تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
                         خنجر

کرکره‌های سرزمين مادری‌ام 
                                 را پايين بياوريد
اين خاک عاقبت به‌خير نخواهد شد!

 

خب...وقتی برق هستُ آب قطع می شود و وقتی آب هست برق!

مثل همه جا گرانی نه بدبختی دارد از درو دیوار زندگی مردم بالا می رود.

عروس هیجده ساله ی همسایه مان دوازده شب و یقیقناْ دوازده شب بود که از خانه ی سی متری اش پرت شد توی کوچه!

زن همسایه ی دیگرمان با دختر پنج ماهه ی تو شکمش مرد! البته اگر بخواهم واضح تر بگویم می شود گفت که کشته شد! به دست پدرشوهرش - مادرشوهرش- مردش - مامای قلابی و تمام کسانی که فکر می کردند بايد پسر بزايد.... دختر مي زایید به کجای دنیا برمی خورد مگر؟

و مادر! سربازی محمد هم تمام می شود اما.... اهواز... ۲۲ساعت فاصله!.... مادر روزها گریه می کند و من شب ها.... پدر حرف نمی زند.... نمی دانم چرا بیخودی هی دلم تنگش می شود و تا بجنبم و خودم را جمع و جور کنم می سرند روی لپم که همیشه نیشگون شان می گرفت... این سربازی هم تمام می شود ... احساس غریبی می کنم وقتی او این همه دور است از ما ... من ... مادر...

 

آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
                                                                    و می‌برد...

 

بیخودی نان گران می شود- تخم مرغ گران می شود- برنج گران می شود- سیب زمینی گران می شود حتی نمی شود با مردم حرف زد ... همه چیز این خاک گران شده است... اما چقدر ارزان فروخته می شوند این مردم... همیشه از پشت خنجر خورده بودیم و اما حالا ... گونه های مردمم سرخ است نه به سرخاب.... نه به سیلی ... بلکه به تف سربالا!

باید آخرالزمان رسیده باشد... حتما باید رسیده باشد....

ماتم برده و دلم می خواهد حرف نزنم... مثل تمام همه.... که لالمانی گرفته اند حروف این دهان های به فریاد بسته شده....

درست می شود همه چیز ... خاک دوباره خواهد بخشید ... مردگانمان را به ما.... و ما را به مردگانمان...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |