|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

اين كه عشق خر مي كند يا نه عزيزم ، دست خودم نيست . اين كه ديبا گفت : داغوني فاطي ؟! اين كه ديگر آن سربالايي فقط يك سربالايي نيست . به ديبا گفتم : هيس ! توي دلم دارند رخت مي شورند !
ملافه مي شورند ... و سربالايي را ... سر و ته آويزان شده ام عزيزم ! فقط خواسته بودم كه توي گوش اين كرم زشت بگويم : « دوستت دارم » چنان ديگرگونه كه به هم بريزي و بريزم از سربالايي نگاهت تا همين پايين بسرم از نگاهت تا وسط جاده كه هي بوق مي زنند برايم كنار اين خيابان ها و پياده روها ... دارند توي دلم رخت مي شورند برايت كرم ابريشمم ! خم شده بودم همين را بگويم توي گوش ات كه ديدم ، يكهويي بود همه چيز نه ؟! چرا اين صفحه نمايش ماتش برده ، مرا انفجار بمب هم ديگر به خودم نمي آورد عزيزم ! گفتم ، بارها گفتم . گفتي كه كرم زشت كوچكي هستي كه از سرت زيادم . گفتم : باشد ! من كرم دوست دارم . كرم ابريشمي تو . گفتي كه نه ... كه نمي شود ... كه زشت تر از اين حرف هايي . گفتم : درون هر كداممان يك كرم زشت هست ، من خم مي شوم و توي گوش اين كرم مي گويم : دوستت دارم ! و در همان لحظه از پشتش دو تا بال مي زند بيرون و ...
يك هو دو تا بال از پشتت زد بيرون ، پيله ام را از هم شكافتي ، پيله اي كه براي تو و خودم بافته بودم اين همه روز ، شب ، با خواب و خيال و كابوس و سربالايي و ... اين تاكسي ها هم عجب كششي دارند . تاكسي هاي زرد 700 تومني ! برايت گل گرفتم از پايين همين سربالايي . ميخك ! صورتي ، نارنجي ، قرمز ، سفيد و تو داد كشيدي سر پيله اي كه داشتم مي بافتم . پروانه شده بودي نه ؟ داشتي دور سرم مي چرخيدي نه ؟ آن قدر چرخيدي دورم ، كه ديگر چشمم جز تو نمي بيند . و همه چيز در تو خلاصه شده و انگار هيچ روزي قبل از تو نيامده بود و همه چيز از بعد از آمدنت شروع شده در من . و آن قدر عاشق راه رفتنت و دست تكان دادنت شدم كه از دست رفته ام عزيزم ! توي دلم رخت مي شورند ... شور مي شود اشك هايم برايت ... دور ... دورتر ... دورترتر ... و فقط اسمت مي ماند . برو دورتر و برايم دست تكان بده ...
پروانه مي شوي و روي انگشت هايم مي چرخي و مي رقصاني ام ... قصاب خوبي نيستي تو ! رقاص خوبي نبودم برايت حيف . كرم ... كرم ... كرم ... كرمي كه هم مي خواست قصاب نباشد و هم مي خواست وجدان به خرج بدهد و جدي باشد !