي شدند تا سال ها بعد بتوانند زير بار اين همه حرف ...

دوام آورده ... زير بار اين همه حرف ... حروف ... كلمات ... جملات و ... همان سال ها قبل اسمش را گذاشته بودند « هادي خشايي » ! چون هادي خشايي بود نه ديبا ناظمي و نه هيچ كس ديگر . مي شناسيمش ... دوست چندين ساله ي قصه ها و غصه هاست ... گاهي اخم مي كند و گاهي مي گويد : فاطمه ببين ! تو با اين كارهات داري فرار مي كني ! ولي من فرار نمي كردم هادي جان . فقط مي خواستم جا نمانم همين . حالا تولدت مبارك ! خوشحالم كه آن روز به دنيا آمدي ، و تا دنيا به خودش بيايد بزرگ شده بودي و داشتي قصه ي دنيايي را مي نوشتي كه تا به خودش بيايد تو بزرگ شده بودي و داشتي مي نوشتي . دست خودت نيست تو هم شهرزادي!

 

***

روزي كه ديدم ات گمان بردم جهان سر و ته شده

هنگام رفتن ات چنان ميخ پرچ زمين بودم

كه تلفظ گرباد نام ات هم تكان ام نداد

مي وزيد . لعنتي سر يك حرف چنان مي وزيد

كه گفتم الان است كنده شوم !

(شعر از دومان ملکی )

 درست سال ها پيش تر از من و هادي و ديبا ؛ حتي نمي دانم وقتي به دنيا آمدي اولين چيزي كه به فكرت رسيد چه بوده ؟! فكرش را بكن ، تصورش را هم نمي توانم بكنم . يك جورهايي آره ... روزي كه ديدم ات گمان بردم...راه رفتن ات حتي گيج ام مي كند.نمي دانم چطور مي شود به «دومان ملكي» گفت ، تولدت مبارك ! ولي در هر صورت همين . همين كه تولدت مبارك . ماه هاست تمام دوشنبه ها را توي آن جمع حرف زده اي و شنيده ايم و حالا فكر مي كنم بايد بگويم : « متشكرم ! » دقيقا بايد همين را بگويم .

راستش دومان ملكي شهرزاد به دنيا نيامده ، مثل من و هادي كه شهرزاديم از اولش . ولي امير خوبي ست . حداقل با سختگيري اش شايد بشود من شهرزاد تمام عياري شوم !

« بابت همه ي نقد ها و دوشنبه ها مرسي . »

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |