تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
                        ابتداي يك آغاز مجدد

* زن دردش گرفت . و يك هو تمام درهاي دنيا روي پاشنه هاي دختري كه سال ها بعد به دنيا مي آمد چرخيد !

مرد نبود . مرد آن جا نبود . و قبل ترهايش انگار هيچ كجاي ديگر كه نزديك آن زن باشد هم نبود . و بعدها دير ... ديرتر ... خيلي ديرتر از زماني كه مرا سر و ته گرفته بودند پيدايش شد ... تركيه ... شوروي و ... هر جاي ديگر بود جز آن جا كه بايد ! تا به خودش آمد ، بچه اي را گذاشته بودند توي بغلش ! كه سال ها بعد با موهاي فرفري اش از سر و كول او بالا مي رفت و آن قدر سربه سرش مي گذاشت كه خوابش مي برد . دختري كه خيلي سال بعدش موهايش هنوز فرفري بود و خرمايي ! با 170 ، قد و 50 ، وزن . حالا مي رفت دانشگاه و داستان مي نوشت و عاشق مي شد !

حتي حالا كه سال ها بعد بود مي شد عروسي كند و بچه دار شود و به بچه اش شير هم بدهد !

اين منم ... كه زير پايم هي خالي مي شود و دم به دم ، از بازدمم كاسته مي شود و هنوز اما وقتي لوس مي شوم دهانم بوي شير مي دهد و هادي مي گويد : دختر لوس اش خوبه ! و پدر هم لوسم را بيشتر دوست دارد تا هر طور ديگر . خالد رسول پور مي گويد : بهترين نويسنده ي اينجايي ! و ديبا هي توي گوشم مي خواند : خوبي تو ، و هيچ اسمي به اندازه ي فاطمه به ات نمي آيد ! و شيما : فاطيما ! من فيل مي خوام ! و من بايد براش فيل بگيرم . من هندوستان شيمايم و فاطيِ ديبا !

فاطمه ي كوچكي ام كه زماني خواستم ته جيب يكي جا بگيرم و ... باد بردم ! حالا بيست و يك ساله مي شوم . همين 21 آبان 21 ساله مي شوم . اي كاش براي تمام سال هاي بعد از اين 21 ساله مي ماندم مادر !

زمين مي خورم ، راه مي افتم ، مثل همه به فكر نانم و مي خواهم ماه عسل بروم ونيز ! رم ، واتيكان ... شايد هم تبت و آن وقت مي خواهم تمام مغولستان را زير پا بگذارم .

دلم مي خواهد با فاطمه اش ، نيچه ، هيتلر و ماركز محشور شوم ... با شيوا ارسطويي ... و نمي خواهم بميرم ! مي ترسم !!!

هنوز تنم آفتاب نديده و موهاي خرمايي ام باكره اند براي آفتاب و خيابان ها و ... هنوز آب زير استخوان هايم نرفته ... استخوان نتركانده ام ... مي خواهم بار بگيرم . بچه هايم را بزرگ كنم و به شان به جاي قصه ي شنگول و منگول از افسانه ي سيزيف بگويم و جنگ جهاني دوم ! از افسران نازي كه به هيتلر وفادار نماندند وگرنه حالا هيتلر كسي بود براي خودش .

بچه هايم را به ديدار قطب شمال ببرم . كاري كنم كه به تمام بيابان هاي جهان عشق بورزند . مرا « ماما » صدا بزنند و دلم غنج برود براي مادر گفتنشان . با مرد از ناخن هايم حرف بزنم كه بلندشان كرده ام ، از حباب هاي مايع ظرف شويي و دكمه هاي گم شده ي پيراهنش .

در آستانه ي بيست و يكمين ، 21 آبان ام . و دلم هزار تا آرزو دارد براي خودش . بيست و يكمين شمع را هم فوت مي كنم و زندگي ام به اندازه ي يك شمع فوت شده تاريك تر مي شود !

 

پ.ن. كسي بي خودي نگران سوت و كوري حرف هايم نشود ، من قطاري ام كه در ابتداي ريل هاي سوت و كورتان ، سوت مي كشد كه دارد از راه مي رسد !  

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

اولين همايش ادبي مركز آفرينش حوزه ي هنري اروميه به مناسبت آغاز به كار كانون هاي جوان برگزار شد !

خب ... بانيان اين كار : شیما چوداری  ، خودم ، ديبا ناظمي ( و باد همان سه حرف سبك ... ) و سياوش دانش آذر ( مسئول واحد ادبيات حوزه ) بودند !

به خير گذشت ... البته اگر گذشته باشد ... جمع كردن 800 تا شاعر و نويسنده آن هم اين جا – اروميه – هنر مي خواهد ... و البته دل و جگر به خاطر قلچماقي بعضي ها ي محترم و ...

 مهمان ويژه ي مان هم نويسنده ي خوب كشورمان خالد رسول پور  عزيز بود !

البته خيلي ها آيه ي يَس خوانده بودند و اما حسابي دورشان زديم و اين ها ...

البته اگر بخواهم جدي حرف بزنم ، احساس مي كنم فاطمه باباخاني و ديبا ناظمي دارد هدر مي رود توي اين شهر ... بي  ... هو ... ده ... ! ... هدر مي رود ...

 

 

پ . ن : به سلامتي تمام لطفي كه در حق ادبيات اين شهر ... كرديم ، صبحانه پيتزا زديم تو رگ و نهار هم ... برگر ! با دوغ و راني و ... كلي دودره بازي سر يه نوشابه خانواده ...

پ . ن : مرسي خالد جان !

پ . ن : هادی خشایی و مهدی زینالی و رضا اصغرزاده و  حميد آخرت دوست و هادي ( افشار پور ) هم دمشان  گرم !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |