|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

اين را گفت و كوچك شد ، كوچكتر و كوچك و آن قدر كوچك كه خودش هم نفهميد كه دارد زير دست و پا له مي شود !
تصورش شايد حيلي مهم نباشد ، اما از اينكه تمام اين نوزده روزي را كه من ذوق مي كردم و خوش بودم و چلچلي ام بود ، تو كوله پشتي به دوش ، ترمينال هاي اين جا و آن جا زير پايت مي چرخيد . و نگاه هاي هيز اين و آن به دنبال ات و سايه به سايه ات .... چقدر سنگين بوده اي و صدايت در نيامده !
سايه شان چقدر سنگين شده بود برايت ؛ كه تا اين جاي اين حماقت را پياده آمده اي اين همه راه ... چه ات شده .... مي دانم ، گفته بود كه با همه فرق مي كند ، گفته بود كه با همه ي همه فرق مي كند و تو شب ها خوابت نبرد و فكر كردي كه .... كه چه !
من از پشت گوشي تلفن ... لابه لاي آن همه هق زدن ، چه مي شد برايت ، كاري از دستم برنيامد حتي ... و تو هي هق زدي و كوچك شدي و ...
همه بودند ، همه كوچكت نگه داشته بودند ، و توي دادگاه همه شان بايد جواب پس بدهند ، كه همه اش سوء تفاهم بود و كارد به استخوان رسيده ات . و تو هي از خدا صبر مي خواستي و خدا هي از تو صبر مي خواست و بي صبري ات به سر رسيد ه انگاري نه ؟
در من آرامش و خنده ته مي گيرد تا كارتن خوابي ات ...