تبليغاتX
هزارو یکمین شب - حکمی لای روسری هام !
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

حكمي لاي روسري هام !

-                    روسري تو بكش جلو !

-                    موهاتو بذار تو !

-                    بكش جلو ...

-                    بذار تو ...

-                    بكش ...

-                    بذار ...

-                    ب ...

-                    ب ...

-                    ...

مطمئن بودم كه جايي زير چادرشان يك هفت تير قايم كرده اند . يك هفت تير كه به اندازه همه ي هزار نفر توي خيابان گلوله داشت . به شان محل سگ هم ندادم . تا يكي شان يكهويي از بازويم گرفت و هل ام داد به طرف يكي از مغازه ها . مطمئن نبودم چكار مي خواهم بكنم و يا چه چيزي به اش بگويم كه دست از سرم بردارد . بي سيم را گرفت جلوي دهان اش ...

با لگد سوارم كردند و تا پاي ميز قاضي شيفت بردندم .

- توي دانشگاه ، خيابان ، كافه ، اداره ، همه جا چسبيده بودند . همه مي گفتند يك نوع كنه ي تازه است . يك آفت ! يك آفت دو جنسه ... كه هيچ نري بينشان نبود . اصلاً انگار هيچ وقت بين تخم هاي هيچ ماده اي ، تخم نري وجود نداشته است . -

 آن جا هم بودند . روي پله ها ، روي چادرش ، حتي وقتي بي سيم را گرفت جلوي دهانش ، چند تايي از آن ها چپيدند توي دهان اش . به دندان هايش چسبيده بودند . و وقتي حرف مي زد توي چشم مي زدند .

-                    بار اولت كه نيست خانم !

-                    اونا به ام لگد زدن ...

-                    جريمه ات مي كنم ...

-                    زنيكة – كمك آجودان – با قنداق اسلحه اش زد توي پهلوم ...

-                    بازداشتي  ...

-                    من فقط روسري ام ...

-                    رو ... سر ... ي ... ام ...

-                    رو .... سر ........ ي ............

-                    نفر بعدي !

قاضي كه انگار موها و پستان هاش را زير چادرش قايم كرده بود ، پرونده را داد دست افسر نگهبان ، از روي پوشه چند تايشان سريدند روي ميز قاضي ؛ و از خودكارش كه با آن حكم ها را مي نوشت ، بالا رفتند تا لاي انگشت هاش بچسبند و دوباره تخم كنند .

انگشت هايم يخ زده بودند ، و كليد توي قفل نمي چرخيد ، زن زير لب فحش ام مي داد و از اينكه آخر عمري اين همه آزارش مي دهم شيرش را حلالم نمي كرد . در كه باز شد هلم داد تو . و صداي پچ پچ زن هايي كه توي كوچه جمع شده بودند مثل وزوز مگسي ناخوانده توي گوشم پيچيد و خاراندش .

 زن ، روسري هام را جمع كرد و تمام شب صداي سريدن قيچي لاي ساده ترين رنگ هاي گل هاي روسري هام قيچ ... قيچ ... توي گوش هام فرو رفت . صبح روي تمام گل هاي پژمرده ي روسري هام هم چسبيده بودند ، و داشتند روي قيچي تكثير مي كردند خودشان را .

-                    موهاتو بذار تو !

-                    چي ...

-                    روسري تو بكش جلو !

-                    چي ...

و با لگد هل ام دادند توي اتومبيل گشت ، با دستمالي رُژم را پاك كرد و ماليد به همه ي صورتم . زنيكه كمك آجودان ، با قنداق زد توي پهلوم كه بس كنم و دست از ننه من غريبم بردارم . چادرش را كنار زد ، و هفت تيرش را ديدم . فقط چشم هاش ديده مي شد و انگار كه ابرو نداشت . جيغ كشيدم سرشان كه ولم كنند . تف كرد توي صورتم .

  -   زنيكه ي جنده ... بايد دارتون زد ... 

  -   ام الفساد ...

  -   مفسد في الارض ...

  -   بايد به شلاقتون كشيد ...

روسري ام را از سرم كشيدم و تف كردم توي صورتشان كه همه شان خودشانند ... كه دست از سرم بردارند ...

 بعدها قاضي حكم شلاق هم برايم صادر كرده بود .

و زن حلالم نكرده بود و شيرش را از سرم زيادي مي ديد .

شلاق را كه گرفت توي دست اش . روسري ام را از سرم كشيده بودند . لگدم زده بودند . و تمام كف سالن آن جا را كه موزاييك هاي لقش صدا مي داد ، كشان كشان ، تا آن جا برده بودندم . پيراهنم بالا رفته بود و پوست نازك تنم ديده مي شد . هنوز چادرهاشان سرشان بود . و مي ديدم كه آن ها از روي چادرها مي سرند و روي كف آن جا پخش مي شوند و لاي موزاييك هاي لق آن جا تخم مي كنند و صداي تخم كردنشان كم كم آن قدر بالا گرفت كه همه سرسام گرفتند .

ذوق مي كرد و امر ... و نهي ... كه خداوند آدم هايي مثل مرا وقت قيامت از پستان هايشان آويزان مي كند ... از موهايشان ... موهايشان ... موها ... مو ... م ... م ... م ... !

و وقتي كه شلاق را به تنم مي كشيد ، پستان هايش به چپ و راست مي غلتيد . انگار زير چادرش لخت بود . لخت ِ لختِ لخت !

و از خودش مي گفت كه چطور طبق سنت شوهر كرده و سه ، چهارتا بچه دارد ... اين ها را مي گفت و توي ذهن اش اما لكه هاي ملافه هاش را مي ديد ، آلت مردش را ، لختي خودش را ، و اين كه چقدر هر روز دور از چشم مردش با اين و آن لاس مي زند ، از دختري كه روسري اش را جلو نمي كشيد و مجبور شدند با لگد تا آن جا ببرندش گرفته تا زن قحبه اي كه از خانه ي يكي از همين رئيس روئسا بيرون كشيده بودند و اينكه زنيكه لخت مادرزاد ، همان طور نشسته بود كنار مرد و داشت التماس مي كرد كه كاري شان نداشته باشند . كه توبه مي كنند . كه قرار است عقد كنند . و ...

و ديگر زن نگذاشت پام را از خانه بيرون بگذارم . بدون گل هاي روسري هام و بدون ويترين هاي مغازه ها ، بدون كارم ، بدون خريد هام ، حتي بدون آن ها . چادرهاشان پر شده بود از آن ها و همه ديگر مي توانستند ببينندشان .

 - روسري تو بكش جلو !

 - موهاتو بذار تو !

 - ...

 - ...

 - !

و يكي شان از پشت بازوم را گرفت و هلم داد به طرف يكي از مغازه ها . و انگار توي آن لحظه هر كدام شان از پشت بازوي يكي از ماها را چسبيدند و هلمان دادند به طرف يكي از مغازه ها . در حالي كه همه مان مطمئن بوديم كه زير چادرشان هفت تيري دارند كه آن قدر گلوله تويش هست كه مي توانند دخل همه مان را بياروند . و نا گهان همه ي بي سيم ها با هم جلوي دهانشان رفت و همه شان با هم همان در خواست را از مركز تكرار كردند .

همه مان را با لگد سوار اتومبيل گشت كردند . و كمك آجودان ها همگي با هم با قنداق زدند توي پهلوي مان .

-                    بار اولت كه نيست ...

-                    بازداشت ات هم نمي كنيم ...

-                    شلاق هم ديگر بدرد  نمي خورد ...

به صف شده بوديم . و گل هاي روسري هامان لاي سيم خاردارهاي بالاي ديوار ، زير نور آفتاب داشت مي پژمرد . ايستاده بودند جلومان و آن ها داشتند از اسلحه هاشان بالا مي رفتند . همه مان مطمئن بوديم كه از روي چادرهاشان سريده اند روي اسلحه ها . انگشتشان روي ماشه بود و ما همگي به ياد كنه هايي بوديم كه لحظه ي آخر از نوك خودكار قاضي سريدند روي حكم .  و به اشتباه لاي تمام گل هاي روسري هامان تخم كردند و ان ها مجبور شدند سرمان را از ته بتراشند و قاضي هي چادرش را جمع و جور كند ، هل شود و عرق كند و مجبور شود براي خالي نبودن عريضه بنويسد كه : محكوم به اﻋ ... ﻊ ..... د ....... دا ...........

بعدها نه چال شديم ، نه شناسنامه اي انگار داشتيم از اول ، نه اسممان به ياد كسي مانده بود و انگار نه انگار كه حكمي اجرا شده بود . و همان بعدها ، ديگران ، گره روسري هاشان را سفت مي كردند . و با تعجب به آن ها كه چسبيده بودند به تمام چادرها و اسلحه ها و بي سيم و ... شان نگاه مي كردند .

11/6/85

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |