|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
" for : Czech Republic "
اينكه پاهايم بيرون از اين قضيه است يا نه اش رانمي دانم .... اما بدون پا كه نمي روم .... از اينجا تا مثلا هلند يا پراگ ... بهار پراگ ... و ميلان كوندرا و سال هاي سيم خاردار .... تو كه هي انگار كه هوايم را از آن جا داري .... ؟ .... مي شود كه چيزي بگويي .... حرفي .... چيزي ..... يا مثل همه ي دور و بري هايم كه فحش ام مي دهند هي .... چون به نظر شان من چندش آور مي نويسم .... اما من كه چندش آور .... ؟ ....چندش اور تر از دروغ اشويتس .... يا ننگي كه به هيتلر نسبت مي دهند .... يا حتي ناپلئوني كه هر زير سوال مي رود .... و حتي ملكه انگلستان و مشروع و غير مشروع اش و .... و نه به اندازه ي كلاهك هاي هسته اي ....
كه همه شان چندش آورتر از من بوده ... نبوده .... نمي شود جواب قطعي داد .....
اينجا - ايران - چندش يعني سكس ! آلت تناسلي ... مايع لزجي كه .... ا ه .... اينجا همه اش ... همه تا خرخره توي سطح مانده اند ... گيريده اند و هي هواسشان به دستمالي كردن كفل و پستان هاي درشت ديگري است .... من از اينجا اق ام م يگيرد هي هر روز ... هر بار كه صدا زده مي شوم .... هر بار كه تهديد مي شوم ....
چيزي بگو ......