مارال؛ در حالی که آن مرتیکه ی قوزی پفیوز چاله ی ته انبار را پر می کند،مرا از خودش می گیرد، قندانم می کند و آرام توی گوشم می گوید: فکر کن اسمت یوسفه، وگرنه مثل همین مرتیکه ی قوزی پفیوز می شی! قوزی و پفیوز.
اينكه ، يك پارچه خانم شده ام براي خودم . آن قدر كه زير ابروهايم را ... و قرص بخورم مثل زن . دهانم بوي ويتامن ب-1 مي دهد مادر ! و انگشت هايم بوي ليمو فروشي هاي پشت مسجد را گرفته . بايد حواسم به خرگوش هام باشد به بره هام و قصه هاي در راه مانده ام در لوله ي فالوپ شايد نه درگير تخمدان و ... برايم ني بياور مادر ! و مرا از بساط هرزگي توده ي خنزرپنزري جمع كن . مرا به دشت هاي دورتر از ملافه ها ببر ! و به ام ارگوتامين سي بخوران . - قرص پوشش دار -
اين جا پشت سرم حرف در مي آورند . من كه حرف نداشتم ، مادر !
.....
من فاطمه باباخانی ام. بیست و چهارساله از دریاچه ی شور ارومیه . شهرزاد! و یکی از آن چند نفر عصر ادبی "یول". آن جمع اندک زنانه که هیچ غیری را به آن راه نیست.آن عصرهای شعر و قصه و غصه .... کنار همین دریاچه ی نمکی.