تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

        

                          و دوباره تر ....

 

 

يكهو ، مثل دختر بچه ي كوچكي شدم كه همه ي اسباب بازي ها و خرس ها و قطار ش را از دورش پراكند و بلند شد ... گردن اش را رو به بالا گرفته بود ... و عروسكش از دست اش افتاد ... داشت شگفت زده به نوري نگاه مي كرد كه انگار تنها به پنجره ي چشم هاي او راه يافته بود ... روشنايي شگفت كه داشت از ناخن ها ،‌ انگشت ها و دست ها و پوست اش رد مي شد ، و در لاي استخوان هاش ته نشين مي شد . دختربچه اي كه ناگهان فهميد كه زنده است ، كه زيباست ، كه مي تواند دل همه ي مرد هاي لاي ملافه ها را بريزد ، هري ، روي تخت و ملافه ها و تن و انگشت هاش ... انگشت هاي بي انصاف و ... اش .... يكهو فهميد كه مي تواند توي بغلشان جا بگيرد ... دهانشان را ببوسد و با مزه ي مشروب و ته مانده ي دود سيگارشان تبخير شود و لاي موهاشان گير كند و صداش كنند : « وسوسه »

و او ذوق اش بگيرد .... بماسد به ملافه ها و بچسبد به ليوان هاي مشروب و بوي عرق تنشان ...

و خنديد ... خنديد ... قهقه كشيد ... و ناگهان صداش زنانه شد و ناخن هاش بلند شدند و موهاي فرفري كوتاه اش بلند شدند و بلند تر و انگار داشت صداي قد كشيدن حتي استخوان هايش را مي شنيد و صداي ته نشين شدن نوري كه هنوز به زير پوست اش نفوذ مي كرد و ... و بوي عطر داد ... بوي صفحه نمايش و ... جوهر و آدرس پستي و وبلاگ و پيراهن زنانه !

و يكهو همه عاشقش شدند و او ... فقط دلش مي خواست دهان اش بوي خاك بدهد ... بوي "حسيناي سال بلوا " را !

و يكهو همه شان را تف كرد بيرون .... همه ي مرد هايي كه زير زبان اش چرخيده بودند و تفانيدشان از ملافه هاش هم ... از يادش رفتانيد همه شان را ... فراموشانيد ... و خدا كه زير پوست اش و توي جلدش رفته بود ذوق اش گرفت ،‌ براش توي آينه بوس فرستاد و قول داد كه مي بردش پيش خودش ،‌كه شب ها روي زانوي خودش بخواباندش ، كه خودش لاي موهاش ، با انگشت هاي خودش ... و دلش را بريزد به دامن خدا .... خدا دهان اش را ببوسد و با هاش گل بازي كند .... و براش " حسينا " بسازد ... كه دهان اش را ببوسد و ... بوي خاك بدهد ...

منم ... شناختي خدا ... خودم ام با انگشت هام و دهانم ... كه برات بوس مي فرستم توي آينه .... كه ببري ام بالا و برام گل بازي كني و حسينا ... كه توي دامنت گل بازي كنم و ... يادت نرود دهان اش بايد بوي خاك بدهد ....

 

خدا گفت : خودت را توي ملافه هات بپيچ .

گفت : بوي پيراهن زنانه بده .

گفت : بتفانشان بيرون .

گفت : بفراموششان .

گفت : مي برمت بالا ... توي دامنم ... گل بازي يادت مي دهم .... و قصه ي شيرين و فرهاد كه نه .... قصه ي تازه ي حسينا و تو اش را مي بافم .... كه دهان ات ا ببوسد و تو بوي خاك بگيري ازش ...

و بعدش قول داد ... كه برام بهشت تازه اي دست و پا مي كند ...

گفت : مي آورمت پيش خودم زود ... زود تر ...

 

خدا نمي دانست كه من هر روز دزدكي به اش سر مي زنم ... مي پايم اش ... كه مبادا يادش بروم ...  فردا كه رفتم بر نمي گردم .... ديگر ...

 

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

" for : Czech Republic "

 

اينكه پاهايم بيرون از اين قضيه است يا نه اش رانمي دانم .... اما بدون پا كه نمي روم .... از اينجا تا مثلا هلند يا پراگ ... بهار پراگ  ... و ميلان كوندرا و سال هاي سيم خاردار .... تو كه هي انگار كه هوايم را از آن جا داري .... ؟ .... مي شود كه چيزي بگويي .... حرفي .... چيزي ..... يا مثل همه ي دور و بري هايم كه فحش ام مي دهند هي .... چون به نظر شان من چندش آور مي نويسم ....  اما من كه چندش آور .... ؟ ....چندش اور تر از دروغ اشويتس .... يا ننگي كه به هيتلر نسبت مي دهند .... يا حتي ناپلئوني كه هر زير سوال مي رود .... و حتي ملكه انگلستان و مشروع و غير مشروع اش و .... و نه به اندازه ي كلاهك هاي هسته اي ....

كه همه شان چندش آورتر از من بوده ... نبوده .... نمي شود جواب قطعي داد .....

اينجا - ايران - چندش يعني سكس ! آلت تناسلي ... مايع لزجي كه .... ا ه ....  اينجا همه اش ... همه تا خرخره توي سطح مانده اند ... گيريده اند و هي هواسشان به دستمالي كردن كفل و پستان هاي درشت ديگري است .... من از اينجا اق ام م يگيرد هي هر روز ... هر بار كه صدا زده مي شوم .... هر بار كه تهديد مي شوم ....

چيزي بگو ...... 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

- به خدای خوب رسول -

          خداي مچ گيري هاي بزرگ

باشد . و این ابتدای روایت بزرگ خودکشی من است ... دلدادگی به تو ... به گل بازی ات ... به خودکشی ات در من ... و این یعنی دارم دوباره گره زده می شوم به ات ... که نزدیک تر ... که دوباره تر ... از خوبی ات بود که نزدی تو ی دهنم که بس کنم ... چیزی نگفتی و من ... - از خوبی تو بود که من بد شدم -  حالا ندیده می گیرم - جایی که افتاداندی ام ... تنهاییدی ام ... دردانیدی ام ... و تو هم نشنیده بگیر ... همانی را که شنیده گرفته بودی ...

این نافرمانی ... قهریدن ... این دوریدن ... قسمتی از گره خوردگی بزرگ من به توست ... خدایی که رسول  هی گفته خوب است ... و تنها اسباب بازی اش یک مشت به گناه افتانیدن من و افتادن از نگاه ام و مچ گیری و ... همین هاست ...

تو حرف نداری ...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

همه ی ندارم می شود

کج

و

کوله

که تو

دارم شوی و من

وبال گردن ات

 

تو هی

مرا

از خودت کم کنی

جمع ام کنی

                                                   و بریزی ام دوررررررررررررر !

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |