تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
                     مريمه

تو را از آب گرفتند و من فكر كردم پري دريايي هستي . همان جا لباس هايت را از تن ات كندند . فكر كردند توي آن گير و دار كسي چشمش به پشت گردن تو نمي افتد . شايد هم اصلاً حواسشان به پشت گردن تو نبود . ولي من خوب ديدم اش . شايد تنها كسي بودم كه پشت گردن ات را به آن وضوح مي ديدم . كه زير دسته اي از موهاي خيس ات ...

 

 و .. اسمت را پرسيدند . زبانم نمي چرخيد كه يكهو گفتم : « مريم »

گفتم : مريمه !


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

                            انگشت هاي مرا يخ فرض كنيد !

 

اين كه عشق خر مي كند يا نه عزيزم ، دست خودم نيست . اين كه ديبا گفت : داغوني فاطي ؟! اين كه ديگر آن سربالايي فقط يك سربالايي نيست . به ديبا گفتم : هيس ! توي دلم دارند رخت مي شورند !

ملافه مي شورند ... و سربالايي را ... سر و ته آويزان شده ام عزيزم ! فقط خواسته بودم كه توي گوش اين كرم زشت بگويم : « دوستت دارم » چنان ديگرگونه كه به هم بريزي و بريزم از سربالايي نگاهت تا همين پايين بسرم از نگاهت تا وسط جاده كه هي بوق مي زنند برايم كنار اين خيابان ها و پياده روها ... دارند توي دلم رخت مي شورند برايت كرم ابريشمم ! خم شده بودم همين را بگويم توي گوش ات كه ديدم ، يكهويي بود همه چيز نه ؟! چرا اين صفحه نمايش ماتش برده ، مرا انفجار بمب هم ديگر به خودم نمي آورد عزيزم ! گفتم ، بارها گفتم . گفتي كه كرم زشت كوچكي هستي كه از سرت زيادم . گفتم : باشد ! من كرم دوست دارم . كرم ابريشمي تو . گفتي كه نه ... كه نمي شود ... كه زشت تر از اين حرف هايي . گفتم : درون هر كداممان يك كرم زشت هست ، من خم مي شوم و توي گوش اين كرم مي گويم : دوستت دارم ! و در همان لحظه از پشتش دو تا بال مي زند بيرون و ...

يك هو دو تا بال از پشتت زد بيرون ، پيله ام را از هم شكافتي ، پيله اي كه براي تو و خودم بافته بودم اين همه روز ، شب ، با خواب و خيال و كابوس و سربالايي و ... اين تاكسي ها هم عجب كششي دارند . تاكسي هاي زرد 700 تومني ! برايت گل گرفتم از پايين همين سربالايي . ميخك ! صورتي ، نارنجي ، قرمز ، سفيد و تو داد كشيدي سر پيله اي كه داشتم مي بافتم . پروانه شده بودي نه ؟ داشتي دور سرم مي چرخيدي نه ؟ آن قدر چرخيدي دورم ، كه ديگر چشمم جز تو نمي بيند . و همه چيز در تو خلاصه شده و انگار هيچ روزي قبل از تو نيامده بود و همه چيز از بعد از آمدنت شروع شده در من . و آن قدر عاشق راه رفتنت و دست تكان دادنت شدم كه از دست رفته ام عزيزم ! توي دلم رخت مي شورند ... شور مي شود اشك هايم برايت ... دور ... دورتر ... دورترتر ... و فقط اسمت مي ماند . برو دورتر و برايم دست تكان بده ...

پروانه مي شوي و روي انگشت هايم مي چرخي و مي رقصاني ام ... قصاب خوبي نيستي تو ! رقاص خوبي نبودم برايت حيف . كرم ... كرم ... كرم ... كرمي كه هم مي خواست قصاب نباشد و هم مي خواست وجدان به خرج بدهد و جدي باشد ! 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                            روايت ساده ي خرگوش هام ....

 

خواستم بلند شوم و روي پاشنه ي تمام درهاي دنيا بچرخم . ولي به روايت خرگوش ها دلخوش كردم . خرگوش هاي ساده ي اين دشت كه جز لاك پشت دغدغه ي ديگري نداشتند . و حواسشان آن قدر پرت خوبي خودشان بود كه تا به خود آمدند ديدند تمام لاك پشت هايي كه هميشه سرشان توي لاك خودشان بود براي خرگوش هاي ساده و كوچكم حرف درآورده اند ! اما خرگوش هاي كوچك من ، نه عشق خرشان كرده بود و نه گوش هايشان دراز شده بود ! حتي حواسشان پرت هويچ هايي نبود كه يكي يكي از باغچه ي كوچكشان كم مي شد و آب مي شد و مي رفت توي زمين و حتي به شك ساده اي هم گير نكردند كه نكند لاك پشت ها ... خرگوش هاي من درگير روايت بودند ! روايت دويدن و رسيدن و بردن و جلو زدن و آخر شدن و ... و خسته شده بودند از تكرار مجدد اين قصه ي قديمي و ... و لاك پشت ها همه جا گفتند كه خرگوش ها را عشق خر كرده ! و خرگوش هاي من از آن روز لب به هويچ نمي زنند ديگر ! دي شب صدايشان كردم ، دست هايم را به تنشان ماليدم كه بوي ليمو بگيرند ، لوس كردم خودم را تا پقي بزنند زير خنده ، ويتامين ب – 1 خوراندم به شان كه سردردشان خوب شود و پيچاندمشان لاي ملافه هام . نه نگاهم كردند و نه خودشان را به دستم ماليدند . پري شب هم . و سه شب پيش هم . حتي هفته ي گذشته هم . و انگار از همان روزي كه پشت سرشان حرف درآورده اند ، ساكت اند ديگر .

اما آن ها كه حرف نداشتند ! نه روايت مي كنند و نه ... مي ترسم بميرند !

خرگوش ها وقتي مردند چه شكلي مي شوند ؟

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |