|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

سلام
و برفی که نباریده بند آمد
از خاطرت؛
به بلندی آن خیابان
که دیگر
نه دکه دارد
نه چارراه.
آیا چه چیز آن برف پاک کن های مکرر یادم مانده
که پوست چشم هایم را چنین می درد
خاطرت!
*فاطمه باباخانی
با تکه ای استخوان در گلو
و خِر خِر حنجره ای زخمی
به دیدارت آمدم.
نه چارراه بود
و نه دود سیگارت.
نه در لیست پرواز فرودگاه بودی
و نه در پس پشت کوهان شترهای ماده ای
که به دشت های ماسه ای دور از اینجا می رفتند.
از تو فقط همین
همین
استخوان اسم ات مانده بود
در گلوی من!
* فاطمه باباخانی
چاقو از دسته نمي برد
اما
آن قدر دست روي دست گذاشتيد كه من
بريدم ديگر !
بريدم ...
بر ... ي ... دم ...
بر ...
ب ...