تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
                     مرده هاي ري آب ....

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بيرون كشيدند، غريق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاري راستي راستي مرده! قفسه ي سينه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بيرون، تكانش دادند، گونه هايش داشت باد مي كرد، و آب پر شده بود زير چشم هايش چنان كه انگاري پف كرده باشد.

 يك چيزهايي داشت زير پوستش باد مي كرد و كبود مي شد، دستهايش يخ كرده بود و هيچ جوري نمي شد كه گرم شوند، و نشدند. يك جنازه مانده بود روي دستشان، آن هم زماني كه تكليف آن يكي ها هنوز مشخص نشده بود.


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                       

نمي شود كه به همين سادگي ها كه نمي شود گذشت ، گذشت ، از اين روزهاي نزديك دور و بر كه مدام به آغاز تولدي ديگرتر نزديك مي شود، من در ابتداي تولدم ، نه ، « تهمينه » در ابتداي تولد است . دارد به دنيا مي آيد از من ! انگار بار اولي ست كه مي خواهم كسي را به دنيا بياورم ، از خودم ... همه چيز عوض شده است... خيلي ... و اين روزها به من سخت كه چه عرض كنم ... همين روزها ... دقيقاً همين روزهاست كه بيايد ... مي خواهد بيايد ... مي خواهد بزايم ... همین دور و برهاست. با پاهای خودش دارد می آید وسط قضیه .... وسط قصه ... و می گذارد به بازی گرفته شویم و به بازی بگیریمش و آن قدر برقصد که .... تو ی حباب های مایع ظرفشویی گم شود ... همين روزها تهمينه را مي خوانيد ...

بابت اينكه پست هاي اخيرم خيلي شخصي شده اند نمي دانم چه بگويم ، اما به زودي « تهمينه » مي آيد و شهرزاد زبان به قصه مي گشايد !

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |