|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

خواستم بلند شوم و روي پاشنه ي تمام درهاي دنيا بچرخم . ولي به روايت خرگوش ها دلخوش كردم . خرگوش هاي ساده ي اين دشت كه جز لاك پشت دغدغه ي ديگري نداشتند . و حواسشان آن قدر پرت خوبي خودشان بود كه تا به خود آمدند ديدند تمام لاك پشت هايي كه هميشه سرشان توي لاك خودشان بود براي خرگوش هاي ساده و كوچكم حرف درآورده اند ! اما خرگوش هاي كوچك من ، نه عشق خرشان كرده بود و نه گوش هايشان دراز شده بود ! حتي حواسشان پرت هويچ هايي نبود كه يكي يكي از باغچه ي كوچكشان كم مي شد و آب مي شد و مي رفت توي زمين و حتي به شك ساده اي هم گير نكردند كه نكند لاك پشت ها ... خرگوش هاي من درگير روايت بودند ! روايت دويدن و رسيدن و بردن و جلو زدن و آخر شدن و ... و خسته شده بودند از تكرار مجدد اين قصه ي قديمي و ... و لاك پشت ها همه جا گفتند كه خرگوش ها را عشق خر كرده ! و خرگوش هاي من از آن روز لب به هويچ نمي زنند ديگر ! دي شب صدايشان كردم ، دست هايم را به تنشان ماليدم كه بوي ليمو بگيرند ، لوس كردم خودم را تا پقي بزنند زير خنده ، ويتامين ب – 1 خوراندم به شان كه سردردشان خوب شود و پيچاندمشان لاي ملافه هام . نه نگاهم كردند و نه خودشان را به دستم ماليدند . پري شب هم . و سه شب پيش هم . حتي هفته ي گذشته هم . و انگار از همان روزي كه پشت سرشان حرف درآورده اند ، ساكت اند ديگر .
اما آن ها كه حرف نداشتند ! نه روايت مي كنند و نه ... مي ترسم بميرند !
خرگوش ها وقتي مردند چه شكلي مي شوند ؟