تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!

 

و لحظه اي چه بزرگ شديم كه حلوا مي پزيم ‌، سر خاك مي رويم و سياه م يپوشيم براي كسي كه ديگر حتي گريه كردنمان هم نمي تواند كاري كند كه حتي برايمان اخم كند ... رو نكردم كه به ات بگويم اما من حلوا خيلي دوست دارم اما لب نزدم ، آخر چيزي ته گلويم گير كرده بود ، چيزي داشت بالا مي آمد ، چيزي مي سوخت ... و تو چقدر بزرگ شده بودي راستي ! درد چقدر آدم را مچاله مي كند ... ديدي ؟ باد ... درد ... و دره ... مرگ ... سوگ ... و تو سياه پوشيدي و هي دست و پايت را گم كردي كه استكان بياوري ، چاي دم كني و حلوا تعارف ... خرما ها را بچيني توي ظرف هاي چيني بالب هاي گلدار و ... كلي از اين حرف ها ... چقدر بزرگ شده بودي راستي ؟ ... گفتي كه نه ! اما عادت مي كني ... تو ... مادرت ... خواهرت ... همه و همه ... و به هر چه كه عادت كنيم فراموشش مي كنيم ... باورت شود ... و من بلد نبودم چطور تسليت بگويم ... حتي نمي دانستم چه چيزي بايد به ات بگويم ... يا چه كار بكنم ... مي داني كه من فقط بلدم بنويسم ... بخوانم ... گوش بدهم ... نگاه كنم و صدايم در نيايد ... و لحظه اي چقدر كوچك مي شويم كه كسي ته دره داد مي كشد و از خواب مي پري و كاري از دستت بر نمي آيد ...

 

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

*  يقه ي پيراهن اش را هم اطو كردي و بعد تا كردي و خواستي بگذاري روي صندلي كه تازه متوجه مارك كوچك اش شدي . حتما پول زيادي بابت اش داده بود ، مهم كه نبود . بردي و گذاشتي روي صندلي كنار كت و شلوارش . از در آمد تو پيراهن اش را برداشت كه تن اش كند ، دستي به يقه اش كشيد و بوي اش كرد  . مطمئن بودي كه تعجب كرده . رفتي جلو و خواستي كه دكمه هاي اش را خودت ببندي ، نگا ه اش نمي كردي اما ديدي كه دارد بو مي كشد ، دست هايت را بو كردي .

گفت : هوا پر شده از بوي كافور !

 كيف اش را برداشت ، بند كفش اش را محكم گره نزده بود ، خم شدي كه گره اش را باز كني و از نو ببندي كه در را بازكرد و رفت .

و با خودت فكر كردي كه حتما يادش رفته ، كه نه كه يادش نمي رود ،‌كه اگر يادش رفته باشد چه ؟ كه مي شد صبر كني كه برگردد و خوشحالت كند كه بغل ات كند كه توي گوش ات بگويد . و رفتي و لم دادي توي راحتي و هي به ساعت مچي ات نگاه كردي و شمردي كه چند ساعت ديگر از در مي آيد تو و بغل ات مي كند و خوشحالت و ... كه كليد توي قفل در چرخيد ، بلند شدي و تا مقابل اش دويدي و منتظر ماندي كه كاري بكند كه چيزي بگويد ولي كيف اش را گذاشت روي جا كفشي و خم شد تا بند كفش اش را باز كند كه زودتر دست ات را بردي و نديدي كه او اما يك طور هايي شد و كفش هايش را از پا كند و انداخت كنار جا كفشي . نه بغل ات كرد و نه توي گوش ات چيزي گفت و نه آبي به دست و صورت اش زد و رفت و لباس هايش را از تن اش كند و خواست بگيرد و بخوابد ... و تو مات ات برد و رفتي و كنارش دراز كشيدي و ديدي كه انگار زل زده به ات ، و مطمئن بودي كه حتما دهان اش بوي عرق مي دهد و صورت ات را بردي جلو و بو كردي و ... اما دهان اش بوي چيز ديگري مي داد چيزي كه تو خيلي دوست داشتي ... بوي ... بوي ... نوك زبانم بود !

 

    مرد ... زن ... و كافور  

        

دست ات را بر پوست صورت اش كشيدي و منتظر ماندي كه بغل ات كند و اما چيزي نگفت . و گفتي كه اصلا مهم نيست كه اشكالي ندارد كه فراموش كرده كه ديگر بچه كه نيست كه فراموش مي كني ... بلند شدي لباس هايت را از تن ات كندي و دراز كشيدي كنارش و خودت را چسباندي به اش و لب هايت را گذاشتي روي پوست صورت اش و او حتي تكان هم نخورد و ترسيدي كه نكند مرده باشد و دلت شور زد و تكان اش دادي و آرام زدي توي صورت اش و نشد و محكم ... و محكم تر ... و محكم تر تر ... و حتي پلك هم نزد و تو گريه ات گرفت و فكر كردي كه مرد مرده ... بلند شدي نشستي كنارش ، گفتي كه او را فراموشكار هم دوست داري كه مي تواند تا خرخره عرق بخورد كه بند كفش هايش را مي گذاري كه خودش ... اصلا به تو چه !... كه بس كند و دست از اين بازي بردارد كه بلند شدي و خواستي كه گوشي تلفن را برداري و به همه زنگ بزني كه بيايند و نگذارند كه مرد بازي بازي بميرد . مي دانستي كه اگر همين حالا بازي به هم نخورد مرد مي گذارد و بازي بازي مي ميرد . و خواستي كه گوشي تلفن را برداري به دست ات نيامد ... دوباره خواستي گوشي را برداري نشد ... نمي شد ... و قرار نبود بشود انگار ... دست هايت را بو كردي ... سرت گيج رفت و فكر كردي مردت ، خانه ات ، ‌زندگي ات دارد بخار مي شود و خانه بوي بخارش را مي گيرد و ... و احساس كردي چيزي دارد ته گلويت مي سوزد ... خواستي داد بكشي ... صدايت در نيامد و ... چيزي آن ته گير كرده بود و داشت مي سوخت ! و تو نمي توانستي نگذاري كه مرد بخار نشود ، كه بو كشيدي ... بوي بخار ... و تازه يادت افتاد كه دهان مرد بوي ...

رفتي كنار مرد نشستي ، خم شدي توي صورت اش ، و ديدي كه هنوز زل زده به چشم هاي كسي كه ... بو كردي ... بوي ... بوي حلوا ... حلوا ... حل ... وا ... ح ... ل ... و ... ا ... ح ... !

صبح ، مرد بلند شد كه برود و شمع هاي روي ميز را جمع كند كه بيني اش ... بو كرد تمام خانه اش انگار بوي كافور گرفته بود ! گريه اش گرفت و دعا كرد كه تولدت مبارك باشد !

 

* هفده اردي بهشت هشتاد و پنج

براي تولد كسي كه نمي دانست تولدش مبارك است يا نه !

                                                       

                                                                                    فاطمه باباخاني

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

  *  او پيامبر كوچكي بود كه فكر مي كرد مي شود دنيا را عوض كرد ، كه فكر هاي بزرگي در سرش بود ،‌كه مي خواست قيامتي بپا كند كه خودش را هم مات كند اما تنها كاري كه كرد اين بود كه  سر جايش خشكيد و ...و او منم ! اويي كه هيچ كجاي جهان به نامش نيست . و بزرگترين دار و ندارش همين هاست ... همين ها كه از سر تمام دار و ندار دنيا هم زياد است . و اين منم پيامبر كوچك خسته اي كه قومش به راه نمي آيد نمي دانم چرا ؟ من سنگينم ... و خسته ... حالا فقط به فكر اينم كه خودم را سر به راه كنم . دست از سر تمام جهالت قومم برداشته ام . مي داني بايد نسلي بگذرد ، شايد نسلي ديگر هم . تا اين قوم  ، اين قوم جهالت زده ي  سردرگم تازه يادش بيفتد كه بايد ، بايد ... و چيزي از درونشان بزند بيرون همان طور كه از درون من بيرون زد . و تمام پرده ها را كنار بزنند . شايد ببينند كوري شان چقدر سخت ... سنگين ... واي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ! ... ! ... ! به قول كسي : فرو مير اي قوم ! اي قوم  ! اي كبك هاي سر فرو برده در برف ... اين پيامبر همين چند سطر را ... براي شما طوفان نوح لازم است ويا جناب آقاي دشمن كه تكه تكه تان كند تا سر از برف بيرون ... كه نياوريد هم مهم نيست ... آن قدر ها هم كه مهم نيست ... نه ؟ مهم است ؟

و من پيامبر كوچكي هستم كه روي شانه هاي هيچكس سنگيني نمي كنم اما نمي دانم چرا دنيايي روي شانه هايم سبك نمي شود هرگز !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

  اگر حقيقت داشته باشد كه مي گويند  رمان مرده است يا در احتضار است ، ‌پس همگي از جاي برخيزيم و به اين آخرين رمان سلام بگوييم !

 ناتاليا جينز بورگ

* سال ها سال بعد ، هنگامي كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در مقابل سربازاني كه قرار بود تيربارانش كنند ايستاده بود ، بعد از ظهر دور دستي را به ياد آورد كه پدرش او را به كشف يخ برده بود . در آن زمان ، دهكده ي ماكوندو تنها بيست خانه ي كاهگلي  و نئين داشت . خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود . آب رودخانه زلال بود و از روي سنگ هاي سفيد و بزرگي ، شبيه به تخم جانوران ماقبل تاريخ ، مي گذشت . جهان چنان تازه بود كه بسياري چيز ها هنوز اسمي نداشتند و براي ناميدنشان مي بايست با انگشت به آن ها اشاره كني .

***

صد سال تنهايي واقعه ي بزرگ ادبيات  امريكاي جنوبي در سال هاي اخير است . كه به تمام زبان هاي زنده ي جهان ترجمه شده است . شاهكارش رابه سبك  رئاليسم جادويي آفريده  . سياست براي مارکز اهميت زيادي ندارد . يعني ادبيات را به عنوان سلاح به كار نمي برد . ولي به گفته ي خودش ، جهان بيني ها به نحوي اجتناب ناپذير در نوشته ها باز مي تابند .و بر خوانندگان اثر مي گذارند . و بر اين باور است كه آثارش تاثير سياسي شان را در امريكاي لاتين به جا گذاشته اند . شهر تخيلي ماركز ، يعني ماكوندو بي شباهت به محل زندگي او نيست . حتي شخصيت ها ، ‌نام ها و اتفاقات و معجزه ها همگي ريشه در سرزمين و آداب و رسوم و زندگي اش دارند . و شايد همين باعث موفقيت او شده است .

ماركز چيزي را با انگشت نشانمان داده كه خودش به وضوح مي ديده اش ! جفري ولف ، منتقد مجله ي نيوزويك  در مورد صد سال تنهايي مي نويسد : كتابي است كه مدت ها بين ما خواهد ماند ، ‌منحصر به فرد است ، ‌سراپا جادوست ، معجزه گر است .   

***

... ماكوندو تبديل به گردباد وحشت انگيزي از گرد و غبار و ويرانگي شده بود كه در مركز طوفان نوح قرار داشت . آئورليانو يازده صفحه ي ديگر رد كرد تا وقت خود را با حوادثي كه با آن ها آشنا يي داشت هدر ندهد و مشغول كشف رمز لحظه اي شد كه در آن زند گي مي كرد و همانطور به كشف رمز ادامه داد تا خود را در لحظه كشف رمز آخرين صفحه مكاتيب يافت ،‌درست مپل اينكه خود را در يك آيينه سخنگو ببيند . آن وقت باز ادامه داد تا از پيشگويي و اطمينان تاريخ و نوع مر گ خود مطلع شود ولي لزومي نداشت به سطر آخر برسد ، چون مي دانست كه ديگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد ،‌چنين پيشگويي شده بود كه شهر آيينه ها ( يا سراب ها ) درست در همان لحظه اي كه آئورليانو بابيلونيا كشف رمز مكاتيب را به پايان برساند ،‌با آن طوفان نوح ،‌از روي زمين و خاطره ي بشر محو خواهد شد و آنچه در آن مكاتيب آمده است از ازل تا ابد تكرار ناپذير خواهد بود ، زيرا نسل هاي محكوم به صد سال تنهايي ، فرصت مجددي در روي زمين نداشتند .

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

   من : ا نداختیش ؟             

 

    تو   : نه !                        

 

 

   و من تو را می کشم

 

   پیش از آنکه بگویی

 

 

   تو  : دروغ گفتم ،

 

   نطفه ای در کار نبود.

 

 

       ***نطفه

 

    تو   : ا نداختیش ؟

 

   من : نه !

 

 

   و تو مرا می کشی

 

   پیش از آنکه بگویم

 

 

   من : دروغ گفتم ،

 

   اون نطفه ی تو نبود.

 

 

            ***

 

 

   او : ا نداختیش ؟

 

   او : نه !

 

 

   و او ، او را می کشد

 

   پیش از آنکه بگوید

 

 

   او : دروغ گفتم ،

 

   نطفه مال اون نبود.

 

   

                                                                            نوشته محسن عظيمي

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |