|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
" اين چند نفر زير برف "
"1"
* پيرمرد حرف نمي زند ،و درست همان جايي كه ايستاده مي نشيند . پيرزن حرف مي زند و هي حرف مي زند پيرمرد بلند مي شود ،
: " نمي خوام بشنوم ! "
و دوباره در را پشت سرش بسته است آرام . پيرزن مي خواهد گريه كند ، سال هاست كه گريه نكرده ،ديگر بلد نيست !
شب است و پيرزن در اين گوشه ي تاريك خانه تكيه داده به ديوار . لحاف اش را روي تن اش كشيده و پيرمرد آن گوشه ديگر خانه خوابيده آرام .
گفتي : " نمي خوام بشنوم ! نمي خوام بشنوم ! "
نمي خواستي بشنوي نه ؟! گفته بودي : " اين چيه ؟! "
گفتم : " رنگ و مش ِ ، به ام مياد ؟! "
اخم نكرده بودي ،حرص اي گرفته بود .
گفتي : "سر چارراه چي كار مي كردي ؟ "
گفتم : " هيچي به خدا "
گفتي : "زنيكّه ي جنده دور برداشتي كه چي ؟! مي خواي قحبه شي ؟! "
و كمبر بندت را بيرون كشيده بودي و من تن ام را هي از زير دست هاي تو گرفته بودم ،دردم آمده بود ، التماس ات كرده بودم ، جيغ كشيده بودم ، ولي تو .
پيرزن مي خندد بلند بلند حرف مي زند ، مي خندد . گريه اش مي آيد بلد نيست !
تُف را انداختي توي صورت ام ،
گفتي : " برو گم شو ! گم شو ! گم ! "
پيرمرد آن گوشه ي ديگر خانه نخوابيده ،پشت در ،راه مي رود ،مي ايستد ،مي شنود و هي غم اش مي آيد .
به من گفتي : " برو گم شو "
گفتي : " نمي خوام بشنوم "
نمي خواستي بشنوي ، نه ، نه ، نخواسته بودي كه بشنوي !
پيرزن بلند مي شود در را باز مي كند از پّله ها پايين مي رود يخ بسته اند و ليز هم شده اند . راه مي رود ،مي نشيند ،سردش مي شود ،مي لرزد . دست اش را روي آب يخ بسته ي توي چاله چوله هاي كف حياط مي كشد ،چيزي زير دست اش انگار مي جوشد .
پيرمرد توي اتاق پشت در راه مي رود ، مي نشيند ، سردش مي شود ، مي لرزد ، دست اش را بر هر چه مي كشد احساس مي كند چيزي زير دست اش انگار مي جوشد .
"2"
مرد جوش زده بود . از در آمد تو . زن دويد جلوي مرد ، روسري اش را باز كرد .
: " اين چيه ؟ "
: " رنگ و مش ِ ،به ام مياد ؟! "
: " هيچي به خدا ! "
: " زنيكّه ي جنده دور برداشتي كه چي ؟ مي خواي قحبه شي ؟! "
مرد كمربندش را بيرون كشيد ، زن تن اش را هي از زيردست هاي مرد مي گرفت ،دردش مي آمد ، التماس مي كرد ، جيغ مي كشيد ولي مرد ... تُف را انداخت توي صورت زن .
: " برو گم شو "
داد كشيده بود ،
: " برو گم شو ، گم شو ،گم "
مرد در را كوبيده بود پشت سرش محكم ،و آن جا ، پشت آن در لحاف اش را تا گردن اش كشيده بود و خوابيده بود تخت ! زن بلند شد ،در را باز كرد از پّله ها آمد پايين . پّله ها يخ بسته اند و ليزهم شده اند زن راه مي رود ، مي نشيند ، سردش مي شود ، مي لرزد ،دست اش را روي آب يخ بسته ي توي چاله چوله هاي كف حياط مي كشد ،چيزي زير دست اش انگار مي جوشد . صبح شده توي حياط برف باريده ، روي تن پيرزن را پوشانده ،جنب نمي خورد . خانه هنوز گرم است و تاريك ،تن پيرمرد را برف پوشانده جنب نمي خورد .
مرد در را باز مي كند ، سردش مي شود ، مي لرزد ، بر مي گردد پالتو را تن اش كرده ،از پّله ها مي آيد پايين ، پّله ها يخ بسته اند و ليز هم شده اند مرد مواظب است سر نخورد . در حياط را باز مي كند ، مي بندد ، رفته است .
برف تن زن را پوشانده ،جنب نمي خورد و گريه يادش رفته !
16/9/84
فا طمه با با خاني