|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
با تکه ای استخوان در گلو
و خِر خِر حنجره ای زخمی
به دیدارت آمدم.
نه چارراه بود
و نه دود سیگارت.
نه در لیست پرواز فرودگاه بودی
و نه در پس پشت کوهان شترهای ماده ای
که به دشت های ماسه ای دور از اینجا می رفتند.
از تو فقط همین
همین
استخوان اسم ات مانده بود
در گلوی من!
* فاطمه باباخانی