تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
                  آكواريوم

گوشم را چسباندم به ديوار ، صداي بالا آمدن حباب هايي را شنيدم كه تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند . و صداي دست و پا زدن تهمينه را شنيدم كه ته آكواريوم لابه لاي گوش ماهي ها و صدف ها مانده بود .

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

کتری را می گذارم روی اجاق، جوش بیاید. شیر آب را باز می کنم، ظرف ها را می شویم. آب می کشم. از نو آب می کشم. اما صدا می آید، قطع نمی شود، کم نمی شود. حتی لازم نیست گوشم را بچسبانم به دیوار. از تمام آشپزخانه صدای دست و پا زدنش شنیده می شود. و صدای حباب هایی که از دهنش خارج می شود. شاید کمک می خواهد. چشم هایم را می بندم؛ شاید صد تا یا بیشتر، ماهی گیر کرده لای موهایش! ماهی های ریز اقیانوسی. ماهی هایی که به اندازه ی یک بند انگشت کوچکند.

مادربزرگ می گفت فردوس را جادو کرده بودند. چهل دعانویس، چهل جادو را توی آب خیسانده و بعد به اش خورانده بودند.  و هر چه ماهي و بچه ماهي بود را از چشمش انداخته بودند.البته همیشه اول قصه اش می گفت که فردوس می مُرد برای تهمینه. آن روزها تهمینه عاشق ماهی بود. برای همین فردوس به يكي در بازار شیشه گرها گفته بود که یک تنگ بزرگ که صد تا یا بیشتر ماهی – ماهی های کوچک به اندازه ی بند انگشت – جا بگیرد درست کند. -آن روز ها می گفتند تُنگ؛ ولی من می گویم آکواریوم- . توی اش صدف، تیله های شیشه ای رنگارنگ و گوش ماهی ریخته بودند. گوش ماهی هایی که وقتی دم گوش ات می گرفتی، صدای موج دریا را نه، بلکه صدای فردوس را می شنیدی که تمام طول ساحل را دنبال تهمینه دویده بود،اما پیدایش نکرده بود و هنوز فریاد می زد: تهمینه!


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

          

 

وقتی اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ هنگام ورود به شهر شلیک شد، کسی فکرش را هم نمی کرد که یک قرن بعد هیچ طوری نشود لکه ی خون سربازها را از کف خانه پاک کرد!

بار اول فقط یک لکه معمولی کوچک بود. وقتی پدربزرگ را سوار آمبولانس به بیمارستان پانصد و بیست و سه  نظامی بردند، رختخواب اش را که جمع کردیم، ظاهر شد. یک لکه ی معمولی کوچک به اندازه ی سر انگشت سبابه. مادر لکه را تمیز کرد و گلدان بزرگی را روی آن قرار داد.

پدربزرگ تا جایی که یادش می آمد با یکی از ایل های کوچ نشینی که همراه مغول ها به ایران آمده بودند وارد این سرزمین شده بود. همچنان کوچ نشین مانده بود. می گفت: ما پیش قراولان قاجاریه بودیم! زمانی که در صفویه نفوذ می کردند، زمانی که صفویه را می پوساندند، زمانی که صفویه را از پا در می آوردند.

برای همین مجبور بود حالا توی بیمارستان پانصد و بیست و سه  نظامی بستری شود. همه شاهد بودند، همه پای آن استشهادیه را امضا کرده، مهر و انگشت زده بودند؛ پدربزرگ از آن زمان که آقا محمد خان ناغافلانه کشته شد، خواب به چشمش نیامده بود!


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

مارال؛

                    زلیخا

مارال؛ در حالی که آن مرتیکه ی قوزی پفیوز چاله ی ته انبار را پر می کند،مرا از خودش می گیرد، قندانم می کند و آرام توی گوشم می گوید: فکر کن اسمت یوسفه، وگرنه مثل همین مرتیکه ی قوزی پفیوز می شی! قوزی و پفیوز. 

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                            

 دريا دور بود، درياچه هم آنقدر شور بود كه مرده ها را بالا مي آورد. همه مي دانستند، موهايش چنان بلند بود كه حتما توي آب شور آن درياچه مي پيچيد به دور انگشت ها و ساق پاهايش و كمرش ، حتي دور گردنش ، آن وقت حتما وقتي روي آب مي آمد موهايش نمك مي بست و گردنش زخم مي شد!

گزارش  در مورد هندوهايي بود كه خاكستر مردگانشان را در آب مي ريختند تا آب پاكشان كند، اما ...


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                             مریمه گی یک مرده

داشت برمي گشت، با خاطره ي زني كه دفن اش كرده بود . براي بار آخر ، سرش را برگرداند و به خاكش نگاه كرد و به تمام گلايول هايي كه بالاي سرش ، داشت مي پژمرد. بي اراده گفت: « آن وقت اسمش را مي گذاشتيم مريم ! »

 

زن بالاخره سرش را چرخاند، زل زد توي صورتش، گفت : « ولي حرف زد ! »

پيرزن چنان نگاهش كرد كه خجالت بكشد ، كه بهانه اي بهتر از اين پيدا كند و بس كند از اين همه ، اين همه ، اين همه همين هايي كه دارد مي بافد ! و ليوان را داد دستش و زل زد به اش ، آنقدر نگاهش كرد كه مطمئن شد تا ته سر مي كشدش.

گفت : « كلي بابت اش پول خرج كرده ام ! »

گفت : « مي گفت ، حتماً پسر مي شود !»

گفت : « بايد بشود ، هي قحبه مي زاي ، مثل خودت ، كه چه بشود ؟!»

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                     مرده هاي ري آب ....

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بيرون كشيدند، غريق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاري راستي راستي مرده! قفسه ي سينه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بيرون، تكانش دادند، گونه هايش داشت باد مي كرد، و آب پر شده بود زير چشم هايش چنان كه انگاري پف كرده باشد.

 يك چيزهايي داشت زير پوستش باد مي كرد و كبود مي شد، دستهايش يخ كرده بود و هيچ جوري نمي شد كه گرم شوند، و نشدند. يك جنازه مانده بود روي دستشان، آن هم زماني كه تكليف آن يكي ها هنوز مشخص نشده بود.


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                       

نمي شود كه به همين سادگي ها كه نمي شود گذشت ، گذشت ، از اين روزهاي نزديك دور و بر كه مدام به آغاز تولدي ديگرتر نزديك مي شود، من در ابتداي تولدم ، نه ، « تهمينه » در ابتداي تولد است . دارد به دنيا مي آيد از من ! انگار بار اولي ست كه مي خواهم كسي را به دنيا بياورم ، از خودم ... همه چيز عوض شده است... خيلي ... و اين روزها به من سخت كه چه عرض كنم ... همين روزها ... دقيقاً همين روزهاست كه بيايد ... مي خواهد بيايد ... مي خواهد بزايم ... همین دور و برهاست. با پاهای خودش دارد می آید وسط قضیه .... وسط قصه ... و می گذارد به بازی گرفته شویم و به بازی بگیریمش و آن قدر برقصد که .... تو ی حباب های مایع ظرفشویی گم شود ... همين روزها تهمينه را مي خوانيد ...

بابت اينكه پست هاي اخيرم خيلي شخصي شده اند نمي دانم چه بگويم ، اما به زودي « تهمينه » مي آيد و شهرزاد زبان به قصه مي گشايد !

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                 حکمی چنین ... چنان ...

 

-                    روسري تو بكش جلو !

-                    موهاتو بذار تو !

-                    بكش جلو ...

-                    بذار تو ...

-                    بكش ...

-                    بذار ...

-                    ب ...

-                    ب ...

-                    ...

مطمئن بودم كه جايي زير چادرشان يك هفت تير قايم كرده اند . يك هفت تير كه به اندازه همه ي هزار نفر توي خيابان گلوله داشت . به شان محل سگ هم ندادم . تا يكي شان يكهويي از بازويم گرفت و هل ام داد به طرف يكي از مغازه ها . مطمئن نبودم چكار مي خواهم بكنم و يا چه چيزي به اش بگويم كه دست از سرم بردارد . بي سيم را گرفت جلوي دهان اش ...


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                  

 

گفتي : " نمي خوام بشنوم ! نمي خوام بشنوم ! "

نمي خواستي بشنوي نه ؟! گفته بودي : " اين چيه ؟! "

گفتم : " رنگ و مش ِ ، به ام مياد ؟! "

اخم نكرده بودي ،‌حرص ات گرفته بود .

گفتي : "سر چارراه چي كار مي كردي ؟ "

گفتم : " هيچي به خدا "

گفتي : "زنيكّه ي جنده دور برداشتي كه چي ؟! مي خواي قحبه شي ؟! "

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                               فرهاد

يادش آمد كه سال ها بعد ، " فرهاد " نامي زل زده بود به لب هاي گل بهي اش و گفته بود : « مثل طعم گس به مي ماند ! »

مرد نگفت : جا خوردم !

زن نگفت : من هم .

مرد نگفت : عين همين جوري بودي كه حالايي .

زن نگفت : تو هم عين همين جوري بودي كه حالايي .

مرد نگفت : به خدا مواظب بودم كه هر بار كه از خواب مي پرم حتما دست ات را محكم بگيرم ولي مي پريدي و من پيدات نمي كردم ديگر توي خيابان ها و آن بيمارستان لعنتي . و آن قدر دنبالت گشتم باورت شود . بغل همه ي زن ها را زير پا گذاشتم به خاطرت .

زن نگفت : من هم . دست به دست مردها چرخيدم هي تا به تو برسم .

و صورت اش گل انداخت .

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

چيزي زير پوستم ... 

 

 

-  همين حالا فهميدم كه وجود دارم

-        اما چرا هي به ام ميگي " زائده  " ... زائده ...

-        زائده يعني چي؟؟؟

-        بگو زائده يعني چي ...

 

 

  ـ با ویرایش جدید ـ


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

صحنه ي اول :

 

( مرد بطري مشروب را خالي مي كند تو ي ليوان و مي نويسد :

مرد بطري مشروب را خالي كرده بود توي ليوان و اخم كرده بود و توي گوشي گفته بود كه ،

-       دارم زن مي گيرم !

)

                                                اگر نديده و نشنيده مست نشويم پس چه خاكي بر سر بريزيم؟         

 

 

صحنه ي دوم :

 

-       نه

-       آره نه !

-       نمي خوام بوي نفتالين بگيرم ته جيبت ...

-       نمي گيري

-       اگه مچت و گرفت چي ؟

-       مطمئنم كه بازيم مي گيره

-       كه دروغ بگي به اش ؟ كه چون دوره ...

-       دوره ... خيلي دور ... اونقدر كه مي توني نديده اش بگيري كه حسوديت نشه ...

-       مي خوام نزديكت بشم ... دورم ... دور ... مي خوام سيگارتو برات آتيش بزنم !

-       باشه

-       باشه

-       باشه

( مرد بين نزديك و دور مانده بود )

 

 

 

صحنه ي سوم :

 

( ته فنجان قهوه ي دختر ، مرد افتاده ، به دلش كه نزديك مي شود ... )

-       يه مرد مي بينم برات ...

-       دوره ... خيلي دور ...

-       اسم اش ....

-       قدش ...

-       سن اش ...

-       يه دروغي مي گه بهت ...

-       نترس ...

-       سفره ي عقد مي بينم برات ...

-       مي خواد نزديكت بشه ... ببين ... نيگا كن ... خانم نيگا كن ...

   - و ناگهان ...-

 ( دختر دست مرد را مي گيرد و از ته فنجان قهوه مي كشدش بيرون، بلند مي شود مرد را از پله ها بالا مي برد ،

-       برهنه است -    

لباس تن اش مي كند ،‌ دكمه هايش را مي بندد ، موهايش را مرتب مي كند ، در را باز مي كند ، مي بردش وسط خيابان كه همه ، همه چيز را ببينند ، كه ببينند راست مي گفته ، و خيلي چيز هاي ديگر ...

از لاي اتومبيل ها ردش مي كند و تا آن طرف خيابان مي كشاندش ، جلوي دكه ي سيگار فروشي مي ايستد ، ...

حالا همه جمع شده اند دورش و دارند به لجاجت اش براي آتش زدن سيگار لكه ي قهوه ي ته فنجان اش ...

 

 

 

به كسي كه خودش هم مطمئن نبود كه سيگارش بوي مشروب گرفته يا مشروب اش بوي سيگار ... 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

* لباس هايش را كه از تن اش كند ، رفت زير دوش آب سرد ... تمام موهاي تن اش سيخ شد . لرزيد و آب گرم را باز كرد . حالا زير دوش آب گرم ، تمام پماد آسيكلوويري كه به

تن اش ماليده بود را شست و ... و زخم هايش سر بيرون آوردند از زير پماد آسيكلووير كه از تنش شسته مي شد . بايد كاري شان مي كرد ،‌ جايي پنهانشان مي كرد كه از پوست اش بيرون نزنند . كه مثلا از پيراهن اش بالا نروند و روي صورت اش نگندند . وسوسه شد كه با ورم هاي چركين اش ور برود . حتي پستان هايش هم ورم كرده بودند . و چرك  ورم هاي تن اش از زير پماد آسيكلووير كه رويش ماليده بود بيرون زده بود . داشت بالا مي آورد . حالش از تنش به هم مي خورد . خواست تن اش را با صابون بشويد كه چرك هاي خوني از ورم هايش بيرون زدند . حالا واقعا داشت بالا مي آورد ، تكيه داد به ديوار و نشست كف حمام زير دوش آب . گريه اش گرفت . هي اق زد و اق زد .

- : تخم سگ عوضي !

- : مفعول آشغال !

 

         ورم هاي خوب شدني ،نشدني ...          

 

تازه گي ها ياد گرفته بود كه به آن ها كه آن كار را مي كنند مي گويند - مفعول -  خودش هم نمي دانست كه اين اصطلاح را از كجا آورده ! شايد جايي خوانده بودش . زير دوش آب نشسته بود ، و گريه اش را فراموش كرده بود چون نمي دانست كه اصطلاح -  مفعول - را از كجا آورده .  

كه ناگهان احساس كرد كه لب اش دارد مي سوزد . تا بلند شود و به آينه ي بخار گرفته حمام نگاه كند چيزي يادش آمد كه -  سياسي هم جنس باز  - بوده ، و فكر كرد كه حتما يكي از شخصيت هاي آخرين كتابي بوده كه خوانده . ولي اسم كتاب كه يادش نمي آمد . بخار آينه را كه پاك كرد تازه فهميد كه كار خودش را كرده ! لب اش هم ... و حالا احساس مي كرد كه تمام صورت اش دارد گر مي گيرد ... نوك انگشت هايش و حتي آن جايش هم مي سوخت ! و احساس كرد كه ورم بزرگي دارد از تمام جاهايي كه  مي سوخت مي زند بيرون . ورم بزرگ و چركيني كه حالش را به هم مي زد . و يادش آمد كه قضيه مال پرو بود ، شايد ! حتي اسم نويسنده ي كتاب هم ديگر نوك زبانش بود . با مشت زد  توي آينه كه قطرات بخار و خون انگشت هايش به هم آميخت و داد كشيد ،

-         : مفعول تخم سگ !

مطمئن بود كه اگر بازي بازي نگذاشته بود كه او لب هايش را ... و بالا آورد . حالا مطمئن بود كه همه اش به خاطر آن مفعول عوضي است . كه نبايد با لب هاي او ... كه نبايد بعد از آن كارش مي فهميد كه يك مفعول ... كه همه ي اين ها بدشانسي بزرگي بود كه سراغ او آمده بود .

دوباره اق زد و احساس كرد كه تمام معده اش بوي آسيكلووير گرفته . - آسيكلووير - پماد موضعي . و دوباره اق زد و ... يادش مانده بود كه چطور توي تمام كتاب خودش را به جاي آن پسره كه اسمش هم به يادش نمي آمد حس كرده بود . آن پسره كه با همين شخصيت اصلي داستان همين مرد سياسي هم جنس باز دست به آن شورش احمقانه زدند . حتي روز هاي آخر از فصل هفتم به بعد فكر كرده بود كه زن اش شده . كه مرد سياسي هم جنس باز چطور به تمام مردهاي دنيا ميل دارد و به او نه ! اين خيلي عذاب اش داده بود . حتي وقتي آن سطر را كه مرد توي خيابان مرد ديگري را به خودش فشار مي داد را خوانده بود اق زده بود . اعصاب اش خرد شده بود و حتي آرزو كرده بود كه اي كاش سيگاري بود . و مي توانست سيگار ي بكشد و بعدش ته استكانش خاموشش كند . كه از زير دوش آمد بيرون . موهاي خيس اش روي ورم هايش پخش شده بود . تن اش بوي خاصي مي داد . فكر كرد كه كجا بوده كه اين طور شده . اسم اش - مايتا - بود . و خواسته بود كه نشان دهد كه او هر چقدر هم كه سياسي باشد به اش دلبسته . توي تمام سطر هاي آن كتاب هوايش را داشته . كه مايتا آمده بود جلو ، جلوتر ، و آن قدر جلو كه لب هايش به لب هاي او خورده بود و بعد تا ته معده ي اش گر گرفته بود و ... دوباره اق زد و مايع سفيد رنگ لزجي را بالا آورد .

-         : مفعول كثيف !

-         : خائن حرامزاده !

ولي خودش هم مي دانست  كه حرف آخرش خيلي بي ربط بوده . و يادش آمد كه اسم كتاب چه بوده . در مورد زندگي واقعي آلخاندرو مايتا كه مطمئن بود كه زيادي هم واقعي نبوده بوده .                       

-         : مايتاي تخم سگ !

 تن اش را با حوله خشكاند . لباس هاي اش را تن اش كرد . همه چيز يادش آمده بود . حتي اينكه مايتا توي كدام صفحه او را به آن روز انداخته بود . پماد آسيكلووير را انداخت توي زباله داني . خنديد و دلش براي تمام مردهاي كه منتظر بوسيدنش بودند لك زد . در حمام را باز كرد . مطمئن بود كه قصه توي حمام تمام مي شود و تمام ورم هايش پشت در جا مي مانند .

در را كه بست قصه تمام شد .

                                               

 

 

  فاطمه باباخاني

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

*  يقه ي پيراهن اش را هم اطو كردي و بعد تا كردي و خواستي بگذاري روي صندلي كه تازه متوجه مارك كوچك اش شدي . حتما پول زيادي بابت اش داده بود ، مهم كه نبود . بردي و گذاشتي روي صندلي كنار كت و شلوارش . از در آمد تو پيراهن اش را برداشت كه تن اش كند ، دستي به يقه اش كشيد و بوي اش كرد  . مطمئن بودي كه تعجب كرده . رفتي جلو و خواستي كه دكمه هاي اش را خودت ببندي ، نگا ه اش نمي كردي اما ديدي كه دارد بو مي كشد ، دست هايت را بو كردي .

گفت : هوا پر شده از بوي كافور !

 كيف اش را برداشت ، بند كفش اش را محكم گره نزده بود ، خم شدي كه گره اش را باز كني و از نو ببندي كه در را بازكرد و رفت .

و با خودت فكر كردي كه حتما يادش رفته ، كه نه كه يادش نمي رود ،‌كه اگر يادش رفته باشد چه ؟ كه مي شد صبر كني كه برگردد و خوشحالت كند كه بغل ات كند كه توي گوش ات بگويد . و رفتي و لم دادي توي راحتي و هي به ساعت مچي ات نگاه كردي و شمردي كه چند ساعت ديگر از در مي آيد تو و بغل ات مي كند و خوشحالت و ... كه كليد توي قفل در چرخيد ، بلند شدي و تا مقابل اش دويدي و منتظر ماندي كه كاري بكند كه چيزي بگويد ولي كيف اش را گذاشت روي جا كفشي و خم شد تا بند كفش اش را باز كند كه زودتر دست ات را بردي و نديدي كه او اما يك طور هايي شد و كفش هايش را از پا كند و انداخت كنار جا كفشي . نه بغل ات كرد و نه توي گوش ات چيزي گفت و نه آبي به دست و صورت اش زد و رفت و لباس هايش را از تن اش كند و خواست بگيرد و بخوابد ... و تو مات ات برد و رفتي و كنارش دراز كشيدي و ديدي كه انگار زل زده به ات ، و مطمئن بودي كه حتما دهان اش بوي عرق مي دهد و صورت ات را بردي جلو و بو كردي و ... اما دهان اش بوي چيز ديگري مي داد چيزي كه تو خيلي دوست داشتي ... بوي ... بوي ... نوك زبانم بود !

 

    مرد ... زن ... و كافور  

        

دست ات را بر پوست صورت اش كشيدي و منتظر ماندي كه بغل ات كند و اما چيزي نگفت . و گفتي كه اصلا مهم نيست كه اشكالي ندارد كه فراموش كرده كه ديگر بچه كه نيست كه فراموش مي كني ... بلند شدي لباس هايت را از تن ات كندي و دراز كشيدي كنارش و خودت را چسباندي به اش و لب هايت را گذاشتي روي پوست صورت اش و او حتي تكان هم نخورد و ترسيدي كه نكند مرده باشد و دلت شور زد و تكان اش دادي و آرام زدي توي صورت اش و نشد و محكم ... و محكم تر ... و محكم تر تر ... و حتي پلك هم نزد و تو گريه ات گرفت و فكر كردي كه مرد مرده ... بلند شدي نشستي كنارش ، گفتي كه او را فراموشكار هم دوست داري كه مي تواند تا خرخره عرق بخورد كه بند كفش هايش را مي گذاري كه خودش ... اصلا به تو چه !... كه بس كند و دست از اين بازي بردارد كه بلند شدي و خواستي كه گوشي تلفن را برداري و به همه زنگ بزني كه بيايند و نگذارند كه مرد بازي بازي بميرد . مي دانستي كه اگر همين حالا بازي به هم نخورد مرد مي گذارد و بازي بازي مي ميرد . و خواستي كه گوشي تلفن را برداري به دست ات نيامد ... دوباره خواستي گوشي را برداري نشد ... نمي شد ... و قرار نبود بشود انگار ... دست هايت را بو كردي ... سرت گيج رفت و فكر كردي مردت ، خانه ات ، ‌زندگي ات دارد بخار مي شود و خانه بوي بخارش را مي گيرد و ... و احساس كردي چيزي دارد ته گلويت مي سوزد ... خواستي داد بكشي ... صدايت در نيامد و ... چيزي آن ته گير كرده بود و داشت مي سوخت ! و تو نمي توانستي نگذاري كه مرد بخار نشود ، كه بو كشيدي ... بوي بخار ... و تازه يادت افتاد كه دهان مرد بوي ...

رفتي كنار مرد نشستي ، خم شدي توي صورت اش ، و ديدي كه هنوز زل زده به چشم هاي كسي كه ... بو كردي ... بوي ... بوي حلوا ... حلوا ... حل ... وا ... ح ... ل ... و ... ا ... ح ... !

صبح ، مرد بلند شد كه برود و شمع هاي روي ميز را جمع كند كه بيني اش ... بو كرد تمام خانه اش انگار بوي كافور گرفته بود ! گريه اش گرفت و دعا كرد كه تولدت مبارك باشد !

 

* هفده اردي بهشت هشتاد و پنج

براي تولد كسي كه نمي دانست تولدش مبارك است يا نه !

                                                       

                                                                                    فاطمه باباخاني

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

  اگر حقيقت داشته باشد كه مي گويند  رمان مرده است يا در احتضار است ، ‌پس همگي از جاي برخيزيم و به اين آخرين رمان سلام بگوييم !

 ناتاليا جينز بورگ

* سال ها سال بعد ، هنگامي كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در مقابل سربازاني كه قرار بود تيربارانش كنند ايستاده بود ، بعد از ظهر دور دستي را به ياد آورد كه پدرش او را به كشف يخ برده بود . در آن زمان ، دهكده ي ماكوندو تنها بيست خانه ي كاهگلي  و نئين داشت . خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود . آب رودخانه زلال بود و از روي سنگ هاي سفيد و بزرگي ، شبيه به تخم جانوران ماقبل تاريخ ، مي گذشت . جهان چنان تازه بود كه بسياري چيز ها هنوز اسمي نداشتند و براي ناميدنشان مي بايست با انگشت به آن ها اشاره كني .

***

صد سال تنهايي واقعه ي بزرگ ادبيات  امريكاي جنوبي در سال هاي اخير است . كه به تمام زبان هاي زنده ي جهان ترجمه شده است . شاهكارش رابه سبك  رئاليسم جادويي آفريده  . سياست براي مارکز اهميت زيادي ندارد . يعني ادبيات را به عنوان سلاح به كار نمي برد . ولي به گفته ي خودش ، جهان بيني ها به نحوي اجتناب ناپذير در نوشته ها باز مي تابند .و بر خوانندگان اثر مي گذارند . و بر اين باور است كه آثارش تاثير سياسي شان را در امريكاي لاتين به جا گذاشته اند . شهر تخيلي ماركز ، يعني ماكوندو بي شباهت به محل زندگي او نيست . حتي شخصيت ها ، ‌نام ها و اتفاقات و معجزه ها همگي ريشه در سرزمين و آداب و رسوم و زندگي اش دارند . و شايد همين باعث موفقيت او شده است .

ماركز چيزي را با انگشت نشانمان داده كه خودش به وضوح مي ديده اش ! جفري ولف ، منتقد مجله ي نيوزويك  در مورد صد سال تنهايي مي نويسد : كتابي است كه مدت ها بين ما خواهد ماند ، ‌منحصر به فرد است ، ‌سراپا جادوست ، معجزه گر است .   

***

... ماكوندو تبديل به گردباد وحشت انگيزي از گرد و غبار و ويرانگي شده بود كه در مركز طوفان نوح قرار داشت . آئورليانو يازده صفحه ي ديگر رد كرد تا وقت خود را با حوادثي كه با آن ها آشنا يي داشت هدر ندهد و مشغول كشف رمز لحظه اي شد كه در آن زند گي مي كرد و همانطور به كشف رمز ادامه داد تا خود را در لحظه كشف رمز آخرين صفحه مكاتيب يافت ،‌درست مپل اينكه خود را در يك آيينه سخنگو ببيند . آن وقت باز ادامه داد تا از پيشگويي و اطمينان تاريخ و نوع مر گ خود مطلع شود ولي لزومي نداشت به سطر آخر برسد ، چون مي دانست كه ديگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد ،‌چنين پيشگويي شده بود كه شهر آيينه ها ( يا سراب ها ) درست در همان لحظه اي كه آئورليانو بابيلونيا كشف رمز مكاتيب را به پايان برساند ،‌با آن طوفان نوح ،‌از روي زمين و خاطره ي بشر محو خواهد شد و آنچه در آن مكاتيب آمده است از ازل تا ابد تكرار ناپذير خواهد بود ، زيرا نسل هاي محكوم به صد سال تنهايي ، فرصت مجددي در روي زمين نداشتند .

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 ابر مرد من !                                

 

* سيگارش را روي ميز كنار ته سيگارهاي ديگر خاموش كرد و خودش را به مرد نزديك تر . دست اش را روي شانه ي مرد گذاشت صورت اش را نزديك تر برد .

:  آدولف !

:  رنگ چشم هاي ات هم كه عوض شده "

:  سبيل ات را هم كه تراشيده اي "

:  وزن ات هم كه زياد شده "

:  ولي هنوز آدولف مني ، حتي اگر ، اصلا ولش كن "

مي چسبد به مرد ،‌

 :  باورت نمي شه نه ، امّا آن ها اجساد ما را به حياط عمارت بردند و بنا به و صيت تو به بنزين آغشته كردند و سوزاندند .

مي خندد و، تن اش مي لرزد .

:  باورت بشه ، چون حالا مدت هاست تن ام بوي بنزين مي دهد ، ‌بوي بنزين ،‌ بنزين ، بنزين .

مرد زل زده بود توي چشم هايش ،‌همين طور، فقط ، حتي جنب هم نمي خورد ؛ مردي كه فقط پلك مي زد .

از رختخواب كه بيرون آمده بود ديده بود كه آن مرد نشسته آنجا ،‌ لم داده توي راحتي ،‌ بلند شده بود ،‌رفته بود و بغل اش كرده بود ،‌خودش را هي چسبانده بود به او و هي او را آدولف خوانده بود " آدولف من " .

:  يادم هست مو هاي سرت داشت مي ريخت ،‌مثل آلوييس ، ‌پدرت . داشتي مثل پدرت مي شدي ، امّا هنوز مثل مادرت نگاه مي كردي ،‌مثل مادرت لب هاي ات را تكان مي دادي ، اصلا ً انگار آدولف نبودي ، " كلارا " بودي ، بودي ؟ تو آدولفي ، آدولف ،آدولف من .

سيگار ديگري روشن مي كند ، ‌موهاي آشفته بورش را از صورت اش كنار مي زند هنوز وقت نكرده لباس خواب اش را عوض كند .چند پك به سيگار مي زند . مي رود مي نشيند روبه روي مرد . زل مي زند به اش ،

:  روي آن كاناپه بوديم ، نه آدولف "

و با انگشت اش كاناپه را به مرد نشان مي دهد ، مرد نگاه نمي كند .

:  بعد از ظهر بود ،‌سي ام آوريل همان سال ،‌به اتاق كارَت رفتيم . تازه زن ات شده بودم ‌،يادت كه هست در ساعات آغازين روز بيست و نهم آوريل ،‌ با آن مراسم ساده زن ات شدم . و بعدش سر ميز ناهار گفتي " ايمن ترين راه گذاشتن لوله ي ششلول در دهان و كشيدن ماشه است ،‌جمجمه تكه تكه مي شود و مرگ آني ست . مي دانستي كه اين فكر مرا به وحشت مي اندازد ؛ گفتم " مي خواهم جسدم زيبا باشد خيال دارم سم بخورم " وبعدش توي اتاق كار تو ، آن جا بوديم هر دو نفرمان .

بلند مي شود ،‌پك هاي پي در پي اي به سيگارش مي زند ،‌دست اش را روي كمرش مي گذارد ،‌دور مرد مي چرخد ‌،دوباره مي ايستد  مقابل اش ،‌ خم مي شود .

: ده دقيقه بعد صداي شليك چند تير تمام آن زير زمين را گرفته بود .

ته سيگارش را دوباره روي ميز خاموش مي كند ،

:  بنگ ! دونفرمان هم روي كاناپه افتاده بوديم ، من و پيشوا !

:  آدولف ،‌واقعا وصيت كرده بودي ما را با بنزين وسط حياط عمارت بسوزانند ؟ !

 مرد تكان هم نمي خورد .

:  اوه آدولف ! بگو كه مرا بخشيده اي ! بخشيده اي نه ؟! بايد بخشيده باشي !

:  خودت كردي ،‌انگشت ات روي ماشه بود و لوله ي تفنگ ات روي پيشاني من ، ‌نمي خواستم جمجمه ام سوراخ شود ،‌من زن ات بودم و خواسته بودم در كنارت بميرم حتي فرصت نكردم تكليف جواهرات ام را مشخص كنم . مرا ببخش ،‌امّا خودت خواستي آدولف و لوله ي تفنگ من روي پيشاني تو بود امّا من كه نخواسته بودم جمجمه ات سوراخ شود ،‌دست ام لرزيد ،‌انگشت ام روي ماشه بود ،‌خودت كه ديدي ،‌اوه آدولف ، آدولف ،‌ من ترسيده بودم و نبايد مي لرزيدم ، ماشه را زود چكانده بودم ،‌آه خداي من ، ‌نبايد مي ترسيدم ، و تو افتادي روي كاناپه ، كسي كه نمي ديد ، دست و پايم را گم كرده بودم ، ‌نفس ام تا مغز استخوان ام را گيج كرده بود ،‌ داشتم خفه مي شدم ،‌ هنوز مي لرزيدم ،‌لوله ي تفنگم را گذاشتم روي شقيقه ام ، ‌مطمئن بودم كه همه فكر مي كنند كار خودت بوده همان طور كه گفته بودي و بنگ ! بنگ ! بنگ !افتادم كنارَت روي كاناپه .

نفس اش مي گيرد ، ‌سرش را تكان مي دهد .

:  نه ،‌ نه ، مرا كه بخشيده اي آدولف ، نه ، بگو كه بخشيده اي آدولف !

:  نه "

نزديك تر مي شود ، مي رود جلوتر، مي نشيند روي زانوهاي مرد  ،‌اين بار مرد پلك هم نمي زند ،‌ پشت دست اش را بر گونه هاي مرد مي كشد .

:  دارم به اين كه آدولف مني يا نه شك مي كنم .

 :  حرف بزن ،‌ هر چيزي را هم كه بشود عوض كرد ،‌صداي ات را نمي شود نشناخت .

مرد چيزي نمي گويد . عصباني مي شود ، ‌مرد را تكان مي دهد ،‌شانه هاي مرد را مي چسبد ،‌با ترس تكان اش مي دهد ،‌از كوره در مي رود ،‌ گريه مي كند ،‌داد مي كشد سرش ،

: آدولف ، ‌آ‌دولف ، آ دولف ، من ام " آوا " ، " آوا براون " ،‌زن يك روزه ات !

بلند مي شود و از مرد ،‌از راحت اي كه مرد توي آن لم داده دور مي شود ،‌عقب عقب مي رود ،‌پايش به چيزي گير مي كند ،‌ مي افتد روي تخت اش ؛ موهاي بورش هنوز بوي سوختگي مي دهد .

:  نكنه تو آدولف نباشي ،‌ نه ،‌ تو آدولف نيستي ، مطمئن ام ، ‌ديگه مطمئن ام !‌آه آدولف ،‌ آدولف ،‌ آ دولف !

مرد بخار مي شود . زن هنوز بوي بنزين مي دهد .

فاطمه باباخاني

 

***

 در روز سي ام آوريل 1945 يعني هشت روز پس از اين كه هيتلر اول بار فروپاشي  رايش سوم را پذيرفت در پناهگاه زير زميني اش در باغ عمارت صدارت عظما در برلين به همراه  معشوقه اش ، آوا براون خودكشي كرد . و چهار ميليون سرباز مرده را براي آلمان به ارث گذاشت .

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

     به " شيما " عسل بانوي قصه هاي من !

كه زماني دورتر از اين چند سطر گم شد و از آخر تمام قصه هاي من فرار كرد ... به او كه هنوز چشم هاي عسلي اش را دارد ...

  1

* و زن گم شد و تمام چيز هاي بزرگي كه داشت و نداشت را هم با خودش گم كرد ! قرار بود پيدا شود چه فرقي داشت كه چشم ها ي ا ش عسلي باشد يا نه ، همه ي مرد هاي دنيا ا نگار دوست داشتند او را ، موهاي بلند صاف و چشم هايش را عسلي ديده باشند .

گم اش كرده بودند چه كسي و كجا مهم نيست ، اما همه فكر كرده بودند كه شايد بشود سر همان « چار راه » پيداي اش كرد . نه ، بار ها نرفته بود آنجا ، فقط يكبار ، اما مي شد حدس زد كه دلش براي آن يك بار چقدر يك ذره شده و رفته كه ! كه چه ؟!

« چارراه » سر جايش بود كه مرد آمد ، يك جور ديگر بود ، شبيه تمام مرد ها اما يك جور ديگر تر ، يك جوري كه زن دلش مي خواست به خاطرش سر تمام « چار راه »  هاي دنيا ا نتظارش را بكشد ، يك جوري كه زن سخت دوست اش داشت و اين را همه مي دا نستند و مرد هم . اما ، اما هاي زيادي هميشه اتفاق مي ا فتند كه ا تفا قا همه شان بر سر هيچ است كه گا هي دلمان نمي خوا هد همه بدا نند و بفهمند كه آن اما از كجاي دنيا آب مي خورد ؟!

مرد گفت : " ... برو "

زن گفت : " تو برو "

مرد گفت : " كافيه ... "

 حتما كه مرد مي خواست رفتن ا ش را يك بار هم كه شده ببيند . و زن نگفت كه چقدر از رفتن بدش مي آيد ! كه دلش مي خواهد كه گريه كند بد جوري كه مرد بس كند و دست از اين همه رفتن بردارد كه بر نمي داشت ! مرد ا يستاد ، زل زد توي چشم هاي عسلي زن كه با هزار جمله آشفته او را كشا نده بود آنجا ، زن بغض كرده بود و مرد مي دا نست كه زن گريه خوا هد كرد آن قدر كه د نيا را به هم بريزد اما نريخته بود ، مرد مي رفت ، حتما مي رفت و رفت از سطر " چارراه " و ا نگار كه از تمام سطر هاي قصه ي زن ! با پنج شاخه گل سرخ كه يكي هرگز توي هيچ سطري پژمرده نمي شد تا آن طرف " چارراه " سر سطر ديگري سوار تاكسي شود و ناپديد ، محو و گم شود ! زن ندويد دنبال ا ش كه دست ا ش را بگيرد و فرياد بزند ، گريه كند و بغل ا ش كه برگردد فقط نگاه اش كرد و خودش را ريخت بيرون و مرد درون خودش را نتوا نست ، مرد هنوز بود و درون زن پر بود از او ، و فكر كرد كه رسيدن چقدر در، نما ندن است ، همين .او به حد كا في جنگ ا ش را كرده بود خودش مي گفت بس است ، نه به خاطر اينكه شكست مي خورد نه ، براي اينكه مي ديد مرد رنج مي كشد از اين جنگ توي تمام سطر هاي قصه ! مرد هم مي توانست نرود ، مرد خواسته بود كه توي يكي از همين سطر ها برود ، چراي اش را خودشان خوب تر مي دانستند ، با اين همه مي توانست نرود ، بما ند و دوباره كنار زن به آدم هايي كه هر روز از كنارش رد مي شد ند ، تنه مي زدند  ، «  ببخشيد » مي گفتند ، عا شق شود و زن را گم كرده بود از سر همان سطر .

 سطر « چار راه » از سر همان « چار راه »  زن گم ما نده بود و گم تر ! جدايي شان به هيچ جاي د نيا بر نخورده بود و اين خيلي بد بود ، خيلي بد تر از جدايي شان حتي ، و زن تمام آن روز را با ياد قرار سر آن « چار راه » همه را بغل كرده بود ، بوسيده بود و خودش را به خودش دل خوش كرده و فكر كرده بود كه دنيا چقدر مي توا ند كوچك باشد براي جا گرفتن شادي هاي او ! مرد رفته بود ، مرد حتما دوست ا ش داشت اما نمي شد و حيف نشده بود و چرا نمي شد را فقط خداي چيز هاي بزرگ مي دا ند . آخر هميشه  چيزهايي هست كه هيچ كس نمي دا ند ، چيز هايي كه جز زن و مرد هيچ كس نمي دا ند شان و شايد هيچ وقت هيچ كس ندا ندشان و از آن ها سر در نياورد .

2   

زن زيبا بود و تمام مرد هارا عا شق خودش نخوا سته بود بكند اما شده بود ند و با آن چشم هايش ا نگار د نيا را عسلي مي ديد ، دنياي كوچك اش را كه فقط چشم هاي مرد در آن جا مي گرفت همين . قصه هم همين قدر او را مي شنا سد ، نه ، بيشتر هم مي شنا سد ، اما همه چيز را هم كه نمي شود گفت .

مرد از سطري كه توي آن نوشته شده بود بلند شد ، آمد ، و تمام سطرها را دنبال زن گشت ، قصه پر بود از سطرهايي كه زن در آن ها گم شده بود ، مرد گشت ، سطر هفتم « چار راه » بود اما زن آن جا نبود . مرد دوباره گشت ، سطري كه ديالوگ بود زن را داشت .

« مرد گفت : ... ! »

و فا صله ي گفت و دو نقطه را پاك كرد تا زن را بغل كند و تما م فاصله ي چند سطر بالا وپايين را هم پاك كرد تا تمام زن هاي قصه را بغل كند . پيداي ا ش كرد توي تمام سطرها حالا زن پيدا بود .ا نگشت هاي كوچك گرم اش را گرفت ، چسبا ند به خودش ، سرش را برد كنار سر زن توي گوشش ، گفت : « از اين قصه فرار مي كنيم ! »

فا طمه با با خا ني  

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

        

* مي شد اسم اش را گذاشت « عشق » يا چيزي شبيه اين ! كه كاري مي كند كه تو  سرباز ، سرجوخه ، نه سرهنگ شوي . و ماريا پشت هيچ پنجره اي نيايد و تو كوچك شوي و ... مي شد اسم اش را گذاشت ، نديدنت ،‌ نشنيدنت ، و تا رنج رسيدن و از پا افتادنت ! ومي شد كه من برايت مرباي زردآلو درست كنم كه همه ي اين ها يادت برود ...

« و مي شد كه بگويي

                          كه دوستت دارم !                                                      

                               ماريا!

                                                            

 و من مي ماندم                                             

  و نديده مي گرفتم

دماغت را كه دراز شده بود ! »

                                                     ***

 

 * سرهنگ گفت:« آن قدر آمدم از تلفن همگا نی نبش همان خیا با نی که می گفتی شماره ات را گرفتم و گوشی را بر نداشتی و به پشت پنجره ی تمام خانه های آن خیابان نگاه کردم و پیدای ات نکردم که یکی آمد و هر چه از دهانش در آمد بارم کرد. خودت گفته بودی که زنگ بزنم , که می آیی پشت پنجره, اما نبودی که ماریا! ماری ... ما... »

سرفه های بریده بریده اش نگذاشت حرفش را تمام کند, گوشی را گذاشت. سرش را که بالا کرد, جاخورده بود انگار, گفت: « ماریا! »

بلند شد و دست دختری که دم در ایستاده بود را گرفت و آورد و نشاند روی زانوهایش.

چسبانده بود به خودش و هی روسری اش را بو می کرد.

: « آمده ای تا برایم مربای زرد آلو درست کنی, نه ؟! می مانی نه؟! نمی روی که ؟! مثل آن بار, که من ماندم و گذاشتی و رفتی, و من شدم سرهنگ, نه , شدم سرباز, سرجوخه, سرگروهبان نمی دانم و آخرش سرهنگ! »

سرهنگ بلند می شود, دست دختر را می گیرد, می کشاندش تا دم پنجره, پرده را کنار می زند,

: « نگاه کن, آن طرف تلفن همگانی , نبش خیابان را می گویم ,آن مغازه را می بینی ماریا , آن جا , همان جا »

دوباره سرفه می کند و حرفش را ناتمام می گذارد, دستمال توی دست اش را می گیرد جلوی دهانش, دست دختر را می گیرد, از پله ها پایین می برد تا آن طرف خیابان , درست نبش همان خیابان , آن طرف تلفن همگانی, می بردش توی همان مغازه که با انگشت نشانش داده بود, روسری  را می گیرد توی دست اش , دست دختر را رها کرده . برمی گردد که روسری را سرش کند می بیند نیست ؛ همه جا را می گردد, تلفن همگانی را , نبش آن خیابان را , پله ها را بالا می رود, توی اتاق , روی آن صندلی , کنار پنجره , آن ور پرده ها نیست. نیست. نبوده ,نخواهد بود.

سرهنگ نگران می شود, دست هایش بیشتر از هر روز می لرزند, کشوی میزش را باز می کند,

: « ماریا! این جا بودی, ترساندی ام که ! »

برش می دارد, می گذارد روی میز, نگاه اش می کند,

: « من یک سرهنگم , می دانستی که , گفته بودم که دوست نداشتم , هنوز هم دوست ندارم که بروی و قایم شوی که چه؟!»

برد و ماریا را نشاند روی زانوهایش . گوشی را برداشت , : « الو, من سرهنگم ... سرهنگ ... ماریا ... ماریا ... دارم می آیم از همان تلفن همگانی نبش همان خیابانی که گفته بودی , به ات زنگ بزنم, بیدار که می مانی ؟! پشت پنجره که می آیی که ببینمت؟! و برت دارم و بیاورمت که برایم مربای زردآلو درست کنی, نه؟! »

گوشی را گذاشت. بلند شد, سرش گیج می رفت , نشست به ساعت روی دیوار نگاه کرد, پشت پنجره هوا تاریک شده بود, بلند شد , ماریا را از روی زانوهایش بلند کرد و برد و نشاند توی همان کشویی که بود و درش را قفل کرد.

از پله ها که پایین می آمد, زنی شانه اش به شانه ی او خورد, زن بچه ی توی بغل اش را تکان داد, سرهنگ برگشت تا بگوید که ببخشید اما گفت : « ماریا! این جا بودی , خودت داشتی می آمدی بچه مان را این همه وقت چرا نیاورده بودی ببینم , شبیه من است نه ؟! »

بازوی زن را گرفت و از پله ها بالا برد,

: « حتما می خواهی برایم مربای زردآلو درست کنی نه ؟! به خدا داشتم می آمدم دنبالت»

و دست اش را می کند توی جیب اش,

: « ببین حتی شناسنامه ام توی جیب ام بود. »

بچه را از بغل زن گرفت, : « اسمش را بگذاریم , « ماری » نه « ماریا » ! خوب است نه؟ »

زل می زند به زن , « کجا بودی ماریا؟ زنگ می زدم چرا جواب نمی دادی , چرا این همه وقت نمی آمدی؟ من که گفته بودم مربای زردآلو دوست دارم, باید می آمدی , بچه مان را هم می آوردی که بغل اش کنم که برای اش اسم بگذارم « ماریا» خوب است نه ؟! »

سرهنگ صورت بچه را می بوسد, سرش را که بلند می کند زن نیست , بچه از بغل اش می افتد, و پخش می شود کف اتاق نفوذ می کند لای پرزهای فرش.

برمی گردد, تمام اتاق را می چرخد , زن نیست, می دود از پله ها پایین تا خیابان , تا آن طرف , نبش همان خیابان , تا سر همان تلفن همگانی , گوشی را برمی دارد , سرفه می کند پشت سر هم هی سرفه می کند, دست اش می لرزد و گوشی توی دست اش هم, : « الو »

:« الو! »

: « ما... ماری ... ماریا... »

سرهنگ می لرزد , سرفه می کند پشت سر هم , سرهنگ کوچک می شود, کوچک شده بود , کوچک می شد و کوچک شد با گوشی توی دست اش و کوچکتر, چهل و دوساله , سی و سه ساله, بیست و یک ساله, بیست ساله, نوزده ساله و ناگهان دهان اش بوی شیر داد آن قدر که ماریا را به او نداد.

فاطمه باباخاني

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

و پسر قدبلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت آن قدر خوب می خندید که دختر ذوق می کرد و هی عاشقش می شد و آخر سر آن قدر عاشقش شد که یادش رفت قرار بود که عاشقش شود ! زمانی دورتر از اینجا آن قدر برایش مرد که فراموش کرد که پسر زنده اش را لازم دارد نه ... که پسر قدبلند لاغری که ابروهای پرپشتی دارد همان قدر ها هم که قصه ی دختر می گوید بد نبود . که از خوبی اش ...  دنیایی حالا بدشده است ... همین

به پسر قدبلند لاغری که ماشه را نچکانده بود !

 

سالها بعد وقتی انگشتش روی ماشه بود دلش خواست که دوباره با زخم هایش ور برود ویادش افتاد که وقتی اولین زخم بزرگ روی تنش افتاد چقدر دوست اش داشت و چطور توی تنهایی اش با آن زخم ور می رفت و کنار آدم های دور و برش,جایی زیر پیراهنش پنهانش می کرد.

پسر دستش را گرفته بود؛ مدتها دستش توی دست پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت مانده بود؛ شاید روزها , هفته ها یا ماه ها ! و وقتی دست اش را از دست پسر بیرون کشیده بود اولین زخم بزرگ تنش را روی دستش دیده بود.

این همان زخمی بود که همه آن را دیده بودند و همه فهمیده بودند که پسرقد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی دارد دست او را آنقدر محکم گرفته و چسبانده به خودش که اینگونه شده اند.

و بعدها زخم که به مچ دست اش رسیده بود و بعدش بالاتر و بالاتر و بالاتر رفته بود و زیر آستین پیراهنش گم مانده بود دیگر هیچکس زخم هایش را ندیده بود. حالا زخم هایش مال خودش بودند, مال خود خودش .

انگشتش را از روی ماشه برداشت, سرش را خاراند, فکر کرد که نمی شود همین طوری مرد, تصمیم گرفت موهای بلندش را کوتاه کند و دوش هم بگیرد, شاید یک حمام حسابی!

:« موهای بلندم را کوتاه کردند »

:« تو را که نکشتند؟ »

:« نکشتند؟ کشتند!»

:« تیغ کشیدند برسرم,زخمش کردند و خون لخته لخته خشکید روی سرم »

:« نمی شود خانم!»

:« شد,حتما شد,خودم دیدم »

گردنم را زدند,تنم را وتمام انگشت های کوچکم را وقد لاغرم را قطعه قطعه کردند و سوزاندند و خاکسترم را وحتما توی سطل زباله شاید هم توی فاضلاب ریختند و اینگونه مرا کشتند!

می خندد,دیوانه وار و انگار توی خنده هایش سیاه چاله های بزرگی دهان باز می کنند که می خواهند تو را با تمام قد بلند لاغر و ابروهای پرپشت سیاهت ببلعند و در خود فرو بکشند! ترس برت می دارد. خودت را عقب می کشی ,بلند می شود,هفت تیرش را می گذارد روی شقیقه ات ,مطمئنا توی هفت تیرش هفت تا گلوله است شاید هم کمتر, بیشتر که نمی شود, شاید شش تیر, پنج, یا چهار یا اصلا هیچ!

می توانی جیغ بکشی و او ناگهان بترسد و بازی بازی ماشه را بچکاند و تو بمیری, او دستش می لرزد, می خندد, ممکن است حتی سکسکه بگیرد, و ماشه را بچکاند و تو بمیری برای چیزی که حتی نمی شناسی اش , تصادف !

تصادف ؛ و او را بر حسب تصادف توی آن دادگاه تصادفی به خاطر دلایل تصادفی , تصادفا به مرگ محکوم کردند, همین!

زنده بودم همین , با تمام زخم هایم و آن زخم بزرگ که دوستش داشتم چقدر خدا می داند دستم را که گرفت رها نکرد, روزها , هفته ها , ماه ها و سال ها همین طور! یک روز که دستم رها شد زخم بزرگی روی آن افتاده بود, همان لحظه افتاد برحسب یک تصادف, تصادف, تصادف, تصادف های ساده ی زندگی!

و بعدش زخمم از تنم بالا رفت بالاتر که دیگر هیچکس ندید. من آن زخم را دوست داشتم آن پسر را هم با قد بلند لاغر و ابروهای پرپشت اش,مرا قطعه قطعه کردند من, انگشتم روی ماشه بود اما روی شقیقه ی او نچکاندمش , او همان مردی بود که می توانستم بغلش کنم, من داشتم می مردم , حتی به خاطر او.

:« بله آقا, و بله, و فقط بخاطراو »

:« نه خانم, نمی شود. باور کردنش سخت است »

:« نبود, نیست»

:« هست. چرا مردی؟»

:« پوچی! می شود به خاطر خیلی چیزها مرد, اما چیزی که من به خاطرش, آخر می دانید احساس می کردم تکه تکه دارم می پوسم و باد مرا می برد!»

:« قابل قبول نیست!»

هیأت منصفه هم قبول نکرد. مرا بردند, هیچ کس برایم دست تکان, تکان, تکا, ت, کا, ت !

می توانستی برایش دست تکان بدهی, برگردی و دست های زخم شده ی رهایش را ببینی و برایش دست تکان بدهی. کافی بود تا نرود و آن کار را با خودش نکند! حتی می توانستی ببوسی اش , بغلش کنی و کاری کنی که انگشتش را از روی ماشه بردارد و تو جیغ نکشیده باشی و آن اتفاق نیفتاده باشد! هیأت منصفه برایت آه کشیدند, راستش را نگفته بودی!

موهایش را خشکاند و لباس هایش را که تنش کرد تصمیم دیگری گرفت , که انگشتش را از روی ماشه بردارد,چشم هایش را ببندد و برود تا گم شود! پسر حرف هایش را نشنید, هیچکس نمی شنید. شاید این به صلاحشان بود که گاهی خیلی چیزها را نشنیده می گرفتند و او گفت ,گفت که می خواهد, که می رود, که حتما گم می شود و پسر قد بلند لاغری که ابروهای پر پشتی داشت آن قدر به اعداد و ارقام وابسته بود که ندانست چه کار می کند و داد زد برسد او که از سر تمام دنیای اعداد و ارقام پسر زیادی بود. او ترسید, نفهمید چه کار می کند؛ انگشتش , ماشه ی هفت تیر آن گلوله های سربی, پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت, هیأت منصفه و همه و همه از فکرش گذشت و ماشه را که فشار داد حالت سبکی به اش دست داد , حالتی که پنج دقیقه قبل از اینکه نطفه ببندد داشت. ابدا نبودن!

نبودی که به دیدارش بروی, مثل قرارهای همیشگی لای آن 24 عدد! حالا تمام اعداد برایت عدد نبودند, اجسام تو خالی شده بودند که معنی نداشتند دیگر برای همیشه. دروغت بالا می رفت از رنگ پریده ی صورتت و پایین می آمد در بی حسی پاهایت. باید می رفتی می دیدی زخم هایت روی تن او چه کار کرده اند پشت آن میله ها که هیچکس نیست برایش دست تکان بدهد . باید بلند می شدی, لباس های هر روزه گی ات را می پوشیدی , پیراهنی را که او دوست داشت تن ات می کردی به موهایت همان طور که او دوست داشت می رسیدی و رو به روی هیأت منصفه می ایستادی و تا دیر نشده رک و راست همه چیز را می گفتی و می گفتی که او خودش نمرد, که نمرده که نباید آن جا باشد که نباید هیأت منصفه آن کار را با او بکند و دست آخر وقتی خسته می شدی از این همه تفسیر و تشریح , چشم ات را به روی همه چیز می بستی و می گفتی : « ببخشید! هیأت منصفه, هفت تیر خالی بود وقتی که ماشه چکانده شد! »

صبح نبود, شب هم نبود, هوا طوری بود که نمی شد فهمید حالا زمان لای کدامیک از آن اعداد می چرخد. ایستاد پشت به دیوار با دست های بسته و چشم هایی که مردمکش گشاد گشاد خیره مانده بود به آن جوخه.

شمرد:« یک, دو, سه, چهار, پنج, شش نفر! بخاطر یک نفر »

در همان لحظه شش انگشت را روی شش ماشه حس کرد و فکر کرد که چقدر اعداد این جا به درد می خورند, باید درست روی یک عدد ثابت در یک لحظه ی ثابت, شش ماشه هم زمان چکانده می شد نه زودتر نه دیرتر, حتی جزئیات هم مهم بود.

خیلی مهم. چشم هایش را بست احساس کرد یکی دارد برایش دست تکان می دهد شاید یک جایی دورتر, دورتر از آن جا!

آن جا بود که تنها فرمان حاکم فرود آمد, و قبل از این که صدای فرمان آتش به گوشش رسیده باشد, شش سرباز قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشتند ماشه ی اسلحه شان را چکانده بودند.

پسر داشت برایش دست تکان, تکان, تکا, ت, کا, ت !

فاطمه باباخاني

 

 

 

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم / عاشقت شدم / ... / دو دستي دوستم بدار !

* پلك هم نمي زني و لبخند هم !                                                     

 نشسته است مقابلم روي آن صندلي ، درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته ! و براي اولين بار بود كه " ملافه " هاي تخت دونفري مان را روي بند پهن كردم ، و هي هر عصر برايت چاي دم كردم ، چاي ! و توي فنجان هاي لب طلايي برايت چاي آوردم و حالا مدت هاست كه هي ملافه هاي تخت دونفري مان را روي بند پهن مي كنم و برايت هي هر عصر چاي دم مي كنم و توي فنجان هاي لب طلايي همان روزها چاي مي آورم ،‌ چاي !

لب هايم را ريش ريش زير دندان هايم مي جوم و هي  مي جوم .

از در كه تو آمدم ، انگار چيزي كم شده بود ،‌ چيزي گمُ ! تمام مبل ها و راحتي ات و فرش توي راهرو و تابلو هاي آويزان از ديوار سر جايشان بودند و عكس هاي عروسي مان توي قاب ! اما باز انگار چيزي كم شده بود چيزي گمُ !

دوباره براي عصر دونفري مان چاي دم كردم و توي فنجان هاي لب طلايي ، آه نه ، يكي از فنجان هايم لب پر شده بود . چيزي انگار كم شده بود ، چيزي گمُ ! يك تكه از لب طلايي فنجان !

 پلك نمي زند و لبخند هم . بلند مي شوم ، دورش مي گردم ، دور صندلي اي كه روي آن نشسته ، سر بر نمي گرداند كه نگاهم كند كه با زبانش مرا به آغوش " ملافه " هاي تخت دونفري مان بسپارد . زل نمي زند توي چشم هايم كه ببوسم اش بلند نمي شود كه برهنه ام كند و لاي " ملافه " هاي تخت دونفري مان ... !درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته .و هر روز هي فنجان هاي لب طلايي ام لب پرتر مي شدند ! لب پرتر !

از در كه تو آمدم ،‌انگار چيزي بزرگ تر كم شده بود ، چيزي بزرگتر گمُ !قاب عكس هاي عروسي مان گم و گور ، پيدايشان نكرده بودم . پوست كلفت شده بودم صدايم در نمي آمد . دوباره توي فنجان هاي لب پر چاي ريختم تا عصر دونفري مان لاي بخار گرم چاي توي فنجان تبخير شود . " ملافه " ها را كه خواستم روي بند پهن كنم انگار چيزي زيادي داشت و انگار كسي به تن اش ،‌انگار لاي تن برهنه اي غلتيده بود !

از در كه تو آمدم كسي لاي " ملافه " تخت دونفري مان كنار تو زيادي بود ،‌كسي زيادي بود و من كم ! وتمام فنجان هاي لب پر شكست !

بلند مي شوم ، دورت مي چرخم ، چشم هايت چهار طاق بازند پلك هم نمي زني ؛

نشسته است مقابلم روي آن صندلي !

:  آن زن با " ملافه " هاي تخت دونفري مان گريخت "

و تمام فنجان هاي لب پر شكست . و تو هنوز نشسته اي مقابلم روي آن صندلي ؛ درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته . لب هايم را ريش ريش زير دندان هايم جويده ام ، هي جويده ام و طعم خون زير زبانم درآمده است ؛ بارها گفته بودم

 من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم / عاشقت شدم / ... / دو دستي دوستم بدار ! 

پلك نمي زني و لبخند هم ،‌ نفس هم نمي كشي !

 تكه ي شكسته ي فنجان را از سينه اش بيرون كشيدم ، افتاد .

 

فاطمه باباخاني

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |