|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
خب... ایلام... گرد و غبار و هوای سخت گرفته... و چغا سبز... فرصتی شد تا ۱۵ ساعت آن طرفتر از خیلی جاها جمع شویم و شب های قصه خوانی بلندی داشته باشیم. یکی مان ترک یکی مثل احمد بیران وند لر دیگری مثل پوریا عالمی از تهران آن یکی مثل آقای نعمت نعمتی از اهواز یا محمد باقر اصلیان از خوزستان و خانم کاشانی از آبادان و آقای حسین خدنگ ایلامی و همسرش خانم سیما رحیمی از تهران و معصومه پالیزبان و علی اصغر حسینی خواه از دهلران و خیلی های دیگر... این بیست نفر هر کدام با اتوبوس و قطاری به ایلام آمده بودند تا قصه بخوانند و ... اما آن گرد و غبار آن بادهای بیگانه که برزهای بیمار می آورد با خود ... هوا گرفته بود ... اما هیچ چیز نگاه ما را مکدر نکرد.... و مرحوم هومن قاسمی بارها یاد شد و حتی یک دقیقه سکوت هم کردیم.
بابت همه ی این اتفاق قشنگ از جلیل صفر بیگی عزیز ممنونیم....و هم چنین آقای قاسمی .
اکنون ایلام در یاد من شب های بلندی ست که آغشته به بوی روایت است و آن شب آخر و چغاسبز و کوه پیمایی دسته جمعی نیمه شب ... اکنون ایلام در یاد من چیز دیگری ست...
عکس های راوی ، عکس های راویان ،حاشیه جشنواره