|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

« شايد " مريم" اسم تمام دختران زمين »
تو را از آب گرفتند و من فكر كردم پري دريايي هستي . همان جا لباس هايت را از تن ات كندند . فكر كردند توي آن گير و دار كسي چشمش به پشت گردن تو نمي افتد . شايد هم اصلاً حواسشان به پشت گردن تو نبود . ولي من خوب ديدم اش . شايد تنها كسي بودم كه پشت گردن ات را به آن وضوح مي ديدم . كه زير دسته اي از موهاي خيس ات ...
تا بالاي پله هاي بيمارستان دنبالت آمدم . تا پشت در اتاق ات حتي . بيمارستان بوي مايع ضد عفوني كننده نمي داد . حتما ملافه هايت هم . توي راهرو بيمارستان ، بوي نمك پر شده بود توي دماغ همه . بوي شور . بوي شورِ درياچه . تو را از آب گرفته بودند . از آب همان درياچه ، پس قضيه همين بود . معده ات را شست و شو دادند . تو پري دريايي بودي و آن ها اين را نمي دانستند كه با دو قلوپ كم يا زياد چيزي ات نمي شود . توي راهرو بودم هنوز . دستم را گرفتند و گفتند كه بي خودي آن جا نمانم . وقتي اصرار كردم كه همان جا بايستم و به اتاق تو نگاه كنم ، ابروهاي شان را در هم كردند كه بايد نگهباني بيايد و تكليف اين قضيه را مشخص كند : من با تو چه رابطه اي دارم ؟ نكند خواسته ام سرت را زير آب كنم و .. اسمت را پرسيدند . زبانم نمي چرخيد كه يكهو گفتم : « مريم » . فكر مي كردم مريم اسم تمام پريان دريايي دنياست . نه شناسنامه اي داشتي و نه كسي گم شدن ات را به كلانتري خبر داده بود . گفتند : وبال گردن ات مي شود ! گفتند : معلوم نيست اصل و نصب اش چيه ؟ گفتند : زنه يا دختر ؟!
تو پري دريايي بودي . خودم ديدم كه از آب كشيدند ات بيرون . همه شان به همه جاي قضيه فكرشان قد داده بود به جز پشت گردن ات .
گفتم : مريمه !
دست ات را گرفتم . بردم و دورتر از خيابان هاي دور و بر آن بيمارستان ، از تو خواستگاري كردم . نگاه ام كردي . خنديدي و من فكر كردم ديگر براي هميشه يك پري دريايي دارم براي خودم . اما بعدها كه نمي خنديدي من يك طوريم شد كه نمي گويم .
نقل ريختند روي سرت زن هايي كه با ساز دهل مي رقصيدند مقابل ات . نعلبكي گذاشتند زير پاشنه ي كفش ات . كه لابد گربه را دم حجله بايد كشت . ولي تو پري دريايي بودي و هيچ كس اين را نمي فهميد . حتي خودت هم ، خودت را به نفهمي زده بودي .
انگشتم را گذاشتم روي زنگ در . كسي جواب نداد . جيب هايم را گشتم . كليد جا مانده بود . حتما سرِ كار بودي . مي گفتي همه چيز سر جايش برگشته . مي رفتي سركار . توي آن مهد كودك خراب شده . مي گفتي عاشق بچه اي . ولي من مي دانستم وقتي عصباني ات مي كنند ، مي ترساني شان . نيشگون شان مي گيري . و مي گذاري آن قدر توي توالت بمانند كه از بوي آن جا حالشان بد شود و با دهان كوچك شان تمام سوپ تندي كه ظهر به زور به خوردشان داده اي را بالا بياورند . صورتشان را با آب سرد مي شستي . ابروهايت را در هم مي كردي و از اين كارها .
- چيه ؟
- چيه نه كيه ! سلام . منم عزيزم .
- باز شد ؟
- نه .
- يه لحظه صبر كن .
ها مي كنم . و بخار از دهانم خارج مي شود . مي پيچد توي هوا . مدت هاست ديگر هيچ كجا بوي نمك نمي دهد . اگر مي داد اين همه برف و يخ اين جا دم درمان چه كار مي كرد ؟ هنوز فكر مي كردم پري دريايي هستي . با اصرار صدايت مي كردم « مريم » ، « مريمه » و يك چيزهايي از همين ريشه . تو مسخره ام مي كردي . آره . نمي خنديدي ، بلكه مسخره مي كردي . چرا اين را حالا مي فهميدم . از همان قبلاًتر ها بايد مي دانستم ، كه يك ريگي به كفش ات بايد باشد . نه ... نه نه ... استغفرالا ... تو را كه از آب بيرون كشيدند ، خودم با چشم هاي خودم ديديم ، لباس هايت را از تن ات كندند و ... هيچ كفشي به پايت نبود كه ريگي در آن باشد يا نه .
دوباره زنگ در را فشار مي دهم .
- چيه ؟
- چرا نفس نفس مي زني مريم !
- دارم ميام . باز نمي شه ديگه . حتما دوباره خراب شده .
- باشه فقط عجله كن . اين بيرون هوا يخه . دارم ...
آن جا نبودي . رفته بودي . و صداي نفس نفس زدن ات نمي آمد ديگر . خيلي وقت بود كه صداي نفس نفس زدن ات نمي آمد ديگر . شب ها پتو را مي كشيدي سرت و مي خوابيدي . صبح مي رفتي سركار ات. برمي گشتي ، مي رفتي توي آشپزخانه . با تلفن حرف مي زدي . با من ، نه . من هم يك بار همه چيز به اين جايم رسيد و نشتسم با خودم حرف زدم . بعدها همه جا پشت سرم نشستي و گفتي : « شوهرم ديوونه شده ! يه روانيه ! مي ترسم نكنه يه كسي زير سرش بلند شده باشه . »
- مريم پس كجايي ؟
و انگشتم را از روي زنگ برنداشتم . بيشتر از نيم ساعت مي شد كه همين طور داشتم اين پا و آن پا مي كردم كه در را باز كني و از پله ها بيايم بالا و ببينم چه ات شده ؟ نكند از كار ات بيكار شده بودي .
همه جا مي نشستي مي گفتي : « من عاشق بچه ام . بچه ... يه پسر تپل و ... » . آن وقت زمين و زمان اخم مي كردند براي من . حتما به شان گفته بودي عيب از من است . اصلاً از من بود كه بود . هفت ماه بعد از عروسي مان گفتي كه نه ماهه حامله اي ! گفتي كه از بس به ات گفتم مريم ، خدا از هيچ او را ريخت توي تن ات ! گفتي : باورت نمي شه نه ! من مريمه هستم .
نگاه ات كردم . حتي چيزي نداشتم كه باهاش بزنم توي دهن ات . نه اخم ، نه فحش خواهر مادري و نه ... به ات گفتم كه نروي سر كار ات ديگر . ابروهاي ات را بالا دادي . يك طور مسخره نگاه ام كردي. خجالت كشيدم از تو . نمي توانستم به روي خودم بياورم كه ته جيبم فقط چند تا فيش مالياتي مانده ، همين . جلوي چشم خودم پول ها را مي شمردي و مي گذاشتي توي جيبم . مهم هم همين بود . ديگر اين كه همه توي روي خودم بگويند زن ات دارد خرجي ات را مي دهد ، مهم نبود . مي گفتم : او پري دريايي ست ، تمام مرواريدهاي سياه كف درياچه مال اوست . و تمام گوشواره هاي زن هايي كه وقت آب تني گم شان كرده اند هم توي جيب هايش جرينگ جرينگ صدا مي دهد . به ام مي خنديدند . مي گفتند : مرديكه ي عوضي ! معلوم نيست زنش از كجا خرجشو مي ده !
معلوم نبود كجا مانده بودي . سردم شده بود . عصباني شدم . دوباره انگشتم را گذاشتم روي زنگ در . باز شد . از پله ها دويدم بالا . در را كه باز كردم ، دو تا پسرهاي صاحب خانه كه هر كدامشان براي خودشان دك و پزي داشتند و هم سن و سال تو مي شدند ، سرپا ايستاده بودند . همين طور نگاه شان كردم . خداحافظي كردند و رفتند .
همان طور دم در مانده بودم . نگاه ام كردي . مي خواستي بخندي . دست ات را گذاشتي روي شكم ات .
گفتي : مرده ! تكون نمي خوره !
- چي ؟
- چرا ؟
- چطور ؟
- كي ؟
نزديك ام شدي .
- نمي دونم .
- حتما خدا خواسته . آره .
سرم گيج مي رفت . گيج رفت . داشتم گيج مي شدم . بوي نمك مي دادي . كشيدم ات طرف خودم . جايي بين بازوهام . سرد بودي . بوي نمك مي دادي . سرم را بردم توي موهاي ات . دسته اي از موهاي ات را گرفتم و كنار زدم . پشت گردن ات! گيج شده بودم .
من آن جا بودم . تو را از آب گرفتند ، و من فكر كردم پري دريايي هستي . همان جا لباس هايت را از تن ات كندند . فكر كردند توي آن گير و دار كسي چشمش به پشت گردن تو نمي افتد . شايد هم اصلاً حواسشان به پشت گردن تو نبود . ولي من خوب ديدم اش . شايد تنها كسي بودم كه پشت گردن ات را به آن وضوح مي ديدم . كه زير دسته اي از موهاي خيس ات ، گردن پولكي ات داشت برق مي زد . فكركردم پري درياي هستي . بودي . خودم با چشم هاي خودم ديدم . و من دويدم دنبالت ، تا تمام بيمارستان هايي كه معده ات را شست و شو دادند . صدايت كردم : « مريم » !
شوهرت شدم . حالا همين جا زير دستم . زير اين يك دسته موي خيس كه بوي نمك مي دهند و شورند ، فقط چند تا زخم ... جاي زخم موهاي نمك اندود شده ات . همين مريم ؟
اسمت را پرسيده بودند ، و من چنان گيج پولك هاي پشت گردن ات بودم كه گفتم : « مريم ... مريمه ! آره ... مريمه ! »
فاطمه باباخاني