|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
- به خدای خوب رسول -

باشد . و این ابتدای روایت بزرگ خودکشی من است ... دلدادگی به تو ... به گل بازی ات ... به خودکشی ات در من ... و این یعنی دارم دوباره گره زده می شوم به ات ... که نزدیک تر ... که دوباره تر ... از خوبی ات بود که نزدی تو ی دهنم که بس کنم ... چیزی نگفتی و من ... - از خوبی تو بود که من بد شدم - حالا ندیده می گیرم - جایی که افتاداندی ام ... تنهاییدی ام ... دردانیدی ام ... و تو هم نشنیده بگیر ... همانی را که شنیده گرفته بودی ...
این نافرمانی ... قهریدن ... این دوریدن ... قسمتی از گره خوردگی بزرگ من به توست ... خدایی که رسول هی گفته خوب است ... و تنها اسباب بازی اش یک مشت به گناه افتانیدن من و افتادن از نگاه ام و مچ گیری و ... همین هاست ...
تو حرف نداری ...