|
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
|
* سيگارش را روي ميز كنار ته سيگارهاي ديگر خاموش كرد و خودش را به مرد نزديك تر . دست اش را روي شانه ي مرد گذاشت صورت اش را نزديك تر برد .
: آدولف !
: رنگ چشم هاي ات هم كه عوض شده "
: سبيل ات را هم كه تراشيده اي "
: وزن ات هم كه زياد شده "
: ولي هنوز آدولف مني ، حتي اگر ، اصلا ولش كن "
مي چسبد به مرد ،
: باورت نمي شه نه ، امّا آن ها اجساد ما را به حياط عمارت بردند و بنا به و صيت تو به بنزين آغشته كردند و سوزاندند .
مي خندد و، تن اش مي لرزد .
: باورت بشه ، چون حالا مدت هاست تن ام بوي بنزين مي دهد ، بوي بنزين ، بنزين ، بنزين .
مرد زل زده بود توي چشم هايش ،همين طور، فقط ، حتي جنب هم نمي خورد ؛ مردي كه فقط پلك مي زد .
از رختخواب كه بيرون آمده بود ديده بود كه آن مرد نشسته آنجا ، لم داده توي راحتي ، بلند شده بود ،رفته بود و بغل اش كرده بود ،خودش را هي چسبانده بود به او و هي او را آدولف خوانده بود " آدولف من " .
: يادم هست مو هاي سرت داشت مي ريخت ،مثل آلوييس ، پدرت . داشتي مثل پدرت مي شدي ، امّا هنوز مثل مادرت نگاه مي كردي ،مثل مادرت لب هاي ات را تكان مي دادي ، اصلا ً انگار آدولف نبودي ، " كلارا " بودي ، بودي ؟ تو آدولفي ، آدولف ،آدولف من .
سيگار ديگري روشن مي كند ، موهاي آشفته بورش را از صورت اش كنار مي زند هنوز وقت نكرده لباس خواب اش را عوض كند .چند پك به سيگار مي زند . مي رود مي نشيند روبه روي مرد . زل مي زند به اش ،
: روي آن كاناپه بوديم ، نه آدولف "
و با انگشت اش كاناپه را به مرد نشان مي دهد ، مرد نگاه نمي كند .
: بعد از ظهر بود ،سي ام آوريل همان سال ،به اتاق كارَت رفتيم . تازه زن ات شده بودم ،يادت كه هست در ساعات آغازين روز بيست و نهم آوريل ، با آن مراسم ساده زن ات شدم . و بعدش سر ميز ناهار گفتي " ايمن ترين راه گذاشتن لوله ي ششلول در دهان و كشيدن ماشه است ،جمجمه تكه تكه مي شود و مرگ آني ست . مي دانستي كه اين فكر مرا به وحشت مي اندازد ؛ گفتم " مي خواهم جسدم زيبا باشد خيال دارم سم بخورم " وبعدش توي اتاق كار تو ، آن جا بوديم هر دو نفرمان .
بلند مي شود ،پك هاي پي در پي اي به سيگارش مي زند ،دست اش را روي كمرش مي گذارد ،دور مرد مي چرخد ،دوباره مي ايستد مقابل اش ، خم مي شود .
: ده دقيقه بعد صداي شليك چند تير تمام آن زير زمين را گرفته بود .
ته سيگارش را دوباره روي ميز خاموش مي كند ،
: بنگ ! دونفرمان هم روي كاناپه افتاده بوديم ، من و پيشوا !
: آدولف ،واقعا وصيت كرده بودي ما را با بنزين وسط حياط عمارت بسوزانند ؟ !
مرد تكان هم نمي خورد .
: اوه آدولف ! بگو كه مرا بخشيده اي ! بخشيده اي نه ؟! بايد بخشيده باشي !
: خودت كردي ،انگشت ات روي ماشه بود و لوله ي تفنگ ات روي پيشاني من ، نمي خواستم جمجمه ام سوراخ شود ،من زن ات بودم و خواسته بودم در كنارت بميرم حتي فرصت نكردم تكليف جواهرات ام را مشخص كنم . مرا ببخش ،امّا خودت خواستي آدولف و لوله ي تفنگ من روي پيشاني تو بود امّا من كه نخواسته بودم جمجمه ات سوراخ شود ،دست ام لرزيد ،انگشت ام روي ماشه بود ،خودت كه ديدي ،اوه آدولف ، آدولف ، من ترسيده بودم و نبايد مي لرزيدم ، ماشه را زود چكانده بودم ،آه خداي من ، نبايد مي ترسيدم ، و تو افتادي روي كاناپه ، كسي كه نمي ديد ، دست و پايم را گم كرده بودم ، نفس ام تا مغز استخوان ام را گيج كرده بود ، داشتم خفه مي شدم ، هنوز مي لرزيدم ،لوله ي تفنگم را گذاشتم روي شقيقه ام ، مطمئن بودم كه همه فكر مي كنند كار خودت بوده همان طور كه گفته بودي و بنگ ! بنگ ! بنگ !افتادم كنارَت روي كاناپه .
نفس اش مي گيرد ، سرش را تكان مي دهد .
: نه ، نه ، مرا كه بخشيده اي آدولف ، نه ، بگو كه بخشيده اي آدولف !
: نه "
نزديك تر مي شود ، مي رود جلوتر، مي نشيند روي زانوهاي مرد ،اين بار مرد پلك هم نمي زند ، پشت دست اش را بر گونه هاي مرد مي كشد .
: دارم به اين كه آدولف مني يا نه شك مي كنم .
: حرف بزن ، هر چيزي را هم كه بشود عوض كرد ،صداي ات را نمي شود نشناخت .
مرد چيزي نمي گويد . عصباني مي شود ، مرد را تكان مي دهد ،شانه هاي مرد را مي چسبد ،با ترس تكان اش مي دهد ،از كوره در مي رود ، گريه مي كند ،داد مي كشد سرش ،
: آدولف ، آدولف ، آ دولف ، من ام " آوا " ، " آوا براون " ،زن يك روزه ات !
بلند مي شود و از مرد ،از راحت اي كه مرد توي آن لم داده دور مي شود ،عقب عقب مي رود ،پايش به چيزي گير مي كند ، مي افتد روي تخت اش ؛ موهاي بورش هنوز بوي سوختگي مي دهد .
: نكنه تو آدولف نباشي ، نه ، تو آدولف نيستي ، مطمئن ام ، ديگه مطمئن ام !آه آدولف ، آدولف ، آ دولف !
مرد بخار مي شود . زن هنوز بوي بنزين مي دهد .
فاطمه باباخاني
***
در روز سي ام آوريل 1945 يعني هشت روز پس از اين كه هيتلر اول بار فروپاشي رايش سوم را پذيرفت در پناهگاه زير زميني اش در باغ عمارت صدارت عظما در برلين به همراه معشوقه اش ، آوا براون خودكشي كرد . و چهار ميليون سرباز مرده را براي آلمان به ارث گذاشت .
ابتداي كار ديوانگان جهان همين است . حقيقتي را در جمع كساني فاش مي كنند. ناباوران به ريشخندش مي گيرند تا آن زمان كه او خود نيز به گفته يخود مشكوك شود . دانه هاي ترديد اگر بر دلي كاشته شود پريشاني خيال است و او هام زندگي و پس از آن ذهن حقيقت گو مانند تسبيح از هم گسيخته اي پخش و پرا مي شود و ناباوران به مقصود مي رسند ، سر در پي اش مي گذارند و جنون او را نشانه مي كنند ...
منيرو رواني پور / اهل غرق /ص ۶۰
من نيز به چنين روزگاري مشغولم ... گاهي نبايد صدا كه از گلو نه ، از ته انگشت هايت ... بايد فريادم را مي كشيدم ...
به " شيما " عسل بانوي قصه هاي من !
كه زماني دورتر از اين چند سطر گم شد و از آخر تمام قصه هاي من فرار كرد ... به او كه هنوز چشم هاي عسلي اش را دارد ...
1
* و زن گم شد و تمام چيز هاي بزرگي كه داشت و نداشت را هم با خودش گم كرد ! قرار بود پيدا شود چه فرقي داشت كه چشم ها ي ا ش عسلي باشد يا نه ، همه ي مرد هاي دنيا ا نگار دوست داشتند او را ، موهاي بلند صاف و چشم هايش را عسلي ديده باشند .
گم اش كرده بودند چه كسي و كجا مهم نيست ، اما همه فكر كرده بودند كه شايد بشود سر همان « چار راه » پيداي اش كرد . نه ، بار ها نرفته بود آنجا ، فقط يكبار ، اما مي شد حدس زد كه دلش براي آن يك بار چقدر يك ذره شده و رفته كه ! كه چه ؟!
« چارراه » سر جايش بود كه مرد آمد ، يك جور ديگر بود ، شبيه تمام مرد ها اما يك جور ديگر تر ، يك جوري كه زن دلش مي خواست به خاطرش سر تمام « چار راه » هاي دنيا ا نتظارش را بكشد ، يك جوري كه زن سخت دوست اش داشت و اين را همه مي دا نستند و مرد هم . اما ، اما هاي زيادي هميشه اتفاق مي ا فتند كه ا تفا قا همه شان بر سر هيچ است كه گا هي دلمان نمي خوا هد همه بدا نند و بفهمند كه آن اما از كجاي دنيا آب مي خورد ؟!
مرد گفت : " ... برو "
زن گفت : " تو برو "
مرد گفت : " كافيه ... "
حتما كه مرد مي خواست رفتن ا ش را يك بار هم كه شده ببيند . و زن نگفت كه چقدر از رفتن بدش مي آيد ! كه دلش مي خواهد كه گريه كند بد جوري كه مرد بس كند و دست از اين همه رفتن بردارد كه بر نمي داشت ! مرد ا يستاد ، زل زد توي چشم هاي عسلي زن كه با هزار جمله آشفته او را كشا نده بود آنجا ، زن بغض كرده بود و مرد مي دا نست كه زن گريه خوا هد كرد آن قدر كه د نيا را به هم بريزد اما نريخته بود ، مرد مي رفت ، حتما مي رفت و رفت از سطر " چارراه " و ا نگار كه از تمام سطر هاي قصه ي زن ! با پنج شاخه گل سرخ كه يكي هرگز توي هيچ سطري پژمرده نمي شد تا آن طرف " چارراه " سر سطر ديگري سوار تاكسي شود و ناپديد ، محو و گم شود ! زن ندويد دنبال ا ش كه دست ا ش را بگيرد و فرياد بزند ، گريه كند و بغل ا ش كه برگردد فقط نگاه اش كرد و خودش را ريخت بيرون و مرد درون خودش را نتوا نست ، مرد هنوز بود و درون زن پر بود از او ، و فكر كرد كه رسيدن چقدر در، نما ندن است ، همين .او به حد كا في جنگ ا ش را كرده بود خودش مي گفت بس است ، نه به خاطر اينكه شكست مي خورد نه ، براي اينكه مي ديد مرد رنج مي كشد از اين جنگ توي تمام سطر هاي قصه ! مرد هم مي توانست نرود ، مرد خواسته بود كه توي يكي از همين سطر ها برود ، چراي اش را خودشان خوب تر مي دانستند ، با اين همه مي توانست نرود ، بما ند و دوباره كنار زن به آدم هايي كه هر روز از كنارش رد مي شد ند ، تنه مي زدند ، « ببخشيد » مي گفتند ، عا شق شود و زن را گم كرده بود از سر همان سطر .
سطر « چار راه » از سر همان « چار راه » زن گم ما نده بود و گم تر ! جدايي شان به هيچ جاي د نيا بر نخورده بود و اين خيلي بد بود ، خيلي بد تر از جدايي شان حتي ، و زن تمام آن روز را با ياد قرار سر آن « چار راه » همه را بغل كرده بود ، بوسيده بود و خودش را به خودش دل خوش كرده و فكر كرده بود كه دنيا چقدر مي توا ند كوچك باشد براي جا گرفتن شادي هاي او ! مرد رفته بود ، مرد حتما دوست ا ش داشت اما نمي شد و حيف نشده بود و چرا نمي شد را فقط خداي چيز هاي بزرگ مي دا ند . آخر هميشه چيزهايي هست كه هيچ كس نمي دا ند ، چيز هايي كه جز زن و مرد هيچ كس نمي دا ند شان و شايد هيچ وقت هيچ كس ندا ندشان و از آن ها سر در نياورد .
2
زن زيبا بود و تمام مرد هارا عا شق خودش نخوا سته بود بكند اما شده بود ند و با آن چشم هايش ا نگار د نيا را عسلي مي ديد ، دنياي كوچك اش را كه فقط چشم هاي مرد در آن جا مي گرفت همين . قصه هم همين قدر او را مي شنا سد ، نه ، بيشتر هم مي شنا سد ، اما همه چيز را هم كه نمي شود گفت .
مرد از سطري كه توي آن نوشته شده بود بلند شد ، آمد ، و تمام سطرها را دنبال زن گشت ، قصه پر بود از سطرهايي كه زن در آن ها گم شده بود ، مرد گشت ، سطر هفتم « چار راه » بود اما زن آن جا نبود . مرد دوباره گشت ، سطري كه ديالوگ بود زن را داشت .
« مرد گفت : ... ! »
و فا صله ي گفت و دو نقطه را پاك كرد تا زن را بغل كند و تما م فاصله ي چند سطر بالا وپايين را هم پاك كرد تا تمام زن هاي قصه را بغل كند . پيداي ا ش كرد توي تمام سطرها حالا زن پيدا بود .ا نگشت هاي كوچك گرم اش را گرفت ، چسبا ند به خودش ، سرش را برد كنار سر زن توي گوشش ، گفت : « از اين قصه فرار مي كنيم ! »
فا طمه با با خا ني
" يگانه علت وجودي رمان كشف آن چيزي است كه رمان كشف تواند كرد . رماني كه جزء ناشناخته اي از هستي را كشف نكند غير اخلاقي ست . شناخت يگانه رسالت اخلاقي رمان است .
ميلان كوندرا
* اگر صده هاي پيش نيازمند " داش آكل " و يا " بينوايان " و يا " رومئو و ژوليت " و ... بسياري ديگر كه اكنون در گورستان ادبيات آرميده اند بود عصر امروز به " صد سال تنهايي " گابريل گارسيا ماركز ، " بارهستي " ميلان كوندرا و " سرگشته راه حق " نيكوس كازانتزاكيس و " چراغ ها را من خاموش مي كنم " زويا پير زاد و ... نياز دارد .
رماني كه موشكا فا نه از آشفتگي و ناآرامي انسان امروز حرف مي زند . اگر ابوتراب خسروي " ديوان سومنات " را مي آفريند و يا ريموند كارور " كليساي جامع " را ، براي اين است كه رسالتي كه يك نويسنده دارد به انجام رسانده باشند ، درك انسان امروز ، نشان دادن روزمره گي ، گم شدگي و آشفتگي انسان امروزي . انساني كه در بياباني كه براي خود دست و پا كرده گرفتار شده . انساني كه در بهشتي كه براي خود ساخته مانده . انساني كه جايي براي اعتراف به شكست بزرگش ندارد . انساني كه از پا افتاده . و حالا در كشاكش خود از جايي به جايي ديگر در پي ذره اي از سعادتي كه مي خواست سرگشته و پريشان ، مات ايستاده ، بي حس به تمام دنياي دور و برش نگاه مي كند و كم كم عادت مي كند كه بايد راه رفت ، حرف زد ، خورد ، خوابيد، و كار كرد و ديگر به بهشتي كه مي خواست و نرسيده فكر نكند . انساني كه دور خود مي چرخد و در چرخشي اين چنين حتي خود را گم مي كند ، حتي از اينكه صبح بيدار شود و ببيند كه سوسك شده هيچ تعجبي نمي كند .
" داستان " روايت دنيايي ست كه دور و برمان جريان دارد ، حركت مي كند و گاه ما را دچار تحير مي كند ، و گاهي كاري مي كند كه سر جايمان خشكمان بزند گاهي آزارمان مي دهد و گاهي چيز هايي در درونمان مي آفريند كه فقط داستان مي تواند نشان اش دهد . يگانه رسالت داستان هم همين است ، به ما مي گويد كه از چه چيزي فرار مي كنيم ، نشان مي دهد كه كجا ها از پا مي افتيم ، كجا ها تمام پل هاي پشت سر خراب مي ماند كجا ها نفسمان بالا نمي آيد و كجا ها خود را در برزخي بين بهشت و جهنمي كه هست يا نه سرگشته و بيگانه مي يابيم .
" داستان " چيزي را مي گويد كه فقط داستان مي تواند بگويد .
* مي شد اسم اش را گذاشت « عشق » يا چيزي شبيه اين ! كه كاري مي كند كه تو سرباز ، سرجوخه ، نه سرهنگ شوي . و ماريا پشت هيچ پنجره اي نيايد و تو كوچك شوي و ... مي شد اسم اش را گذاشت ، نديدنت ، نشنيدنت ، و تا رنج رسيدن و از پا افتادنت ! ومي شد كه من برايت مرباي زردآلو درست كنم كه همه ي اين ها يادت برود ...
« و مي شد كه بگويي
كه دوستت دارم !

و من مي ماندم
و نديده مي گرفتم
دماغت را كه دراز شده بود ! »
***
* سرهنگ گفت:« آن قدر آمدم از تلفن همگا نی نبش همان خیا با نی که می گفتی شماره ات را گرفتم و گوشی را بر نداشتی و به پشت پنجره ی تمام خانه های آن خیابان نگاه کردم و پیدای ات نکردم که یکی آمد و هر چه از دهانش در آمد بارم کرد. خودت گفته بودی که زنگ بزنم , که می آیی پشت پنجره, اما نبودی که ماریا! ماری ... ما... »
سرفه های بریده بریده اش نگذاشت حرفش را تمام کند, گوشی را گذاشت. سرش را که بالا کرد, جاخورده بود انگار, گفت: « ماریا! »
بلند شد و دست دختری که دم در ایستاده بود را گرفت و آورد و نشاند روی زانوهایش.
چسبانده بود به خودش و هی روسری اش را بو می کرد.
: « آمده ای تا برایم مربای زرد آلو درست کنی, نه ؟! می مانی نه؟! نمی روی که ؟! مثل آن بار, که من ماندم و گذاشتی و رفتی, و من شدم سرهنگ, نه , شدم سرباز, سرجوخه, سرگروهبان نمی دانم و آخرش سرهنگ! »
سرهنگ بلند می شود, دست دختر را می گیرد, می کشاندش تا دم پنجره, پرده را کنار می زند,
: « نگاه کن, آن طرف تلفن همگانی , نبش خیابان را می گویم ,آن مغازه را می بینی ماریا , آن جا , همان جا »
دوباره سرفه می کند و حرفش را ناتمام می گذارد, دستمال توی دست اش را می گیرد جلوی دهانش, دست دختر را می گیرد, از پله ها پایین می برد تا آن طرف خیابان , درست نبش همان خیابان , آن طرف تلفن همگانی, می بردش توی همان مغازه که با انگشت نشانش داده بود, روسری را می گیرد توی دست اش , دست دختر را رها کرده . برمی گردد که روسری را سرش کند می بیند نیست ؛ همه جا را می گردد, تلفن همگانی را , نبش آن خیابان را , پله ها را بالا می رود, توی اتاق , روی آن صندلی , کنار پنجره , آن ور پرده ها نیست. نیست. نبوده ,نخواهد بود.
سرهنگ نگران می شود, دست هایش بیشتر از هر روز می لرزند, کشوی میزش را باز می کند,
: « ماریا! این جا بودی, ترساندی ام که ! »
برش می دارد, می گذارد روی میز, نگاه اش می کند,
: « من یک سرهنگم , می دانستی که , گفته بودم که دوست نداشتم , هنوز هم دوست ندارم که بروی و قایم شوی که چه؟!»
برد و ماریا را نشاند روی زانوهایش . گوشی را برداشت , : « الو, من سرهنگم ... سرهنگ ... ماریا ... ماریا ... دارم می آیم از همان تلفن همگانی نبش همان خیابانی که گفته بودی , به ات زنگ بزنم, بیدار که می مانی ؟! پشت پنجره که می آیی که ببینمت؟! و برت دارم و بیاورمت که برایم مربای زردآلو درست کنی, نه؟! »
گوشی را گذاشت. بلند شد, سرش گیج می رفت , نشست به ساعت روی دیوار نگاه کرد, پشت پنجره هوا تاریک شده بود, بلند شد , ماریا را از روی زانوهایش بلند کرد و برد و نشاند توی همان کشویی که بود و درش را قفل کرد.
از پله ها که پایین می آمد, زنی شانه اش به شانه ی او خورد, زن بچه ی توی بغل اش را تکان داد, سرهنگ برگشت تا بگوید که ببخشید اما گفت : « ماریا! این جا بودی , خودت داشتی می آمدی بچه مان را این همه وقت چرا نیاورده بودی ببینم , شبیه من است نه ؟! »
بازوی زن را گرفت و از پله ها بالا برد,
: « حتما می خواهی برایم مربای زردآلو درست کنی نه ؟! به خدا داشتم می آمدم دنبالت»
و دست اش را می کند توی جیب اش,
: « ببین حتی شناسنامه ام توی جیب ام بود. »
بچه را از بغل زن گرفت, : « اسمش را بگذاریم , « ماری » نه « ماریا » ! خوب است نه؟ »
زل می زند به زن , « کجا بودی ماریا؟ زنگ می زدم چرا جواب نمی دادی , چرا این همه وقت نمی آمدی؟ من که گفته بودم مربای زردآلو دوست دارم, باید می آمدی , بچه مان را هم می آوردی که بغل اش کنم که برای اش اسم بگذارم « ماریا» خوب است نه ؟! »
سرهنگ صورت بچه را می بوسد, سرش را که بلند می کند زن نیست , بچه از بغل اش می افتد, و پخش می شود کف اتاق نفوذ می کند لای پرزهای فرش.
برمی گردد, تمام اتاق را می چرخد , زن نیست, می دود از پله ها پایین تا خیابان , تا آن طرف , نبش همان خیابان , تا سر همان تلفن همگانی , گوشی را برمی دارد , سرفه می کند پشت سر هم هی سرفه می کند, دست اش می لرزد و گوشی توی دست اش هم, : « الو »
:« الو! »
: « ما... ماری ... ماریا... »
سرهنگ می لرزد , سرفه می کند پشت سر هم , سرهنگ کوچک می شود, کوچک شده بود , کوچک می شد و کوچک شد با گوشی توی دست اش و کوچکتر, چهل و دوساله , سی و سه ساله, بیست و یک ساله, بیست ساله, نوزده ساله و ناگهان دهان اش بوی شیر داد آن قدر که ماریا را به او نداد.
فاطمه باباخاني
به پسر قدبلند لاغری که ماشه را نچکانده بود !
سالها بعد وقتی انگشتش روی ماشه بود دلش خواست که دوباره با زخم هایش ور برود ویادش افتاد که وقتی اولین زخم بزرگ روی تنش افتاد چقدر دوست اش داشت و چطور توی تنهایی اش با آن زخم ور می رفت و کنار آدم های دور و برش,جایی زیر پیراهنش پنهانش می کرد.
پسر دستش را گرفته بود؛ مدتها دستش توی دست پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت مانده بود؛ شاید روزها , هفته ها یا ماه ها ! و وقتی دست اش را از دست پسر بیرون کشیده بود اولین زخم بزرگ تنش را روی دستش دیده بود.
این همان زخمی بود که همه آن را دیده بودند و همه فهمیده بودند که پسرقد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی دارد دست او را آنقدر محکم گرفته و چسبانده به خودش که اینگونه شده اند.
و بعدها زخم که به مچ دست اش رسیده بود و بعدش بالاتر و بالاتر و بالاتر رفته بود و زیر آستین پیراهنش گم مانده بود دیگر هیچکس زخم هایش را ندیده بود. حالا زخم هایش مال خودش بودند, مال خود خودش .
انگشتش را از روی ماشه برداشت, سرش را خاراند, فکر کرد که نمی شود همین طوری مرد, تصمیم گرفت موهای بلندش را کوتاه کند و دوش هم بگیرد, شاید یک حمام حسابی!
:« موهای بلندم را کوتاه کردند »
:« تو را که نکشتند؟ »
:« نکشتند؟ کشتند!»
:« تیغ کشیدند برسرم,زخمش کردند و خون لخته لخته خشکید روی سرم »
:« نمی شود خانم!»
:« شد,حتما شد,خودم دیدم »
گردنم را زدند,تنم را وتمام انگشت های کوچکم را وقد لاغرم را قطعه قطعه کردند و سوزاندند و خاکسترم را وحتما توی سطل زباله شاید هم توی فاضلاب ریختند و اینگونه مرا کشتند!
می خندد,دیوانه وار و انگار توی خنده هایش سیاه چاله های بزرگی دهان باز می کنند که می خواهند تو را با تمام قد بلند لاغر و ابروهای پرپشت سیاهت ببلعند و در خود فرو بکشند! ترس برت می دارد. خودت را عقب می کشی ,بلند می شود,هفت تیرش را می گذارد روی شقیقه ات ,مطمئنا توی هفت تیرش هفت تا گلوله است شاید هم کمتر, بیشتر که نمی شود, شاید شش تیر, پنج, یا چهار یا اصلا هیچ!
می توانی جیغ بکشی و او ناگهان بترسد و بازی بازی ماشه را بچکاند و تو بمیری, او دستش می لرزد, می خندد, ممکن است حتی سکسکه بگیرد, و ماشه را بچکاند و تو بمیری برای چیزی که حتی نمی شناسی اش , تصادف !
تصادف ؛ و او را بر حسب تصادف توی آن دادگاه تصادفی به خاطر دلایل تصادفی , تصادفا به مرگ محکوم کردند, همین!
زنده بودم همین , با تمام زخم هایم و آن زخم بزرگ که دوستش داشتم چقدر خدا می داند دستم را که گرفت رها نکرد, روزها , هفته ها , ماه ها و سال ها همین طور! یک روز که دستم رها شد زخم بزرگی روی آن افتاده بود, همان لحظه افتاد برحسب یک تصادف, تصادف, تصادف, تصادف های ساده ی زندگی!
و بعدش زخمم از تنم بالا رفت بالاتر که دیگر هیچکس ندید. من آن زخم را دوست داشتم آن پسر را هم با قد بلند لاغر و ابروهای پرپشت اش,مرا قطعه قطعه کردند من, انگشتم روی ماشه بود اما روی شقیقه ی او نچکاندمش , او همان مردی بود که می توانستم بغلش کنم, من داشتم می مردم , حتی به خاطر او.
:« بله آقا, و بله, و فقط بخاطراو »
:« نه خانم, نمی شود. باور کردنش سخت است »
:« نبود, نیست»
:« هست. چرا مردی؟»
:« پوچی! می شود به خاطر خیلی چیزها مرد, اما چیزی که من به خاطرش, آخر می دانید احساس می کردم تکه تکه دارم می پوسم و باد مرا می برد!»
:« قابل قبول نیست!»
هیأت منصفه هم قبول نکرد. مرا بردند, هیچ کس برایم دست تکان, تکان, تکا, ت, کا, ت !
می توانستی برایش دست تکان بدهی, برگردی و دست های زخم شده ی رهایش را ببینی و برایش دست تکان بدهی. کافی بود تا نرود و آن کار را با خودش نکند! حتی می توانستی ببوسی اش , بغلش کنی و کاری کنی که انگشتش را از روی ماشه بردارد و تو جیغ نکشیده باشی و آن اتفاق نیفتاده باشد! هیأت منصفه برایت آه کشیدند, راستش را نگفته بودی!
موهایش را خشکاند و لباس هایش را که تنش کرد تصمیم دیگری گرفت , که انگشتش را از روی ماشه بردارد,چشم هایش را ببندد و برود تا گم شود! پسر حرف هایش را نشنید, هیچکس نمی شنید. شاید این به صلاحشان بود که گاهی خیلی چیزها را نشنیده می گرفتند و او گفت ,گفت که می خواهد, که می رود, که حتما گم می شود و پسر قد بلند لاغری که ابروهای پر پشتی داشت آن قدر به اعداد و ارقام وابسته بود که ندانست چه کار می کند و داد زد برسد او که از سر تمام دنیای اعداد و ارقام پسر زیادی بود. او ترسید, نفهمید چه کار می کند؛ انگشتش , ماشه ی هفت تیر آن گلوله های سربی, پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت, هیأت منصفه و همه و همه از فکرش گذشت و ماشه را که فشار داد حالت سبکی به اش دست داد , حالتی که پنج دقیقه قبل از اینکه نطفه ببندد داشت. ابدا نبودن!
نبودی که به دیدارش بروی, مثل قرارهای همیشگی لای آن 24 عدد! حالا تمام اعداد برایت عدد نبودند, اجسام تو خالی شده بودند که معنی نداشتند دیگر برای همیشه. دروغت بالا می رفت از رنگ پریده ی صورتت و پایین می آمد در بی حسی پاهایت. باید می رفتی می دیدی زخم هایت روی تن او چه کار کرده اند پشت آن میله ها که هیچکس نیست برایش دست تکان بدهد . باید بلند می شدی, لباس های هر روزه گی ات را می پوشیدی , پیراهنی را که او دوست داشت تن ات می کردی به موهایت همان طور که او دوست داشت می رسیدی و رو به روی هیأت منصفه می ایستادی و تا دیر نشده رک و راست همه چیز را می گفتی و می گفتی که او خودش نمرد, که نمرده که نباید آن جا باشد که نباید هیأت منصفه آن کار را با او بکند و دست آخر وقتی خسته می شدی از این همه تفسیر و تشریح , چشم ات را به روی همه چیز می بستی و می گفتی : « ببخشید! هیأت منصفه, هفت تیر خالی بود وقتی که ماشه چکانده شد! »
صبح نبود, شب هم نبود, هوا طوری بود که نمی شد فهمید حالا زمان لای کدامیک از آن اعداد می چرخد. ایستاد پشت به دیوار با دست های بسته و چشم هایی که مردمکش گشاد گشاد خیره مانده بود به آن جوخه.
شمرد:« یک, دو, سه, چهار, پنج, شش نفر! بخاطر یک نفر »
در همان لحظه شش انگشت را روی شش ماشه حس کرد و فکر کرد که چقدر اعداد این جا به درد می خورند, باید درست روی یک عدد ثابت در یک لحظه ی ثابت, شش ماشه هم زمان چکانده می شد نه زودتر نه دیرتر, حتی جزئیات هم مهم بود.
خیلی مهم. چشم هایش را بست احساس کرد یکی دارد برایش دست تکان می دهد شاید یک جایی دورتر, دورتر از آن جا!
آن جا بود که تنها فرمان حاکم فرود آمد, و قبل از این که صدای فرمان آتش به گوشش رسیده باشد, شش سرباز قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشتند ماشه ی اسلحه شان را چکانده بودند.
پسر داشت برایش دست تکان, تکان, تکا, ت, کا, ت !
فاطمه باباخاني
و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم / عاشقت شدم / ... / دو دستي دوستم بدار !
* پلك هم نمي زني و لبخند هم !
نشسته است مقابلم روي آن صندلي ، درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته ! و براي اولين بار بود كه " ملافه " هاي تخت دونفري مان را روي بند پهن كردم ، و هي هر عصر برايت چاي دم كردم ، چاي ! و توي فنجان هاي لب طلايي برايت چاي آوردم و حالا مدت هاست كه هي ملافه هاي تخت دونفري مان را روي بند پهن مي كنم و برايت هي هر عصر چاي دم مي كنم و توي فنجان هاي لب طلايي همان روزها چاي مي آورم ، چاي !
لب هايم را ريش ريش زير دندان هايم مي جوم و هي مي جوم .
از در كه تو آمدم ، انگار چيزي كم شده بود ، چيزي گمُ ! تمام مبل ها و راحتي ات و فرش توي راهرو و تابلو هاي آويزان از ديوار سر جايشان بودند و عكس هاي عروسي مان توي قاب ! اما باز انگار چيزي كم شده بود چيزي گمُ !
دوباره براي عصر دونفري مان چاي دم كردم و توي فنجان هاي لب طلايي ، آه نه ، يكي از فنجان هايم لب پر شده بود . چيزي انگار كم شده بود ، چيزي گمُ ! يك تكه از لب طلايي فنجان !
پلك نمي زند و لبخند هم . بلند مي شوم ، دورش مي گردم ، دور صندلي اي كه روي آن نشسته ، سر بر نمي گرداند كه نگاهم كند كه با زبانش مرا به آغوش " ملافه " هاي تخت دونفري مان بسپارد . زل نمي زند توي چشم هايم كه ببوسم اش بلند نمي شود كه برهنه ام كند و لاي " ملافه " هاي تخت دونفري مان ... !درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته .و هر روز هي فنجان هاي لب طلايي ام لب پرتر مي شدند ! لب پرتر !
از در كه تو آمدم ،انگار چيزي بزرگ تر كم شده بود ، چيزي بزرگتر گمُ !قاب عكس هاي عروسي مان گم و گور ، پيدايشان نكرده بودم . پوست كلفت شده بودم صدايم در نمي آمد . دوباره توي فنجان هاي لب پر چاي ريختم تا عصر دونفري مان لاي بخار گرم چاي توي فنجان تبخير شود . " ملافه " ها را كه خواستم روي بند پهن كنم انگار چيزي زيادي داشت و انگار كسي به تن اش ،انگار لاي تن برهنه اي غلتيده بود !
از در كه تو آمدم كسي لاي " ملافه " تخت دونفري مان كنار تو زيادي بود ،كسي زيادي بود و من كم ! وتمام فنجان هاي لب پر شكست !
بلند مي شوم ، دورت مي چرخم ، چشم هايت چهار طاق بازند پلك هم نمي زني ؛
نشسته است مقابلم روي آن صندلي !
: آن زن با " ملافه " هاي تخت دونفري مان گريخت "
و تمام فنجان هاي لب پر شكست . و تو هنوز نشسته اي مقابلم روي آن صندلي ؛ درها چهار طاق بازند و پنجره ها چهار طاق بسته . لب هايم را ريش ريش زير دندان هايم جويده ام ، هي جويده ام و طعم خون زير زبانم درآمده است ؛ بارها گفته بودم
من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم / عاشقت شدم / ... / دو دستي دوستم بدار !
پلك نمي زني و لبخند هم ، نفس هم نمي كشي !
تكه ي شكسته ي فنجان را از سينه اش بيرون كشيدم ، افتاد .
فاطمه باباخاني