تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

                 بیست وچهارمین آبان

و پیش از آنکه خبر به دنیا آمدن من به پدرم برسد، ابرهای تیره ای در راه بودند که پشت بند اولین گریه ی من بی امان شروع به باریدن برفی کردند که خبر از زمستانی بلند می داد.

آن سال مادرم از پشت پنجره آدم برفی هایی را به من نشان داده بود که چشم های شان، دکمه های ژاکت کهنه اش بود. و من سالها بعد بود که فهمیدم بهار که می رسد آدم برفی ها کوچ نمی کنند، بلکه آب می شوند. و این برای باور چهارساله ی من تکان دهنده بود. چهارساله بودم. نه روزنامه می خواندم و نه رادیو فردا را گوش می دادم. از زنده باد و مرده باد هم بدم می آمد. عاشق ترشی های «خان ننه» و نون خامه ای بودم. هنوز هفت سالگی ام یادم هست. کرسی «خان ننه» و لحاف چهل تکه ی روی آن. توی کلاس همیشه اعتراض داشتم که معلم باید با قصاب اخموی سر کوچه فرقی داشته باشد یا نه. و سر همین زبان درازی کلی خط کش می خوردم. و دنیا را یک طور دیگر می خواستم. بدون اخم؛ بدون زور؛ بدون هر چیز ناروا! برای همین رفتم دانشکده ی حقوق با رویای وکالت در سرم. اما جهان را نمی شود به همین سادگی که چه عرض کنم. نمی شود عوض کرد! یاد گرفتم متعالی باشم.... همواره ببخشم، بگذرم، به دل نگیرم و عاشقی کنم هر روز....چهارساله بودم و روزنامه نمی خواندم؛ هنوز هم روزنامه نمی خوانم و از تمیز کردن شکم مرغ غمگین می شوم. جهان گرچه جای قشنگی نیست، اما چیزهای قشنگی به من داده... خانه ی پدری من، با مامان، بابا و برادرهام، بهشت بزرگی ست هنوز! و این خانه با تمام اتاق های بزرگ و اسباب و اثاثیه اش، بهشت کوچک من و این مرد است.... بهشت ما اردی بهشت ما.... گرچه انسان به دنیا نمی آمد بهتر بود... اما من از خلیفه ی خدا بودن لذت می برم هر چند فرزند ناخلف اش باشیم! و هنوز به این بیست و یکم ها اعتقاد دارم....

من چهار ساله بودم و نمی دانستم یک روز آدم برفی ها به جای کوچ آب می شوند و از آنها فقط دکمه های ژاکت مادرم می ماند.... و نمی دانستم که یک روز چهارده ساله می شوم و یک روز دیگر بیست و چهار ساله!

 تولدم مبارک ...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

انالله و انا الیه راجعون...

و از این سال با آن بهار قشنگ و این تابستان خنک فقط مرده های اش به ما رسیده! فقط مرده های اش... باید دوباره سیاه بپوشم و دوباره سوم و هفتم و حلوا و خرما.... و من از این همه مرگ و میر می ترسم.... دوباره باید گریه کنم برای مرگ زنی که ساده بود و حالا هر لحظه او را با آن صدای خنده ی بلندش به خاطر می آورم.... زنی که ساده بود و جوان.... زنی که شکل مرده ها نبود... اما مرد! زنی که دوست اش داشتم بسیار... زنی که تمام کودکی ام آغشته به حضورش بود... به مهربانی اش.... زنی که ساده بود اما شکل مرده ها نبود!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                   راوی

خب... ایلام... گرد و غبار و هوای سخت گرفته... و چغا سبز... فرصتی شد تا ۱۵ ساعت آن طرفتر از خیلی جاها جمع شویم و شب های قصه خوانی بلندی داشته باشیم. یکی مان ترک یکی مثل احمد بیران وند لر دیگری مثل پوریا عالمی از تهران آن یکی مثل آقای نعمت نعمتی از اهواز یا محمد باقر اصلیان از خوزستان و خانم کاشانی از آبادان و آقای حسین خدنگ ایلامی و همسرش خانم سیما رحیمی از تهران و معصومه پالیزبان و علی اصغر حسینی خواه از دهلران و خیلی های دیگر... این بیست نفر هر کدام با اتوبوس و قطاری به ایلام آمده بودند تا قصه بخوانند و ... اما آن گرد و غبار آن بادهای بیگانه که برزهای بیمار می آورد با خود ... هوا گرفته بود ... اما هیچ چیز نگاه ما را مکدر نکرد.... و مرحوم هومن قاسمی بارها یاد شد و حتی یک دقیقه سکوت هم کردیم.

بابت همه ی این اتفاق قشنگ از جلیل صفر بیگی عزیز ممنونیم....و هم چنین آقای قاسمی .

 اکنون ایلام در یاد من شب های بلندی ست که آغشته به بوی روایت است و آن شب آخر و چغاسبز و کوه پیمایی دسته جمعی نیمه شب ... اکنون ایلام در یاد من چیز دیگری ست...

عکس های راوی ، عکس های راویان ،حاشیه جشنواره

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

... و انا الیه راجعون!

 

این روزها آغشته به بوی خاک کسی ست که ناغافل رفت.... مردی که عاشق زنی بود که ما همه دوستش می داریم.... شاید همه ی بچه های ارومیه خوب بشناسندش..... زنی که مثل مادرمان هست مردی را از دست داد که همه ی این ده سال عاشقش بود....

این سوگ هم تمام می شود .... سختی مرگ به مردن نیست به تحمل پذیر بودنش است .... حیف .... آن مرد با همه ی انسانیت و مهربانیش رفت ... دعا می کنم خدا دوستش بدارد.....

برمی گردم...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                         خنجر

کرکره‌های سرزمين مادری‌ام 
                                 را پايين بياوريد
اين خاک عاقبت به‌خير نخواهد شد!

 

خب...وقتی برق هستُ آب قطع می شود و وقتی آب هست برق!

مثل همه جا گرانی نه بدبختی دارد از درو دیوار زندگی مردم بالا می رود.

عروس هیجده ساله ی همسایه مان دوازده شب و یقیقناْ دوازده شب بود که از خانه ی سی متری اش پرت شد توی کوچه!

زن همسایه ی دیگرمان با دختر پنج ماهه ی تو شکمش مرد! البته اگر بخواهم واضح تر بگویم می شود گفت که کشته شد! به دست پدرشوهرش - مادرشوهرش- مردش - مامای قلابی و تمام کسانی که فکر می کردند بايد پسر بزايد.... دختر مي زایید به کجای دنیا برمی خورد مگر؟

و مادر! سربازی محمد هم تمام می شود اما.... اهواز... ۲۲ساعت فاصله!.... مادر روزها گریه می کند و من شب ها.... پدر حرف نمی زند.... نمی دانم چرا بیخودی هی دلم تنگش می شود و تا بجنبم و خودم را جمع و جور کنم می سرند روی لپم که همیشه نیشگون شان می گرفت... این سربازی هم تمام می شود ... احساس غریبی می کنم وقتی او این همه دور است از ما ... من ... مادر...

 

آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
                                                                    و می‌برد...

 

بیخودی نان گران می شود- تخم مرغ گران می شود- برنج گران می شود- سیب زمینی گران می شود حتی نمی شود با مردم حرف زد ... همه چیز این خاک گران شده است... اما چقدر ارزان فروخته می شوند این مردم... همیشه از پشت خنجر خورده بودیم و اما حالا ... گونه های مردمم سرخ است نه به سرخاب.... نه به سیلی ... بلکه به تف سربالا!

باید آخرالزمان رسیده باشد... حتما باید رسیده باشد....

ماتم برده و دلم می خواهد حرف نزنم... مثل تمام همه.... که لالمانی گرفته اند حروف این دهان های به فریاد بسته شده....

درست می شود همه چیز ... خاک دوباره خواهد بخشید ... مردگانمان را به ما.... و ما را به مردگانمان...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                              اردی بهشت

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته

آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

                                                                                                                        - قسمتی از داستان جدیدم که به زودی ...-

خب ... با تور سفید ... لباس سفید... گل های سفید ... مرا به اتاق های سرتاسر سفید این خانه عروس آوردند! در ابتدای فصل شکوفه های سفید گیلاس ...

و حالا درگیرم... درگیر مطبخ و پیراهن های آغشته به بوی پیاز داغم. درگیر کلاس های بی حوصله ی دانشگاه  ... درگیر پرز فرش ها که مدام باید از روی میزها زدوده شوند. درگیر تبصره ماده های گیج کننده ی این قانون در هم پیچیده... و عاشق... گویی تا انتهای جهان ... اما به زودی با تهمینه برمی گردم... با تهمینه زنی که آبستن ماهی هایی بود که هزار تکه اش کردند...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

قشنگ ترین مرد ممکن

از چاه به در شده ام ... گویی پس از قرن ها.حالا به خانه بازگشته ام. عزیز شده ام.و پادشاهی سرتاسر وسعت سرزمین وجود قشنگ ترین مرد ممکن را گرفته ام. او قشنگ ترین مرد ممکن است. روح بلندی دارد که می شود در سایه ی آن آسود. پناهگاه امن عشق است و دل سپردگی که چه عرض کنم.... سرسپرده ام ....حالا می شود همه تان تبریک بگویید.... به من ... به این روزهای عزیز که می گذرد ... به قلب کوچکی که زمانی تپیدن گرفت که او را یافت.و عزیز شد.

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

          

همین .... انگار که سیصد ساله ام .... سیصد ساله ام و تازه از زیر خاک بیرون کشیده شده ام. آنها همه جا بودند، لای برگ های درخت توت، زیر پله، بین انگشت هایمان حتی .... آن قورباغه ها همه جا بودند و داشتند همه جا را با نجاست خودشان به گند می کشیدند و قور قورشان زمین و زمان را گرفته بود. تنها می شد به خاک پناه برد، که پاک بود و پاک کننده . می شد تیمم کرد و .... می شد پاک شد!

برای همین مرده ها را دفن می کردند که پاک شوند همین. که نمی شدند.

جایی خواندم زمین هیچ جایی برای پنهان شدن ندارد، برای همین بود که با همین ناخن ها آنجا را کندم و در آن آرام گرفتم! و یکی آمد و هزار و یکشب برایم قصه گفت. با هزار و یک وسوسه!

ومرا کشید بیرون!

من سیصد ساله شده بودم .... همین حالاش هم سیصد ساله ام .... برایم قصه ی غول چراغ جادو و فرهاد بیستون و هفت خان رستم را که نگفت. قصه ی تازه ای بلد بود. یک آواز! روی یک پل!

فقط آن یک آواز را بلد بود که تا صبح برایم می خواند، قصه اش هم همین یک آواز بود.

اما من پنهان شده بودم دیگر، جایی بین قفسه ی سینه اش! آنقدر عمیق و پنهان که نه باد مرا می برد نه دست یغما! و نه صدای قور قور قورباغه های مرداب همین دور و حوالی به من راه داشت.

حالا من شهرزادم.

می خواهم قصه ی همان سیصد سال را بگویم، همان سیصد سال زیر خاک را!

باید بلند شویم و برقصیم به سلامتی هر چه بین ماست و همین. باید بنویسم، باید خوابتان ببرد و ... او آوازش را می خواند و من می رقصم! روی نوک پا! من خوابش را دیده بودم، سیصد سال خوابش را دیده بودم و حالا باید به آوازش برقصم هزار و یکشب!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

نه به همين سادگي ها ...

 *

دست خودم نيست ، شهرزادم ! مي خواهم قصه ي يك چيز دور و تازه را بگويم . قصه ي يك شهرزاد كه بود و نبود و يك شب تا به خودش آمد ديد كه هر چه امير است و جلاد ، از دست قصه هاي او حوصله شان سر رفته . بايد قصه ي تازه اي مي گفت ، قصه اي دورتر و تازه تر .

ناگهان بود ، و به همين ناگهاني او قصه ي شهرزادي را گفت كه شهرزادگي اش دست خودش نبود . و يك شب از بس امير خميازه كشيد و حوصله اش سر رفت ، دستور داد تا در ابتداي صبح شهرزاد را گردن بزنند و شهرزاد آشوبي ته دلش به پا شد كه دردش گرفت و ...

شهرزاد تا به خودش بيايد كار از كار گذشته بود و داشت پشتك مي زد توي تُنگ تَنگِ اميري كه از قصه ي شهرزادي كه يكهو ماهي شده بود و افتاده بود توي تنگ امير تا جلاد گردنش نزند خوابش مي برد .

 

**

خب ... همين روزها ... درست همين روزها ... بچه اي تا چشم باز كرد و به خودش آمد ديد كه به دنيا آمده با سر بزرگش ... و استخوان هايش كه مي بايست محكم تر از اين حرف ها مي شدند تا سال ها بعد بتوانند زير بار اين همه حرف ...

دوام آورده ... زير بار اين همه حرف ... حروف ... كلمات ... جملات و ... همان سال ها قبل اسمش را گذاشته بودند « هادي خشايي » ! چون هادي خشايي بود نه ديبا ناظمي و نه هيچ كس ديگر . مي شناسيمش ... دوست چندين ساله ي قصه ها و غصه هاست ... گاهي اخم مي كند و گاهي مي گويد : فاطمه ببين ! تو با اين كارهات داري فرار مي كني ! ولي من فرار نمي كردم هادي جان . فقط مي خواستم جا نمانم همين . حالا تولدت مبارك ! خوشحالم كه آن روز به دنيا آمدي ، و تا دنيا به خودش بيايد بزرگ شده بودي و داشتي قصه ي دنيايي را مي نوشتي كه تا به خودش بيايد تو بزرگ شده بودي و داشتي مي نوشتي . دست خودت نيست تو هم شهرزادي!

 

***

روزي كه ديدم ات گمان بردم جهان سر و ته شده

هنگام رفتن ات چنان ميخ پرچ زمين بودم

كه تلفظ گرباد نام ات هم تكان ام نداد

مي وزيد . لعنتي سر يك حرف چنان مي وزيد

كه گفتم الان است كنده شوم !

(شعر از دومان ملکی )

 درست سال ها پيش تر از من و هادي و ديبا ؛ حتي نمي دانم وقتي به دنيا آمدي اولين چيزي كه به فكرت رسيد چه بوده ؟! فكرش را بكن ، تصورش را هم نمي توانم بكنم . يك جورهايي آره ... روزي كه ديدم ات گمان بردم...راه رفتن ات حتي گيج ام مي كند.نمي دانم چطور مي شود به «دومان ملكي» گفت ، تولدت مبارك ! ولي در هر صورت همين . همين كه تولدت مبارك . ماه هاست تمام دوشنبه ها را توي آن جمع حرف زده اي و شنيده ايم و حالا فكر مي كنم بايد بگويم : « متشكرم ! » دقيقا بايد همين را بگويم .

راستش دومان ملكي شهرزاد به دنيا نيامده ، مثل من و هادي كه شهرزاديم از اولش . ولي امير خوبي ست . حداقل با سختگيري اش شايد بشود من شهرزاد تمام عياري شوم !

« بابت همه ي نقد ها و دوشنبه ها مرسي . »

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

اعتراف نوشته :

 

              كاملن جدي ...

نمي دانم اين بازي از كجاي اين دنياي مجازي شروع شد . اما تا به خودم آمدم ، ديدم كه يكي – سیاه و سفید– مرا قاطي كرده . يعني دستم را گرفت و آورد وسط گود . و من ناشيانه ، دست و پايم را گم كرده ام انگار . شايد جالب باشد ، شايد هم نه ! اعتراف هاي يك قصه نويس 21 ساله ي اروميه اي كه قدش 170 است و وزنش 50 و law student   است !

ü       اعتراف مي كنم كه از صراط مي افتم ، كه آن بهشتي كه مي خواستم بسازم ، نمي شود ساخت . كه سيب بهانه بود ، من خود از بهشت خدا گريختم . كه مرا در گرگ و ميش صبح يكي از همين روزهاي بعدم به جاي خرگوش زدند !

ü       اعتراف مي كنم كه ديبا ناظمي شده خواب و خوراكم ! ولي نمي دانم چرا پا نمي شود بيايد توي قصه هايم و با سه حرف سبكش دنيايم را به هم بريزد يك جور ديگرتر . يك جوري كه خودش بهتر مي داند ! ( بوست دارم ... )

ü       اعتراف مي كنم كه اسم كوچك من شهرزاد است ، اگر چه بي خودي مرا فاطمه ناميده باشند . توي تن من قصه جريان دارد به جاي آب و خون . من ، شهرزاد خودم هستم و خود ، اميرخود . كه هر شب قصه اي از خود مي زايم و صبح اميري مي شوم كه شهرزادگي خودم را گردن مي زنم و ...

ü       اعتراف مي كنم ، من هرگز راه ها را بلد نبودم . نشاني خيابان ها و كوچه ها را نمي دانستم و شماره ي پلاك ها را هم . و يك روز ، يكهو تمام راه ها و خيابان ها و كوچه ها مرا به او رساندند ! به او كه بد جور دلشده ي دست تكان ، تكان ، تكا ، ت ... كا ... ت ...  به اش كه فكر مي كنم توي دلم يك اقيانوس ماهي برايش پشتك مي زنند ! تعبير همه ي خواب هاست اگر چه دور ... دورتر ... دورترتر ... دورترترتر ... بي او به بهشت هم نمي روم !

ü       اعتراف مي كنم كه بدجورPotato Sticks  و پرتقال و هلو دوست دارم . و عاشق بوي ليمو و سس تند كچاپ ام . هر كاري هم كردم نشد كه اين ملافه ها را از تن قصه هايم بكنم و بريزم دور ... و اگر اينجا و دختر به دنيا نمي آمدم احتمالاً يك شورشي فراري يا ملكه ي انگلستان مي شدم . شايد هم پناه مي بردم به جنگل هاي ناشناخته ي آفريقا ! راستي ، آرزوي چيزي را هم ندارم . متاسفانه به هر چيزي كه فكر مي كنم مي بينم دست يافتني ست ، فقط كافي ست برايش كمي جان بكنم ! تنها يك چيز غير ممكن است : اعتراف گرفتن از من !

 

اعتراف كنيد :

     عصيان - همین و دیگر هیچ - روح تکانی- گ -دانای کل 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

اولين همايش ادبي مركز آفرينش حوزه ي هنري اروميه به مناسبت آغاز به كار كانون هاي جوان برگزار شد !

خب ... بانيان اين كار : شیما چوداری  ، خودم ، ديبا ناظمي ( و باد همان سه حرف سبك ... ) و سياوش دانش آذر ( مسئول واحد ادبيات حوزه ) بودند !

به خير گذشت ... البته اگر گذشته باشد ... جمع كردن 800 تا شاعر و نويسنده آن هم اين جا – اروميه – هنر مي خواهد ... و البته دل و جگر به خاطر قلچماقي بعضي ها ي محترم و ...

 مهمان ويژه ي مان هم نويسنده ي خوب كشورمان خالد رسول پور  عزيز بود !

البته خيلي ها آيه ي يَس خوانده بودند و اما حسابي دورشان زديم و اين ها ...

البته اگر بخواهم جدي حرف بزنم ، احساس مي كنم فاطمه باباخاني و ديبا ناظمي دارد هدر مي رود توي اين شهر ... بي  ... هو ... ده ... ! ... هدر مي رود ...

 

 

پ . ن : به سلامتي تمام لطفي كه در حق ادبيات اين شهر ... كرديم ، صبحانه پيتزا زديم تو رگ و نهار هم ... برگر ! با دوغ و راني و ... كلي دودره بازي سر يه نوشابه خانواده ...

پ . ن : مرسي خالد جان !

پ . ن : هادی خشایی و مهدی زینالی و رضا اصغرزاده و  حميد آخرت دوست و هادي ( افشار پور ) هم دمشان  گرم !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

oriana fallaci                     

 

Oriana Fallaci, the Italian writer and journalist best known for her abrasive interviews and provocative stances, has died, officials said Friday. She was 76.

او در 76 سالگي اش مرد در حالي كه نمي دانم از سرطان رنج مي برد يا نه . اما مطمئنم كه كودك نزاده اش كنار دروازه هاي بهشتي كه خودش براي خودش دست و پا كرده بود منتظرش ايستاده است . ( Lettera Ad Un Bambion Mai Nato  )

                       

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

        

                          و دوباره تر ....

 

 

يكهو ، مثل دختر بچه ي كوچكي شدم كه همه ي اسباب بازي ها و خرس ها و قطار ش را از دورش پراكند و بلند شد ... گردن اش را رو به بالا گرفته بود ... و عروسكش از دست اش افتاد ... داشت شگفت زده به نوري نگاه مي كرد كه انگار تنها به پنجره ي چشم هاي او راه يافته بود ... روشنايي شگفت كه داشت از ناخن ها ،‌ انگشت ها و دست ها و پوست اش رد مي شد ، و در لاي استخوان هاش ته نشين مي شد . دختربچه اي كه ناگهان فهميد كه زنده است ، كه زيباست ، كه مي تواند دل همه ي مرد هاي لاي ملافه ها را بريزد ، هري ، روي تخت و ملافه ها و تن و انگشت هاش ... انگشت هاي بي انصاف و ... اش .... يكهو فهميد كه مي تواند توي بغلشان جا بگيرد ... دهانشان را ببوسد و با مزه ي مشروب و ته مانده ي دود سيگارشان تبخير شود و لاي موهاشان گير كند و صداش كنند : « وسوسه »

و او ذوق اش بگيرد .... بماسد به ملافه ها و بچسبد به ليوان هاي مشروب و بوي عرق تنشان ...

و خنديد ... خنديد ... قهقه كشيد ... و ناگهان صداش زنانه شد و ناخن هاش بلند شدند و موهاي فرفري كوتاه اش بلند شدند و بلند تر و انگار داشت صداي قد كشيدن حتي استخوان هايش را مي شنيد و صداي ته نشين شدن نوري كه هنوز به زير پوست اش نفوذ مي كرد و ... و بوي عطر داد ... بوي صفحه نمايش و ... جوهر و آدرس پستي و وبلاگ و پيراهن زنانه !

و يكهو همه عاشقش شدند و او ... فقط دلش مي خواست دهان اش بوي خاك بدهد ... بوي "حسيناي سال بلوا " را !

و يكهو همه شان را تف كرد بيرون .... همه ي مرد هايي كه زير زبان اش چرخيده بودند و تفانيدشان از ملافه هاش هم ... از يادش رفتانيد همه شان را ... فراموشانيد ... و خدا كه زير پوست اش و توي جلدش رفته بود ذوق اش گرفت ،‌ براش توي آينه بوس فرستاد و قول داد كه مي بردش پيش خودش ،‌كه شب ها روي زانوي خودش بخواباندش ، كه خودش لاي موهاش ، با انگشت هاي خودش ... و دلش را بريزد به دامن خدا .... خدا دهان اش را ببوسد و با هاش گل بازي كند .... و براش " حسينا " بسازد ... كه دهان اش را ببوسد و ... بوي خاك بدهد ...

منم ... شناختي خدا ... خودم ام با انگشت هام و دهانم ... كه برات بوس مي فرستم توي آينه .... كه ببري ام بالا و برام گل بازي كني و حسينا ... كه توي دامنت گل بازي كنم و ... يادت نرود دهان اش بايد بوي خاك بدهد ....

 

خدا گفت : خودت را توي ملافه هات بپيچ .

گفت : بوي پيراهن زنانه بده .

گفت : بتفانشان بيرون .

گفت : بفراموششان .

گفت : مي برمت بالا ... توي دامنم ... گل بازي يادت مي دهم .... و قصه ي شيرين و فرهاد كه نه .... قصه ي تازه ي حسينا و تو اش را مي بافم .... كه دهان ات ا ببوسد و تو بوي خاك بگيري ازش ...

و بعدش قول داد ... كه برام بهشت تازه اي دست و پا مي كند ...

گفت : مي آورمت پيش خودم زود ... زود تر ...

 

خدا نمي دانست كه من هر روز دزدكي به اش سر مي زنم ... مي پايم اش ... كه مبادا يادش بروم ...  فردا كه رفتم بر نمي گردم .... ديگر ...

 

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

" for : Czech Republic "

 

اينكه پاهايم بيرون از اين قضيه است يا نه اش رانمي دانم .... اما بدون پا كه نمي روم .... از اينجا تا مثلا هلند يا پراگ ... بهار پراگ  ... و ميلان كوندرا و سال هاي سيم خاردار .... تو كه هي انگار كه هوايم را از آن جا داري .... ؟ .... مي شود كه چيزي بگويي .... حرفي .... چيزي ..... يا مثل همه ي دور و بري هايم كه فحش ام مي دهند هي .... چون به نظر شان من چندش آور مي نويسم ....  اما من كه چندش آور .... ؟ ....چندش اور تر از دروغ اشويتس .... يا ننگي كه به هيتلر نسبت مي دهند .... يا حتي ناپلئوني كه هر زير سوال مي رود .... و حتي ملكه انگلستان و مشروع و غير مشروع اش و .... و نه به اندازه ي كلاهك هاي هسته اي ....

كه همه شان چندش آورتر از من بوده ... نبوده .... نمي شود جواب قطعي داد .....

اينجا - ايران - چندش يعني سكس ! آلت تناسلي ... مايع لزجي كه .... ا ه ....  اينجا همه اش ... همه تا خرخره توي سطح مانده اند ... گيريده اند و هي هواسشان به دستمالي كردن كفل و پستان هاي درشت ديگري است .... من از اينجا اق ام م يگيرد هي هر روز ... هر بار كه صدا زده مي شوم .... هر بار كه تهديد مي شوم ....

چيزي بگو ...... 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

-        نيت ام خير بود !

-        خواسته بودم كه شاهكار كنم !

-        باورت شود كه ...

 

-        اما مصيبت از آب در آمده ... مصيبت ...

 

و من اينجايم ،‌ جايي كه هميشه فكر مي كردم روبه رويت ام ، ميگويم مرا ببخش !

چون فكر كردم كه صدايم را مي شوني ،‌ چون فكر كردم كه معجزه مي كني ، چون اتفاق افتاده در ته فنجان قهوه را باور كردم ، چون آن قدر دست به دامنت شدم كه نفهميدم هميشه لخت مي گردي !

بايد ببخشي چون فكر كردم خدايي كه دارم خداست ،‌ جداً خداست ، آن قدر خداست كه مي تواند ...

و من هم مي بخشمت !

به خاطر اينكه هميشه پشت ات به ام بود ، كه وقتي من حرف مي زدم تو پنبه تو ي گوشت مي كردي ،‌ كه صدايي كه از درونم فرمان مي داد فرشته ي نگهبانت نبود ،‌كه من مرگ را روي شانه هايم جابه جا مي كردم كه خيلي چيز هاي ديگر ...

ديگر نه من نه تو !

تركت مي كنم و تو را با مصيبت بزرگي كه آفريده اي تنها مي گذارم ، نه كمك كن ، ‌نه سد راهم شو و نه ...

كسي به تو احتياج دارد كه خودش نتواند بايستد ...

راستي مي تواني تمام دوزخت را براي من نگه داري ... تمام قهرت را  ... تمام شكنجه هايي كه از دستت بر مي آيد ... تمام جهنم ات مال من ... من از خير تو و بهشت موعودت مي گذرم ...

 

آه اي خدا

خدايي كه هستي يا نه

در من آرامش به انتها رسيده است

گويي مرا

از مهر آفريده اي و از رنج

هر دو را

وا مي گذارم به روي پيشخان درگاهت

و مي روم .

( شعر از هاله )

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

  *  او پيامبر كوچكي بود كه فكر مي كرد مي شود دنيا را عوض كرد ، كه فكر هاي بزرگي در سرش بود ،‌كه مي خواست قيامتي بپا كند كه خودش را هم مات كند اما تنها كاري كه كرد اين بود كه  سر جايش خشكيد و ...و او منم ! اويي كه هيچ كجاي جهان به نامش نيست . و بزرگترين دار و ندارش همين هاست ... همين ها كه از سر تمام دار و ندار دنيا هم زياد است . و اين منم پيامبر كوچك خسته اي كه قومش به راه نمي آيد نمي دانم چرا ؟ من سنگينم ... و خسته ... حالا فقط به فكر اينم كه خودم را سر به راه كنم . دست از سر تمام جهالت قومم برداشته ام . مي داني بايد نسلي بگذرد ، شايد نسلي ديگر هم . تا اين قوم  ، اين قوم جهالت زده ي  سردرگم تازه يادش بيفتد كه بايد ، بايد ... و چيزي از درونشان بزند بيرون همان طور كه از درون من بيرون زد . و تمام پرده ها را كنار بزنند . شايد ببينند كوري شان چقدر سخت ... سنگين ... واي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ! ... ! ... ! به قول كسي : فرو مير اي قوم ! اي قوم  ! اي كبك هاي سر فرو برده در برف ... اين پيامبر همين چند سطر را ... براي شما طوفان نوح لازم است ويا جناب آقاي دشمن كه تكه تكه تان كند تا سر از برف بيرون ... كه نياوريد هم مهم نيست ... آن قدر ها هم كه مهم نيست ... نه ؟ مهم است ؟

و من پيامبر كوچكي هستم كه روي شانه هاي هيچكس سنگيني نمي كنم اما نمي دانم چرا دنيايي روي شانه هايم سبك نمي شود هرگز !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

ابتداي كار ديوانگان جهان همين است . حقيقتي را در جمع كساني فاش مي كنند. ناباوران به ريشخندش مي گيرند تا آن زمان كه او خود نيز به گفته يخود مشكوك شود . دانه هاي ترديد اگر بر دلي كاشته شود پريشاني خيال است و او هام زندگي و پس از آن ذهن حقيقت گو مانند تسبيح از هم گسيخته اي پخش و پرا مي شود و ناباوران به مقصود مي رسند ، سر در پي اش مي گذارند و جنون او را نشانه مي كنند ...

منيرو رواني پور / اهل غرق /ص ۶۰

من نيز به چنين روزگاري مشغولم ... گاهي نبايد صدا كه از گلو نه ، از ته انگشت هايت ... بايد فريادم را مي كشيدم ...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

" يگانه علت وجودي رمان كشف آن چيزي است كه رمان كشف تواند كرد . رماني كه جزء ناشناخته اي از هستي را كشف نكند غير اخلاقي ست . شناخت يگانه رسالت اخلاقي رمان است .

ميلان كوندرا

* اگر صده هاي پيش نيازمند " داش آكل " و يا " بينوايان " و يا " رومئو و ژوليت " و ... بسياري ديگر كه اكنون  در گورستان ادبيات آرميده اند بود عصر امروز به  " صد سال تنهايي "  گابريل گارسيا ماركز ، " بارهستي "  ميلان كوندرا و " سرگشته راه حق " نيكوس كازانتزاكيس و " چراغ ها را من خاموش مي كنم " زويا پير زاد و ... نياز دارد .

رماني كه موشكا فا نه از آشفتگي و ناآرامي انسان امروز حرف مي زند . اگر ابوتراب خسروي " ديوان سومنات " را مي آفريند و يا ريموند كارور " كليساي جامع " را ، براي اين است كه رسالتي كه يك نويسنده دارد به انجام رسانده باشند ، درك انسان امروز ، نشان دادن روزمره گي ، گم شدگي و آشفتگي انسان امروزي . انساني كه در بياباني كه براي خود دست و پا كرده گرفتار شده . انساني كه در بهشتي كه براي خود ساخته مانده . انساني كه جايي براي اعتراف به شكست بزرگش ندارد . انساني كه از پا افتاده . و حالا در كشاكش خود از جايي به جايي ديگر در پي ذره اي از سعادتي كه مي خواست سرگشته و پريشان ، مات ايستاده ، بي حس به تمام دنياي دور و برش نگاه مي كند و كم كم عادت مي كند كه بايد راه رفت ، حرف زد ، خورد ، خوابيد، و كار كرد و ديگر به بهشتي كه مي خواست و نرسيده فكر نكند . انساني كه دور خود مي چرخد و در چرخشي اين چنين حتي خود را گم مي كند ، حتي از اينكه صبح بيدار شود و ببيند كه سوسك شده هيچ تعجبي نمي كند .

 " داستان " روايت دنيايي ست كه دور و برمان جريان دارد ، حركت مي كند و گاه ما را دچار تحير مي كند ، و گاهي كاري مي كند كه سر جايمان خشكمان بزند گاهي آزارمان مي دهد و گاهي چيز هايي در درونمان مي آفريند كه فقط داستان مي تواند نشان اش دهد . يگانه رسالت داستان هم همين است ، به ما مي گويد كه از چه چيزي فرار مي كنيم ، نشان مي دهد كه كجا ها از پا مي افتيم ، كجا ها تمام پل هاي پشت سر خراب مي ماند كجا ها نفسمان بالا نمي آيد و كجا ها خود را در برزخي بين بهشت و جهنمي كه هست يا نه سرگشته و بيگانه مي يابيم .

" داستان " چيزي را مي گويد كه فقط داستان مي تواند بگويد .

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |