تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

 

-        نيت ام خير بود !

-        خواسته بودم كه شاهكار كنم !

-        باورت شود كه ...

 

-        اما مصيبت از آب در آمده ... مصيبت ...

 

و من اينجايم ،‌ جايي كه هميشه فكر مي كردم روبه رويت ام ، ميگويم مرا ببخش !

چون فكر كردم كه صدايم را مي شوني ،‌ چون فكر كردم كه معجزه مي كني ، چون اتفاق افتاده در ته فنجان قهوه را باور كردم ، چون آن قدر دست به دامنت شدم كه نفهميدم هميشه لخت مي گردي !

بايد ببخشي چون فكر كردم خدايي كه دارم خداست ،‌ جداً خداست ، آن قدر خداست كه مي تواند ...

و من هم مي بخشمت !

به خاطر اينكه هميشه پشت ات به ام بود ، كه وقتي من حرف مي زدم تو پنبه تو ي گوشت مي كردي ،‌ كه صدايي كه از درونم فرمان مي داد فرشته ي نگهبانت نبود ،‌كه من مرگ را روي شانه هايم جابه جا مي كردم كه خيلي چيز هاي ديگر ...

ديگر نه من نه تو !

تركت مي كنم و تو را با مصيبت بزرگي كه آفريده اي تنها مي گذارم ، نه كمك كن ، ‌نه سد راهم شو و نه ...

كسي به تو احتياج دارد كه خودش نتواند بايستد ...

راستي مي تواني تمام دوزخت را براي من نگه داري ... تمام قهرت را  ... تمام شكنجه هايي كه از دستت بر مي آيد ... تمام جهنم ات مال من ... من از خير تو و بهشت موعودت مي گذرم ...

 

آه اي خدا

خدايي كه هستي يا نه

در من آرامش به انتها رسيده است

گويي مرا

از مهر آفريده اي و از رنج

هر دو را

وا مي گذارم به روي پيشخان درگاهت

و مي روم .

( شعر از هاله )

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

صحنه ي اول :

 

( مرد بطري مشروب را خالي مي كند تو ي ليوان و مي نويسد :

مرد بطري مشروب را خالي كرده بود توي ليوان و اخم كرده بود و توي گوشي گفته بود كه ،

-       دارم زن مي گيرم !

)

                                                اگر نديده و نشنيده مست نشويم پس چه خاكي بر سر بريزيم؟         

 

 

صحنه ي دوم :

 

-       نه

-       آره نه !

-       نمي خوام بوي نفتالين بگيرم ته جيبت ...

-       نمي گيري

-       اگه مچت و گرفت چي ؟

-       مطمئنم كه بازيم مي گيره

-       كه دروغ بگي به اش ؟ كه چون دوره ...

-       دوره ... خيلي دور ... اونقدر كه مي توني نديده اش بگيري كه حسوديت نشه ...

-       مي خوام نزديكت بشم ... دورم ... دور ... مي خوام سيگارتو برات آتيش بزنم !

-       باشه

-       باشه

-       باشه

( مرد بين نزديك و دور مانده بود )

 

 

 

صحنه ي سوم :

 

( ته فنجان قهوه ي دختر ، مرد افتاده ، به دلش كه نزديك مي شود ... )

-       يه مرد مي بينم برات ...

-       دوره ... خيلي دور ...

-       اسم اش ....

-       قدش ...

-       سن اش ...

-       يه دروغي مي گه بهت ...

-       نترس ...

-       سفره ي عقد مي بينم برات ...

-       مي خواد نزديكت بشه ... ببين ... نيگا كن ... خانم نيگا كن ...

   - و ناگهان ...-

 ( دختر دست مرد را مي گيرد و از ته فنجان قهوه مي كشدش بيرون، بلند مي شود مرد را از پله ها بالا مي برد ،

-       برهنه است -    

لباس تن اش مي كند ،‌ دكمه هايش را مي بندد ، موهايش را مرتب مي كند ، در را باز مي كند ، مي بردش وسط خيابان كه همه ، همه چيز را ببينند ، كه ببينند راست مي گفته ، و خيلي چيز هاي ديگر ...

از لاي اتومبيل ها ردش مي كند و تا آن طرف خيابان مي كشاندش ، جلوي دكه ي سيگار فروشي مي ايستد ، ...

حالا همه جمع شده اند دورش و دارند به لجاجت اش براي آتش زدن سيگار لكه ي قهوه ي ته فنجان اش ...

 

 

 

به كسي كه خودش هم مطمئن نبود كه سيگارش بوي مشروب گرفته يا مشروب اش بوي سيگار ... 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

و هر طور شده همه اش آب شد ... حتي برف رود ... به سلامتي مشروب كسي كه هي مي گفت :  فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...

( ومن سبكي تحمل ناپذيرش شده بودم )

  هم نمي شد كه سنگين سنگين شناور آب هاي سبك جهان شوم ... بايد يادتان باشد كه مواظب باشيد كه خجالتي ترين قسمت اين نوشته روي صفحه نمايشتان آب نشود ... كه برف رود  سر همين چند سطر دارد رودش را پوست مي اندازد و برف اش از خجالتي ترين زنانگي اش آب مي شود  ... كه بايد كسي هي سيگارش را فوت كند توي صورتم كه آب شوم از ... و سيگار ... چند نخ سيگار ... و اين آغاز خودكشي ام شده ... هر طور شده از لج سيگاري ترين داخلي ات ...

...

شب داخلي مرد سيگار را توي ته مانده ي مشروب ته استكان ...

...

فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...

و برف رود به قطبي ترين قسمت دود سيگارت راه مي يابد كه از اين به بعد ... از همين به بعد ... كه بعد ... به بعيد ترين نقطه ي خودكشي بزرگ اش برسد و از تو فرو كش كند و ...

يك كلاغ چهل كلاغ شود كه

                                                      مرده !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

* لباس هايش را كه از تن اش كند ، رفت زير دوش آب سرد ... تمام موهاي تن اش سيخ شد . لرزيد و آب گرم را باز كرد . حالا زير دوش آب گرم ، تمام پماد آسيكلوويري كه به

تن اش ماليده بود را شست و ... و زخم هايش سر بيرون آوردند از زير پماد آسيكلووير كه از تنش شسته مي شد . بايد كاري شان مي كرد ،‌ جايي پنهانشان مي كرد كه از پوست اش بيرون نزنند . كه مثلا از پيراهن اش بالا نروند و روي صورت اش نگندند . وسوسه شد كه با ورم هاي چركين اش ور برود . حتي پستان هايش هم ورم كرده بودند . و چرك  ورم هاي تن اش از زير پماد آسيكلووير كه رويش ماليده بود بيرون زده بود . داشت بالا مي آورد . حالش از تنش به هم مي خورد . خواست تن اش را با صابون بشويد كه چرك هاي خوني از ورم هايش بيرون زدند . حالا واقعا داشت بالا مي آورد ، تكيه داد به ديوار و نشست كف حمام زير دوش آب . گريه اش گرفت . هي اق زد و اق زد .

- : تخم سگ عوضي !

- : مفعول آشغال !

 

         ورم هاي خوب شدني ،نشدني ...          

 

تازه گي ها ياد گرفته بود كه به آن ها كه آن كار را مي كنند مي گويند - مفعول -  خودش هم نمي دانست كه اين اصطلاح را از كجا آورده ! شايد جايي خوانده بودش . زير دوش آب نشسته بود ، و گريه اش را فراموش كرده بود چون نمي دانست كه اصطلاح -  مفعول - را از كجا آورده .  

كه ناگهان احساس كرد كه لب اش دارد مي سوزد . تا بلند شود و به آينه ي بخار گرفته حمام نگاه كند چيزي يادش آمد كه -  سياسي هم جنس باز  - بوده ، و فكر كرد كه حتما يكي از شخصيت هاي آخرين كتابي بوده كه خوانده . ولي اسم كتاب كه يادش نمي آمد . بخار آينه را كه پاك كرد تازه فهميد كه كار خودش را كرده ! لب اش هم ... و حالا احساس مي كرد كه تمام صورت اش دارد گر مي گيرد ... نوك انگشت هايش و حتي آن جايش هم مي سوخت ! و احساس كرد كه ورم بزرگي دارد از تمام جاهايي كه  مي سوخت مي زند بيرون . ورم بزرگ و چركيني كه حالش را به هم مي زد . و يادش آمد كه قضيه مال پرو بود ، شايد ! حتي اسم نويسنده ي كتاب هم ديگر نوك زبانش بود . با مشت زد  توي آينه كه قطرات بخار و خون انگشت هايش به هم آميخت و داد كشيد ،

-         : مفعول تخم سگ !

مطمئن بود كه اگر بازي بازي نگذاشته بود كه او لب هايش را ... و بالا آورد . حالا مطمئن بود كه همه اش به خاطر آن مفعول عوضي است . كه نبايد با لب هاي او ... كه نبايد بعد از آن كارش مي فهميد كه يك مفعول ... كه همه ي اين ها بدشانسي بزرگي بود كه سراغ او آمده بود .

دوباره اق زد و احساس كرد كه تمام معده اش بوي آسيكلووير گرفته . - آسيكلووير - پماد موضعي . و دوباره اق زد و ... يادش مانده بود كه چطور توي تمام كتاب خودش را به جاي آن پسره كه اسمش هم به يادش نمي آمد حس كرده بود . آن پسره كه با همين شخصيت اصلي داستان همين مرد سياسي هم جنس باز دست به آن شورش احمقانه زدند . حتي روز هاي آخر از فصل هفتم به بعد فكر كرده بود كه زن اش شده . كه مرد سياسي هم جنس باز چطور به تمام مردهاي دنيا ميل دارد و به او نه ! اين خيلي عذاب اش داده بود . حتي وقتي آن سطر را كه مرد توي خيابان مرد ديگري را به خودش فشار مي داد را خوانده بود اق زده بود . اعصاب اش خرد شده بود و حتي آرزو كرده بود كه اي كاش سيگاري بود . و مي توانست سيگار ي بكشد و بعدش ته استكانش خاموشش كند . كه از زير دوش آمد بيرون . موهاي خيس اش روي ورم هايش پخش شده بود . تن اش بوي خاصي مي داد . فكر كرد كه كجا بوده كه اين طور شده . اسم اش - مايتا - بود . و خواسته بود كه نشان دهد كه او هر چقدر هم كه سياسي باشد به اش دلبسته . توي تمام سطر هاي آن كتاب هوايش را داشته . كه مايتا آمده بود جلو ، جلوتر ، و آن قدر جلو كه لب هايش به لب هاي او خورده بود و بعد تا ته معده ي اش گر گرفته بود و ... دوباره اق زد و مايع سفيد رنگ لزجي را بالا آورد .

-         : مفعول كثيف !

-         : خائن حرامزاده !

ولي خودش هم مي دانست  كه حرف آخرش خيلي بي ربط بوده . و يادش آمد كه اسم كتاب چه بوده . در مورد زندگي واقعي آلخاندرو مايتا كه مطمئن بود كه زيادي هم واقعي نبوده بوده .                       

-         : مايتاي تخم سگ !

 تن اش را با حوله خشكاند . لباس هاي اش را تن اش كرد . همه چيز يادش آمده بود . حتي اينكه مايتا توي كدام صفحه او را به آن روز انداخته بود . پماد آسيكلووير را انداخت توي زباله داني . خنديد و دلش براي تمام مردهاي كه منتظر بوسيدنش بودند لك زد . در حمام را باز كرد . مطمئن بود كه قصه توي حمام تمام مي شود و تمام ورم هايش پشت در جا مي مانند .

در را كه بست قصه تمام شد .

                                               

 

 

  فاطمه باباخاني

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |