تبليغاتX
هزارو یکمین شب - داستان / مثل طعم گس به !
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

 

 

" مثل طعم گس به "

 

يادش آمد كه سال ها بعد ، " فرهاد " نامي زل زده بود به لب هاي گل بهي اش و گفته بود : « مثل طعم گس به مي ماند ! »

و خيسي دستمال را بر گوشه ي لب هاش كشيد و گذاشت روي بيني اش كه لكه ي تيره و گرم روي پتو را ديد و مطمئن شد كه طعم گس به مي دهد . همان طور كه سال ها بعد به اش گفته مي شد .

گره روسري اش را سفت كرد و راه افتاد كه برود و شايد جيغ و داد و بي آبرويي راه بيندازد حتي و بگويد كه همه چيز را مي گويد كه بس كند و دست از اين همه جان كندن بردارد و گور پدر كوه . كه توي گوشش همه اش صداي تراش و تيشه و مته برقي افتاده ، پيچيد توي كارگاه . كه ديد جلوش ايستاده .

لاي مبل ها چرخيد بوي چوب هاي مختلف مي آمد ، فندق ، گردو .... و انگار ميوه هاشان هم روشان جا مانده بود . مثلا روي دسته ي مبل ها . و يا پيچيده به ديواره ي بوفه ها و پايه هاي صندلي ها و اگر عينك اش را زده بود حتي مي توانست سنجاب هاي كوچكي را هم ببيند كه لا به لاي ميزها خودشان را پشت برگ ها پنهان كرده بودند و صداي سابيده شدن دندان هاشان به پوست فندق ها شنيده مي شد .

سرش را بلند كرد .

مرد نگفت : جا خوردم !

زن نگفت : من هم .

مرد نگفت : عين همين جوري بودي كه حالايي .

زن نگفت : تو هم عين همين جوري بودي كه حالايي .

مرد نگفت : به خدا مواظب بودم كه هر بار كه از خواب مي پرم حتما دست ات را محكم بگيرم ولي مي پريدي و من پيدات نمي كردم ديگر توي خيابان ها و آن بيمارستان لعنتي . و آن قدر دنبالت گشتم باورت شود . بغل همه ي زن ها را زير پا گذاشتم به خاطرت .

زن نگفت : من هم . دست به دست مردها چرخيدم هي تا به تو برسم .

و صورت اش گل انداخت .

يكي گفت : اين جا نيست .

و ناگهان همه ي سنجاب ها و فندق ها پوسيد و فرو ريخت كف كارگاه .

زن رنگ اش پريد . به تته پته افتاد .

: من كه دنبال كسي نيامده ام . اشتباه گرفته ايد .

و راه اش را گرفت و رفت .

كه رسيد دم در خانه شان . در زد . مادر از آيفون سرش نق زد . از پله ها بالا رفت . خسرو همان دور و برها بود . تا ديدش دويد جلوش از پله ها پايين آمد و گفت كه ديده ، حتي روي پله ها هم مانده بودند ، گرم بودند و طعم به مي دادند . كه بايد بس كند . كه وگرنه به همه مي گويد . كه آن موقع مجبورش مي كنند برود پيش ماما ، و گند همه چيز درمي آيد ولي اين جوري مي رود و خسرو برش مي دارد و مي برد يك جاي دور و مي گذارد كه او لخت بگردد و مشروب هاي اعلا بخورد و .... كه مادر از پله ها آمد پايين . اخم كرده بود و زير لب اش حتما نق مي زد . چشم غره رفت و او توي يك لحظه احساس كرد كه خيلي كوچك شده ، سيزده ساله ، نه ساله ، پنج ساله تر ...  انگار و لباس هاش به تن اش زار زد و بق كرد و همگي رفتند توي اتاق دور هم نشستند و خسرو او را گرفت توي بغل اش جلو همه بوسش كرد و گفت كه خودش مي برد و مي خواباندش . در را از پشت قفل كرد . و روي تخت خواباندش . و دكمه هاي پيراهن اش را باز كرد و گفت : پس كي در ميان من مك بزنم به شون .

لباس هاش را كند و گفت : هميشه اين طوري لخت بخواب عادت كني .

دست اش را به اش ماليد و لايه گوشتي نازك تن اش را به دندان گرفت و گفت : اينام كه طعم گس به مي دن !

و يك اداهاي ديگري در آورد كه او ندانست يعني چه ؟! و يك لحظه چنان اق اش گرفت كه احساس كرد پستان هاش چنان بالا آمده اندكه همين الان شيرش مي زند بيرون . و خسرو افتاد روش . و گفت : يادته چند شكم زاييدي ؟

و او اق اش گرفت و بالا آورد آن طوري كه همه ي لختي تن خسرو را به گند بكشد . خسرو را از روش پرت كرد آن طرف . و به طرف در دويد . اتاق هزار تا در چوبي داشت . كه بوي فندق و گردو مي دادند و حتما لابه لاشان سنجاب هاي ريز و درشتي لانه داشتند كه حالا از ترس خسرو رفته بودند و جايي لابه لاي برگ ها قايم شده بودند . دستگيره را بالا و پايين كرد . در قفل بود و يك هو ديد كه دستگيره آب شد و ريخت روي زمين . و نگاه كه كرد همه ي هزار تا در اتاق دستگيره نداشتند و انگار كه ديوار بودند ، ديوار . و پشت سرش را كه نگاه كرد ديد كه خسرو بچه شده و جاش را خيس كرده و خودش را كثيف . و ديد كه خسرو همان طور لخت . دم تخت ايستاده و گريه مي كند . و به طرف اش كه رفت صداي مادرش را شنيد كه همه ي درها را مي شكست و وارد اتاق و مغزش مي شد كه داد مي كشيد : اون تخم سگ و خفه كن !

و يك لحظه احساس كرد كه هيچ كاري از دست اش برنمي آيد . و هيچ كاري بلد نيست و هيچ چيزي نمي داند و حتي اسم خودش يادش رفته و چشم هايش را هم نمي تواند باز نگه دارد و دست هاش و انگشت هاش كوچك شد و آن قدر كوچك و لخت كه ديد برگشته توي شكم مادرش .

و يك هو چشم هاش را باز كرد . انگار از خواب پريده باشد . و ديد كه دست هاش توي دست اش جا مانده . و حرص اش گرفت كه چرا يادش رفته اسم اش را بپرسد . و نگران شد كه حالا او بدون دست هاش چه كار مي كند . و به مادرش لگد زد . و دوباره لگد زد و دوباره و تمام آن وقتي را كه اسم اش را نمي دانست كي است لگد زد . و همه فكر كردند كه نه ماه اش تمام شده كه اين طوري مي كند . و هي آمپول زدند و چيزي توي رگ هاش پيچ و تاب برداشت و پيچ و تاب اش داد و او خشك شد و ديد كه او هم آن جاست . يك شكم آن ورتر . روي تخت ديگري كه شماره اش را بلد نبود هنوز . زود پرسيد كه اسم اش چي بوده ؟ و او گفت كه نمي داند كه هنوز نمي داند كه شايد يك چيزي گذاشتند و هنوز معلوم نيست . و او به او زل زد و گفت : پس صدات بزنم فرهاد ؟

و فرهاد احساس كرد كه يك كوه گذاشتند روي سينه اش ناگهان و يك جوري شد كه خودش هم نفهميد و گريه اش گرفت و لگد زد . لگد زد و او هر چقدر سعي كرد جلوش را بگيرد نشد . تا لب هاش را برد جلوش و گفت : ببوسم !

و فرهاد بوسيد و گفت : چقدر طعم گس به مي دهند !

گفت : به يعني چي ؟

و يك هو احساس كرد كه دارد مي سرد بيرون . و دست هاي فرهاد هنوز توي دست اش بود . و بوي سنگ مي داد . و لاي ناخن هاش پر بود از صداي تراش دادن سنگ . و صداش زد : فرهاد ! فرهاد ..... فرهاد .... فر ... ها .... د ..... !

و ديد كه با سر بزرگ اش ...  داشت مي آمد بيرون . و فكر كرد كه خون دماغ شده كه اين همه خون ريخته دور و برش . به سر و صورت اش ماليده و فكر كرد كه حتما همه ي پتو و ملافه اش ، حالا لكه ي گرم و تيره اي همه شان را گرفته ! و با آب سرد كه چه عرض كنم . با يخ هم نمي شود پاكشان كرد و ممكن است خسرو سرزده بيايد توي اتاق و برود به همه بگويد كه ببرندش پيش ماما !

ماما سرو ته اش گرفت بود . و منتظر بود كه او گريه كند . ولي او با چشم هاي گرد و درشت اش دنبال فرهاد به همه ي در و ديوار نگاه مي كرد و حتي چند بار كه از پشت اش زدند جيك اش هم در نيامد . شستندش . پيچيدندش توي هوله . و خواباندنش لاي يك مشت ملافه و ... توي آن سالن بزرگ كه يك مشت بچه ، هي به هي ونق مي زدند و او حواسش پرت مي شد و يكهو فرهاد روش را ازش برگرداند او به اندازه ي بيست سال بعد كه بيست سالش مي شد دلش گرفت و بزرگ شد و باد كرد و بلند شد و از تخت پايين آمد . ملافه ها را به خودش پيچيد . و گفت كه مي خواهد فرهاد ببردش آن جا . لاي آن درخت ها و سنجاب ها و كوه را نشانش بدهد . كه اصلا صورت او يادش مانده كه بخواهد روي كوه تراشش بدهد يا نه . و دست هاش را گرفت كه بروند و ناگهان پرستار جيغ زد كه بچه افتاده !‌

 خسرو با غيظ كمربندش را كشيد و داد زد : زنيكه ي هرزه ! خودت تلفش كردي نه ؟

و كبود مي شد و كبودتر و هي صدا مي زد « فرهاد ، فرهاد ،‌ فرهاد ... » و رنگ اش كبود مي شد . سرد و كبود . و كبود شد و سرد ، به كبودي و سردي صورتي كه فرهاد داشت روي صخره ها تراشش مي داد و ناگهان چسبيد به دست هاي فرهاد و زير تيشه اش صورت اش چين برداشت . صاف شد . فرهاد جاي گود افتاده ي اشك ها را تراش داد و صاف كرد و لپ هاش را طوري تراش داد كه انگار از خجالت گل انداخته و يك هو دلش گيژي ريخت و خم شد توي صورت اش ، و زل زده به لب هاي گل بهي اش و گفت : « مثل طعم گس به مي ماند ! »

چشم اش را بست و باز كه كرد خسرو بالا سرش راه مي رفت ، لاي دندان هاش چارواداري مي گفت و براش خط و نشان مي كشيد . زل زد به اش . خسرو ديدش . و يك هو تف كرد توي صورت اش .

: زنيكه ي بي آبروي جنده !

و زن دردش گرفت و دردش بيشتر شد و يك هو چيزي از درون به اش لگد زد . چيزي درونش در خود پيچيد و او را به خود پيچاند و جيغ كشيد و به ملافه ها چنگ زد و ناخن هاش را در تن اش فرو كرد و بعد سر دلش يكهويي خالي شد و دكتر آمد بالاي سرش و دست اش را گذاشت روي شكم اش و فشار جانانه اي داد و او چشم هايش را دوباره بست .

چشم از چشم اش برنداشت تا بوسيدش و خود را عقب كشيد و گفت : دست هات جا نماند اين بار آقا فرهاد !

فرهاد يك طوري اش شد . اسم اش كه به گوش اش مي خورد انگاري يك كوه سنگين مي گذاشتند روي سينه اش و تيشه مي دادند دست اش كه خردش كند و گرنه خسرو نامي مي آيد و زن را لخت اش مي كند و دستمالي اش و مي دهد به مردهاي دور و برش و توي دست همه شان مي چرخاندش و وقتي اسكناس هاش را مي شمرد آب دهان اش را قورت مي دهد كه نمي دانيد پستان هاي كبودش را ... و كبودتر مي كرد و ... كبود .

و فرهاد خواست كه خودش را بزند به بي آبرويي مثل خسرو ، كه با همان بي آبرو بازي هاش زن را قاپيد و رفت آن خراب شده . گفت كه نه ! كه طاقت اش طاق شده ! كه اين بار يا بايد ببردش و به همه نشانش بدهد و يا براي هميشه جا مي ماند و آن وقت حتي دست هاش را هم ديگر نمي خواهد و گور پدر كوه و اين حرف ها !

و چشم هاش را بست و او را بغل كرد .

نمي دانست چقدر بعد ، ولي چشم هاش را كه باز كرد ، خسرو هنوز بود و داشت به عمه و دايي و خاله و پسر دايي ها توضيح مي داد كه شك كرده بود كه پتو ها و ملافه ها را آورده تا به همه نشان دهد كه پر شده اند از لكه هاي تيره و گرم . كه حتي مي توانند بوش كنند و طعم اش را بچشند . كه مال همين زنيكه ي بي پدر و مادر است كه آن وقت ها هم بايد مي بردش پيش ماما تا تكليف همه روشن شود كه هنوز هم دير نشده كه مي خواهد دكش كند و يا شايد هم بدهدش به همين پيرمرد ي كه تازگي ها دور و برشان مي پلكيده و هي مي گفته كه كبودي پستان هاش آدم را سير نمي كند بد مصب !

كه دكتر جام استيل بزرگي را گرفت روبه روي زن و گفت : همين را مي خواستيد ببينيد نه ؟

زن خودش را توي تخت اش بالا كشيد ، جام را توي دست اش گرفت ، زل زد به اش . انگار از همه ي خواب هاش پريده بود و ديگر قرار نبود تا آخر روزي كه مي مرد خواب به چشم اش بيايد .

زل رد به اش . خنديد و ديد كه دست هاش يك جايي جامانده و كبود شده به كبودي و سردي كوهي كه فرهاد داشت تراشش مي داد .

صداش زد : فرهاد ... فرهاد ... فرهاد ....

 

فاطمه باباخاني

26/5/85

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |