|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

داشت برمي گشت، با خاطره ي زني كه دفن اش كرده بود . براي بار آخر ، سرش را برگرداند و به خاكش نگاه كرد و به تمام گلايول هايي كه بالاي سرش ، داشت مي پژمرد. بي اراده گفت: « آن وقت اسمش را مي گذاشتيم مريم ! »
زن بالاخره سرش را چرخاند، زل زد توي صورتش، گفت : « ولي حرف زد ! »
پيرزن چنان نگاهش كرد كه خجالت بكشد ، كه بهانه اي بهتر از اين پيدا كند و بس كند از اين همه ، اين همه ، اين همه همين هايي كه دارد مي بافد ! و ليوان را داد دستش و زل زد به اش ، آنقدر نگاهش كرد كه مطمئن شد تا ته سر مي كشدش.
گفت : « كلي بابت اش پول خرج كرده ام ! »
گفت : « مي گفت ، حتماً پسر مي شود !»
گفت : « بايد بشود ، هي قحبه مي زاي ، مثل خودت ، كه چه بشود ؟!»