|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
وقتی اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ هنگام ورود به شهر شلیک شد، کسی فکرش را هم نمی کرد که یک قرن بعد هیچ طوری نشود لکه ی خون سربازها را از کف خانه پاک کرد!
بار اول فقط یک لکه معمولی کوچک بود. وقتی پدربزرگ را سوار آمبولانس به بیمارستان پانصد و بیست و سه نظامی بردند، رختخواب اش را که جمع کردیم، ظاهر شد. یک لکه ی معمولی کوچک به اندازه ی سر انگشت سبابه. مادر لکه را تمیز کرد و گلدان بزرگی را روی آن قرار داد.
پدربزرگ تا جایی که یادش می آمد با یکی از ایل های کوچ نشینی که همراه مغول ها به ایران آمده بودند وارد این سرزمین شده بود. همچنان کوچ نشین مانده بود. می گفت: ما پیش قراولان قاجاریه بودیم! زمانی که در صفویه نفوذ می کردند، زمانی که صفویه را می پوساندند، زمانی که صفویه را از پا در می آوردند.
برای همین مجبور بود حالا توی بیمارستان پانصد و بیست و سه نظامی بستری شود. همه شاهد بودند، همه پای آن استشهادیه را امضا کرده، مهر و انگشت زده بودند؛ پدربزرگ از آن زمان که آقا محمد خان ناغافلانه کشته شد، خواب به چشمش نیامده بود!