|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
و از این سال با آن بهار قشنگ و این تابستان خنک فقط مرده های اش به ما رسیده! فقط مرده های اش... باید دوباره سیاه بپوشم و دوباره سوم و هفتم و حلوا و خرما.... و من از این همه مرگ و میر می ترسم.... دوباره باید گریه کنم برای مرگ زنی که ساده بود و حالا هر لحظه او را با آن صدای خنده ی بلندش به خاطر می آورم.... زنی که ساده بود و جوان.... زنی که شکل مرده ها نبود... اما مرد! زنی که دوست اش داشتم بسیار... زنی که تمام کودکی ام آغشته به حضورش بود... به مهربانی اش.... زنی که ساده بود اما شکل مرده ها نبود!