|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|

- روسري تو بكش جلو !
- موهاتو بذار تو !
- بكش جلو ...
- بذار تو ...
- بكش ...
- بذار ...
- ب ...
- ب ...
- ...
مطمئن بودم كه جايي زير چادرشان يك هفت تير قايم كرده اند . يك هفت تير كه به اندازه همه ي هزار نفر توي خيابان گلوله داشت . به شان محل سگ هم ندادم . تا يكي شان يكهويي از بازويم گرفت و هل ام داد به طرف يكي از مغازه ها . مطمئن نبودم چكار مي خواهم بكنم و يا چه چيزي به اش بگويم كه دست از سرم بردارد . بي سيم را گرفت جلوي دهان اش ...