تبليغاتX
هزارو یکمین شب
گویی آخرین شهرزادم برای روایت قصه هزارو یکمین شب!
 

... و انا الیه راجعون!

 

این روزها آغشته به بوی خاک کسی ست که ناغافل رفت.... مردی که عاشق زنی بود که ما همه دوستش می داریم.... شاید همه ی بچه های ارومیه خوب بشناسندش..... زنی که مثل مادرمان هست مردی را از دست داد که همه ی این ده سال عاشقش بود....

این سوگ هم تمام می شود .... سختی مرگ به مردن نیست به تحمل پذیر بودنش است .... حیف .... آن مرد با همه ی انسانیت و مهربانیش رفت ... دعا می کنم خدا دوستش بدارد.....

برمی گردم...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                  آكواريوم

گوشم را چسباندم به ديوار ، صداي بالا آمدن حباب هايي را شنيدم كه تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند . و صداي دست و پا زدن تهمينه را شنيدم كه ته آكواريوم لابه لاي گوش ماهي ها و صدف ها مانده بود .

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

کتری را می گذارم روی اجاق، جوش بیاید. شیر آب را باز می کنم، ظرف ها را می شویم. آب می کشم. از نو آب می کشم. اما صدا می آید، قطع نمی شود، کم نمی شود. حتی لازم نیست گوشم را بچسبانم به دیوار. از تمام آشپزخانه صدای دست و پا زدنش شنیده می شود. و صدای حباب هایی که از دهنش خارج می شود. شاید کمک می خواهد. چشم هایم را می بندم؛ شاید صد تا یا بیشتر، ماهی گیر کرده لای موهایش! ماهی های ریز اقیانوسی. ماهی هایی که به اندازه ی یک بند انگشت کوچکند.

مادربزرگ می گفت فردوس را جادو کرده بودند. چهل دعانویس، چهل جادو را توی آب خیسانده و بعد به اش خورانده بودند.  و هر چه ماهي و بچه ماهي بود را از چشمش انداخته بودند.البته همیشه اول قصه اش می گفت که فردوس می مُرد برای تهمینه. آن روزها تهمینه عاشق ماهی بود. برای همین فردوس به يكي در بازار شیشه گرها گفته بود که یک تنگ بزرگ که صد تا یا بیشتر ماهی – ماهی های کوچک به اندازه ی بند انگشت – جا بگیرد درست کند. -آن روز ها می گفتند تُنگ؛ ولی من می گویم آکواریوم- . توی اش صدف، تیله های شیشه ای رنگارنگ و گوش ماهی ریخته بودند. گوش ماهی هایی که وقتی دم گوش ات می گرفتی، صدای موج دریا را نه، بلکه صدای فردوس را می شنیدی که تمام طول ساحل را دنبال تهمینه دویده بود،اما پیدایش نکرده بود و هنوز فریاد می زد: تهمینه!


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                         خنجر

کرکره‌های سرزمين مادری‌ام 
                                 را پايين بياوريد
اين خاک عاقبت به‌خير نخواهد شد!

 

خب...وقتی برق هستُ آب قطع می شود و وقتی آب هست برق!

مثل همه جا گرانی نه بدبختی دارد از درو دیوار زندگی مردم بالا می رود.

عروس هیجده ساله ی همسایه مان دوازده شب و یقیقناْ دوازده شب بود که از خانه ی سی متری اش پرت شد توی کوچه!

زن همسایه ی دیگرمان با دختر پنج ماهه ی تو شکمش مرد! البته اگر بخواهم واضح تر بگویم می شود گفت که کشته شد! به دست پدرشوهرش - مادرشوهرش- مردش - مامای قلابی و تمام کسانی که فکر می کردند بايد پسر بزايد.... دختر مي زایید به کجای دنیا برمی خورد مگر؟

و مادر! سربازی محمد هم تمام می شود اما.... اهواز... ۲۲ساعت فاصله!.... مادر روزها گریه می کند و من شب ها.... پدر حرف نمی زند.... نمی دانم چرا بیخودی هی دلم تنگش می شود و تا بجنبم و خودم را جمع و جور کنم می سرند روی لپم که همیشه نیشگون شان می گرفت... این سربازی هم تمام می شود ... احساس غریبی می کنم وقتی او این همه دور است از ما ... من ... مادر...

 

آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
                                                                    و می‌برد...

 

بیخودی نان گران می شود- تخم مرغ گران می شود- برنج گران می شود- سیب زمینی گران می شود حتی نمی شود با مردم حرف زد ... همه چیز این خاک گران شده است... اما چقدر ارزان فروخته می شوند این مردم... همیشه از پشت خنجر خورده بودیم و اما حالا ... گونه های مردمم سرخ است نه به سرخاب.... نه به سیلی ... بلکه به تف سربالا!

باید آخرالزمان رسیده باشد... حتما باید رسیده باشد....

ماتم برده و دلم می خواهد حرف نزنم... مثل تمام همه.... که لالمانی گرفته اند حروف این دهان های به فریاد بسته شده....

درست می شود همه چیز ... خاک دوباره خواهد بخشید ... مردگانمان را به ما.... و ما را به مردگانمان...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                              اردی بهشت

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته

آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

                                                                                                                        - قسمتی از داستان جدیدم که به زودی ...-

خب ... با تور سفید ... لباس سفید... گل های سفید ... مرا به اتاق های سرتاسر سفید این خانه عروس آوردند! در ابتدای فصل شکوفه های سفید گیلاس ...

و حالا درگیرم... درگیر مطبخ و پیراهن های آغشته به بوی پیاز داغم. درگیر کلاس های بی حوصله ی دانشگاه  ... درگیر پرز فرش ها که مدام باید از روی میزها زدوده شوند. درگیر تبصره ماده های گیج کننده ی این قانون در هم پیچیده... و عاشق... گویی تا انتهای جهان ... اما به زودی با تهمینه برمی گردم... با تهمینه زنی که آبستن ماهی هایی بود که هزار تکه اش کردند...

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

قشنگ ترین مرد ممکن

از چاه به در شده ام ... گویی پس از قرن ها.حالا به خانه بازگشته ام. عزیز شده ام.و پادشاهی سرتاسر وسعت سرزمین وجود قشنگ ترین مرد ممکن را گرفته ام. او قشنگ ترین مرد ممکن است. روح بلندی دارد که می شود در سایه ی آن آسود. پناهگاه امن عشق است و دل سپردگی که چه عرض کنم.... سرسپرده ام ....حالا می شود همه تان تبریک بگویید.... به من ... به این روزهای عزیز که می گذرد ... به قلب کوچکی که زمانی تپیدن گرفت که او را یافت.و عزیز شد.

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

           مغول بود و اصیل.

 

وقتی اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ هنگام ورود به شهر شلیک شد، کسی فکرش را هم نمی کرد که یک قرن بعد هیچ طوری نشود لکه ی خون سربازها را از کف خانه پاک کرد!

بار اول فقط یک لکه معمولی کوچک بود. وقتی پدربزرگ را سوار آمبولانس به بیمارستان 523 نظامی بردند، رختخوابش را که جمع کردیم، ظاهر شد. یک لکه ی معمولی کوچک به اندازه ی سر انگشت سبابه. مادر لکه را تمیز کرد و گلدان بزرگی را روی آن قرار داد.

 

پدربزرگ تا جایی که یادش می آمد با یکی از ایل های کوچ نشینی که همراه مغول ها به ایران آمده بودند وارد این سرزمین شده بود. همچنان کوچ نشین مانده بود. می گفت: ما پیش قراولان قاجاریه بودیم! زمانی که در صفویه نفوذ می کردند، زمانی که صفویه را می پوساندند، زمانی که صفویه را از پا در می آوردند.

برای همین مجبور بود حالا توی بیمارستان 523 نظامی بستری شود. همه شاهد بودند، همه ی پای آن استشهادیه را امضا کرده بودند، مهر زده بودند، انگشت زده بودند؛ پدربزرگ از آن زمان که آقا محمد خان ناغافلانه کشته شد، خواب به چشمش نیامده بود!


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

شهرزاد

خب... ۲۱ام روز بیست و دو سالگی من بود. هیچ جای خالی وجود نداشت. کسانی که می باید بودند. و من خوشحالم از اینکه بودم. از اینکه همان زمان که باید نطفه ام بسته شده بود. از اینکه همان زمان که باید به دنیا آمده بودم. از اینکه چنان که باید دلبسته شده  بودم. به قول دیبا دلم از انبساط عشق ترک خورده بود. از اینکه شهرزادم. شهرزاد!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

مارال؛

                    زلیخا

مارال؛ در حالی که آن مرتیکه ی قوزی پفیوز چاله ی ته انبار را پر می کند،مرا از خودش می گیرد، قندانم می کند و آرام توی گوشم می گوید: فکر کن اسمت یوسفه، وگرنه مثل همین مرتیکه ی قوزی پفیوز می شی! قوزی و پفیوز. 

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

          

همین .... انگار که سیصد ساله ام .... سیصد ساله ام و تازه از زیر خاک بیرون کشیده شده ام. آنها همه جا بودند، لای برگ های درخت توت، زیر پله، بین انگشت هایمان حتی .... آن قورباغه ها همه جا بودند و داشتند همه جا را با نجاست خودشان به گند می کشیدند و قور قورشان زمین و زمان را گرفته بود. تنها می شد به خاک پناه برد، که پاک بود و پاک کننده . می شد تیمم کرد و .... می شد پاک شد!

برای همین مرده ها را دفن می کردند که پاک شوند همین. که نمی شدند.

جایی خواندم زمین هیچ جایی برای پنهان شدن ندارد، برای همین بود که با همین ناخن ها آنجا را کندم و در آن آرام گرفتم! و یکی آمد و هزار و یکشب برایم قصه گفت. با هزار و یک وسوسه!

ومرا کشید بیرون!

من سیصد ساله شده بودم .... همین حالاش هم سیصد ساله ام .... برایم قصه ی غول چراغ جادو و فرهاد بیستون و هفت خان رستم را که نگفت. قصه ی تازه ای بلد بود. یک آواز! روی یک پل!

فقط آن یک آواز را بلد بود که تا صبح برایم می خواند، قصه اش هم همین یک آواز بود.

اما من پنهان شده بودم دیگر، جایی بین قفسه ی سینه اش! آنقدر عمیق و پنهان که نه باد مرا می برد نه دست یغما! و نه صدای قور قور قورباغه های مرداب همین دور و حوالی به من راه داشت.

حالا من شهرزادم.

می خواهم قصه ی همان سیصد سال را بگویم، همان سیصد سال زیر خاک را!

باید بلند شویم و برقصیم به سلامتی هر چه بین ماست و همین. باید بنویسم، باید خوابتان ببرد و ... او آوازش را می خواند و من می رقصم! روی نوک پا! من خوابش را دیده بودم، سیصد سال خوابش را دیده بودم و حالا باید به آوازش برقصم هزار و یکشب!

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                            

 دريا دور بود، درياچه هم آنقدر شور بود كه مرده ها را بالا مي آورد. همه مي دانستند، موهايش چنان بلند بود كه حتما توي آب شور آن درياچه مي پيچيد به دور انگشت ها و ساق پاهايش و كمرش ، حتي دور گردنش ، آن وقت حتما وقتي روي آب مي آمد موهايش نمك مي بست و گردنش زخم مي شد!

گزارش  در مورد هندوهايي بود كه خاكستر مردگانشان را در آب مي ريختند تا آب پاكشان كند، اما ...


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                             مریمه گی یک مرده

داشت برمي گشت، با خاطره ي زني كه دفن اش كرده بود . براي بار آخر ، سرش را برگرداند و به خاكش نگاه كرد و به تمام گلايول هايي كه بالاي سرش ، داشت مي پژمرد. بي اراده گفت: « آن وقت اسمش را مي گذاشتيم مريم ! »

 

زن بالاخره سرش را چرخاند، زل زد توي صورتش، گفت : « ولي حرف زد ! »

پيرزن چنان نگاهش كرد كه خجالت بكشد ، كه بهانه اي بهتر از اين پيدا كند و بس كند از اين همه ، اين همه ، اين همه همين هايي كه دارد مي بافد ! و ليوان را داد دستش و زل زد به اش ، آنقدر نگاهش كرد كه مطمئن شد تا ته سر مي كشدش.

گفت : « كلي بابت اش پول خرج كرده ام ! »

گفت : « مي گفت ، حتماً پسر مي شود !»

گفت : « بايد بشود ، هي قحبه مي زاي ، مثل خودت ، كه چه بشود ؟!»

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                     مرده هاي ري آب ....

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بيرون كشيدند، غريق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاري راستي راستي مرده! قفسه ي سينه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بيرون، تكانش دادند، گونه هايش داشت باد مي كرد، و آب پر شده بود زير چشم هايش چنان كه انگاري پف كرده باشد.

 يك چيزهايي داشت زير پوستش باد مي كرد و كبود مي شد، دستهايش يخ كرده بود و هيچ جوري نمي شد كه گرم شوند، و نشدند. يك جنازه مانده بود روي دستشان، آن هم زماني كه تكليف آن يكي ها هنوز مشخص نشده بود.


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                       

نمي شود كه به همين سادگي ها كه نمي شود گذشت ، گذشت ، از اين روزهاي نزديك دور و بر كه مدام به آغاز تولدي ديگرتر نزديك مي شود، من در ابتداي تولدم ، نه ، « تهمينه » در ابتداي تولد است . دارد به دنيا مي آيد از من ! انگار بار اولي ست كه مي خواهم كسي را به دنيا بياورم ، از خودم ... همه چيز عوض شده است... خيلي ... و اين روزها به من سخت كه چه عرض كنم ... همين روزها ... دقيقاً همين روزهاست كه بيايد ... مي خواهد بيايد ... مي خواهد بزايم ... همین دور و برهاست. با پاهای خودش دارد می آید وسط قضیه .... وسط قصه ... و می گذارد به بازی گرفته شویم و به بازی بگیریمش و آن قدر برقصد که .... تو ی حباب های مایع ظرفشویی گم شود ... همين روزها تهمينه را مي خوانيد ...

بابت اينكه پست هاي اخيرم خيلي شخصي شده اند نمي دانم چه بگويم ، اما به زودي « تهمينه » مي آيد و شهرزاد زبان به قصه مي گشايد !

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

نه به همين سادگي ها ...

 *

دست خودم نيست ، شهرزادم ! مي خواهم قصه ي يك چيز دور و تازه را بگويم . قصه ي يك شهرزاد كه بود و نبود و يك شب تا به خودش آمد ديد كه هر چه امير است و جلاد ، از دست قصه هاي او حوصله شان سر رفته . بايد قصه ي تازه اي مي گفت ، قصه اي دورتر و تازه تر .

ناگهان بود ، و به همين ناگهاني او قصه ي شهرزادي را گفت كه شهرزادگي اش دست خودش نبود . و يك شب از بس امير خميازه كشيد و حوصله اش سر رفت ، دستور داد تا در ابتداي صبح شهرزاد را گردن بزنند و شهرزاد آشوبي ته دلش به پا شد كه دردش گرفت و ...

شهرزاد تا به خودش بيايد كار از كار گذشته بود و داشت پشتك مي زد توي تُنگ تَنگِ اميري كه از قصه ي شهرزادي كه يكهو ماهي شده بود و افتاده بود توي تنگ امير تا جلاد گردنش نزند خوابش مي برد .

 

**

خب ... همين روزها ... درست همين روزها ... بچه اي تا چشم باز كرد و به خودش آمد ديد كه به دنيا آمده با سر بزرگش ... و استخوان هايش كه مي بايست محكم تر از اين حرف ها مي شدند تا سال ها بعد بتوانند زير بار اين همه حرف ...

دوام آورده ... زير بار اين همه حرف ... حروف ... كلمات ... جملات و ... همان سال ها قبل اسمش را گذاشته بودند « هادي خشايي » ! چون هادي خشايي بود نه ديبا ناظمي و نه هيچ كس ديگر . مي شناسيمش ... دوست چندين ساله ي قصه ها و غصه هاست ... گاهي اخم مي كند و گاهي مي گويد : فاطمه ببين ! تو با اين كارهات داري فرار مي كني ! ولي من فرار نمي كردم هادي جان . فقط مي خواستم جا نمانم همين . حالا تولدت مبارك ! خوشحالم كه آن روز به دنيا آمدي ، و تا دنيا به خودش بيايد بزرگ شده بودي و داشتي قصه ي دنيايي را مي نوشتي كه تا به خودش بيايد تو بزرگ شده بودي و داشتي مي نوشتي . دست خودت نيست تو هم شهرزادي!

 

***

روزي كه ديدم ات گمان بردم جهان سر و ته شده

هنگام رفتن ات چنان ميخ پرچ زمين بودم

كه تلفظ گرباد نام ات هم تكان ام نداد

مي وزيد . لعنتي سر يك حرف چنان مي وزيد

كه گفتم الان است كنده شوم !

(شعر از دومان ملکی )

 درست سال ها پيش تر از من و هادي و ديبا ؛ حتي نمي دانم وقتي به دنيا آمدي اولين چيزي كه به فكرت رسيد چه بوده ؟! فكرش را بكن ، تصورش را هم نمي توانم بكنم . يك جورهايي آره ... روزي كه ديدم ات گمان بردم...راه رفتن ات حتي گيج ام مي كند.نمي دانم چطور مي شود به «دومان ملكي» گفت ، تولدت مبارك ! ولي در هر صورت همين . همين كه تولدت مبارك . ماه هاست تمام دوشنبه ها را توي آن جمع حرف زده اي و شنيده ايم و حالا فكر مي كنم بايد بگويم : « متشكرم ! » دقيقا بايد همين را بگويم .

راستش دومان ملكي شهرزاد به دنيا نيامده ، مثل من و هادي كه شهرزاديم از اولش . ولي امير خوبي ست . حداقل با سختگيري اش شايد بشود من شهرزاد تمام عياري شوم !

« بابت همه ي نقد ها و دوشنبه ها مرسي . »

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                 حکمی چنین ... چنان ...

 

-                    روسري تو بكش جلو !

-                    موهاتو بذار تو !

-                    بكش جلو ...

-                    بذار تو ...

-                    بكش ...

-                    بذار ...

-                    ب ...

-                    ب ...

-                    ...

مطمئن بودم كه جايي زير چادرشان يك هفت تير قايم كرده اند . يك هفت تير كه به اندازه همه ي هزار نفر توي خيابان گلوله داشت . به شان محل سگ هم ندادم . تا يكي شان يكهويي از بازويم گرفت و هل ام داد به طرف يكي از مغازه ها . مطمئن نبودم چكار مي خواهم بكنم و يا چه چيزي به اش بگويم كه دست از سرم بردارد . بي سيم را گرفت جلوي دهان اش ...


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                  

 

گفتي : " نمي خوام بشنوم ! نمي خوام بشنوم ! "

نمي خواستي بشنوي نه ؟! گفته بودي : " اين چيه ؟! "

گفتم : " رنگ و مش ِ ، به ام مياد ؟! "

اخم نكرده بودي ،‌حرص ات گرفته بود .

گفتي : "سر چارراه چي كار مي كردي ؟ "

گفتم : " هيچي به خدا "

گفتي : "زنيكّه ي جنده دور برداشتي كه چي ؟! مي خواي قحبه شي ؟! "

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

اعتراف نوشته :

 

              كاملن جدي ...

نمي دانم اين بازي از كجاي اين دنياي مجازي شروع شد . اما تا به خودم آمدم ، ديدم كه يكي – سیاه و سفید– مرا قاطي كرده . يعني دستم را گرفت و آورد وسط گود . و من ناشيانه ، دست و پايم را گم كرده ام انگار . شايد جالب باشد ، شايد هم نه ! اعتراف هاي يك قصه نويس 21 ساله ي اروميه اي كه قدش 170 است و وزنش 50 و law student   است !

ü       اعتراف مي كنم كه از صراط مي افتم ، كه آن بهشتي كه مي خواستم بسازم ، نمي شود ساخت . كه سيب بهانه بود ، من خود از بهشت خدا گريختم . كه مرا در گرگ و ميش صبح يكي از همين روزهاي بعدم به جاي خرگوش زدند !

ü       اعتراف مي كنم كه ديبا ناظمي شده خواب و خوراكم ! ولي نمي دانم چرا پا نمي شود بيايد توي قصه هايم و با سه حرف سبكش دنيايم را به هم بريزد يك جور ديگرتر . يك جوري كه خودش بهتر مي داند ! ( بوست دارم ... )

ü       اعتراف مي كنم كه اسم كوچك من شهرزاد است ، اگر چه بي خودي مرا فاطمه ناميده باشند . توي تن من قصه جريان دارد به جاي آب و خون . من ، شهرزاد خودم هستم و خود ، اميرخود . كه هر شب قصه اي از خود مي زايم و صبح اميري مي شوم كه شهرزادگي خودم را گردن مي زنم و ...

ü       اعتراف مي كنم ، من هرگز راه ها را بلد نبودم . نشاني خيابان ها و كوچه ها را نمي دانستم و شماره ي پلاك ها را هم . و يك روز ، يكهو تمام راه ها و خيابان ها و كوچه ها مرا به او رساندند ! به او كه بد جور دلشده ي دست تكان ، تكان ، تكا ، ت ... كا ... ت ...  به اش كه فكر مي كنم توي دلم يك اقيانوس ماهي برايش پشتك مي زنند ! تعبير همه ي خواب هاست اگر چه دور ... دورتر ... دورترتر ... دورترترتر ... بي او به بهشت هم نمي روم !

ü       اعتراف مي كنم كه بدجورPotato Sticks  و پرتقال و هلو دوست دارم . و عاشق بوي ليمو و سس تند كچاپ ام . هر كاري هم كردم نشد كه اين ملافه ها را از تن قصه هايم بكنم و بريزم دور ... و اگر اينجا و دختر به دنيا نمي آمدم احتمالاً يك شورشي فراري يا ملكه ي انگلستان مي شدم . شايد هم پناه مي بردم به جنگل هاي ناشناخته ي آفريقا ! راستي ، آرزوي چيزي را هم ندارم . متاسفانه به هر چيزي كه فكر مي كنم مي بينم دست يافتني ست ، فقط كافي ست برايش كمي جان بكنم ! تنها يك چيز غير ممكن است : اعتراف گرفتن از من !

 

اعتراف كنيد :

     عصيان - همین و دیگر هیچ - روح تکانی- گ -دانای کل 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                     مريمه

تو را از آب گرفتند و من فكر كردم پري دريايي هستي . همان جا لباس هايت را از تن ات كندند . فكر كردند توي آن گير و دار كسي چشمش به پشت گردن تو نمي افتد . شايد هم اصلاً حواسشان به پشت گردن تو نبود . ولي من خوب ديدم اش . شايد تنها كسي بودم كه پشت گردن ات را به آن وضوح مي ديدم . كه زير دسته اي از موهاي خيس ات ...

 

 و .. اسمت را پرسيدند . زبانم نمي چرخيد كه يكهو گفتم : « مريم »

گفتم : مريمه !


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

                            انگشت هاي مرا يخ فرض كنيد !

 

اين كه عشق خر مي كند يا نه عزيزم ، دست خودم نيست . اين كه ديبا گفت : داغوني فاطي ؟! اين كه ديگر آن سربالايي فقط يك سربالايي نيست . به ديبا گفتم : هيس ! توي دلم دارند رخت مي شورند !

ملافه مي شورند ... و سربالايي را ... سر و ته آويزان شده ام عزيزم ! فقط خواسته بودم كه توي گوش اين كرم زشت بگويم : « دوستت دارم » چنان ديگرگونه كه به هم بريزي و بريزم از سربالايي نگاهت تا همين پايين بسرم از نگاهت تا وسط جاده كه هي بوق مي زنند برايم كنار اين خيابان ها و پياده روها ... دارند توي دلم رخت مي شورند برايت كرم ابريشمم ! خم شده بودم همين را بگويم توي گوش ات كه ديدم ، يكهويي بود همه چيز نه ؟! چرا اين صفحه نمايش ماتش برده ، مرا انفجار بمب هم ديگر به خودم نمي آورد عزيزم ! گفتم ، بارها گفتم . گفتي كه كرم زشت كوچكي هستي كه از سرت زيادم . گفتم : باشد ! من كرم دوست دارم . كرم ابريشمي تو . گفتي كه نه ... كه نمي شود ... كه زشت تر از اين حرف هايي . گفتم : درون هر كداممان يك كرم زشت هست ، من خم مي شوم و توي گوش اين كرم مي گويم : دوستت دارم ! و در همان لحظه از پشتش دو تا بال مي زند بيرون و ...

يك هو دو تا بال از پشتت زد بيرون ، پيله ام را از هم شكافتي ، پيله اي كه براي تو و خودم بافته بودم اين همه روز ، شب ، با خواب و خيال و كابوس و سربالايي و ... اين تاكسي ها هم عجب كششي دارند . تاكسي هاي زرد 700 تومني ! برايت گل گرفتم از پايين همين سربالايي . ميخك ! صورتي ، نارنجي ، قرمز ، سفيد و تو داد كشيدي سر پيله اي كه داشتم مي بافتم . پروانه شده بودي نه ؟ داشتي دور سرم مي چرخيدي نه ؟ آن قدر چرخيدي دورم ، كه ديگر چشمم جز تو نمي بيند . و همه چيز در تو خلاصه شده و انگار هيچ روزي قبل از تو نيامده بود و همه چيز از بعد از آمدنت شروع شده در من . و آن قدر عاشق راه رفتنت و دست تكان دادنت شدم كه از دست رفته ام عزيزم ! توي دلم رخت مي شورند ... شور مي شود اشك هايم برايت ... دور ... دورتر ... دورترتر ... و فقط اسمت مي ماند . برو دورتر و برايم دست تكان بده ...

پروانه مي شوي و روي انگشت هايم مي چرخي و مي رقصاني ام ... قصاب خوبي نيستي تو ! رقاص خوبي نبودم برايت حيف . كرم ... كرم ... كرم ... كرمي كه هم مي خواست قصاب نباشد و هم مي خواست وجدان به خرج بدهد و جدي باشد ! 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                            روايت ساده ي خرگوش هام ....

 

خواستم بلند شوم و روي پاشنه ي تمام درهاي دنيا بچرخم . ولي به روايت خرگوش ها دلخوش كردم . خرگوش هاي ساده ي اين دشت كه جز لاك پشت دغدغه ي ديگري نداشتند . و حواسشان آن قدر پرت خوبي خودشان بود كه تا به خود آمدند ديدند تمام لاك پشت هايي كه هميشه سرشان توي لاك خودشان بود براي خرگوش هاي ساده و كوچكم حرف درآورده اند ! اما خرگوش هاي كوچك من ، نه عشق خرشان كرده بود و نه گوش هايشان دراز شده بود ! حتي حواسشان پرت هويچ هايي نبود كه يكي يكي از باغچه ي كوچكشان كم مي شد و آب مي شد و مي رفت توي زمين و حتي به شك ساده اي هم گير نكردند كه نكند لاك پشت ها ... خرگوش هاي من درگير روايت بودند ! روايت دويدن و رسيدن و بردن و جلو زدن و آخر شدن و ... و خسته شده بودند از تكرار مجدد اين قصه ي قديمي و ... و لاك پشت ها همه جا گفتند كه خرگوش ها را عشق خر كرده ! و خرگوش هاي من از آن روز لب به هويچ نمي زنند ديگر ! دي شب صدايشان كردم ، دست هايم را به تنشان ماليدم كه بوي ليمو بگيرند ، لوس كردم خودم را تا پقي بزنند زير خنده ، ويتامين ب – 1 خوراندم به شان كه سردردشان خوب شود و پيچاندمشان لاي ملافه هام . نه نگاهم كردند و نه خودشان را به دستم ماليدند . پري شب هم . و سه شب پيش هم . حتي هفته ي گذشته هم . و انگار از همان روزي كه پشت سرشان حرف درآورده اند ، ساكت اند ديگر .

اما آن ها كه حرف نداشتند ! نه روايت مي كنند و نه ... مي ترسم بميرند !

خرگوش ها وقتي مردند چه شكلي مي شوند ؟

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                        ابتداي يك آغاز مجدد

* زن دردش گرفت . و يك هو تمام درهاي دنيا روي پاشنه هاي دختري كه سال ها بعد به دنيا مي آمد چرخيد !

مرد نبود . مرد آن جا نبود . و قبل ترهايش انگار هيچ كجاي ديگر كه نزديك آن زن باشد هم نبود . و بعدها دير ... ديرتر ... خيلي ديرتر از زماني كه مرا سر و ته گرفته بودند پيدايش شد ... تركيه ... شوروي و ... هر جاي ديگر بود جز آن جا كه بايد ! تا به خودش آمد ، بچه اي را گذاشته بودند توي بغلش ! كه سال ها بعد با موهاي فرفري اش از سر و كول او بالا مي رفت و آن قدر سربه سرش مي گذاشت كه خوابش مي برد . دختري كه خيلي سال بعدش موهايش هنوز فرفري بود و خرمايي ! با 170 ، قد و 50 ، وزن . حالا مي رفت دانشگاه و داستان مي نوشت و عاشق مي شد !

حتي حالا كه سال ها بعد بود مي شد عروسي كند و بچه دار شود و به بچه اش شير هم بدهد !

اين منم ... كه زير پايم هي خالي مي شود و دم به دم ، از بازدمم كاسته مي شود و هنوز اما وقتي لوس مي شوم دهانم بوي شير مي دهد و هادي مي گويد : دختر لوس اش خوبه ! و پدر هم لوسم را بيشتر دوست دارد تا هر طور ديگر . خالد رسول پور مي گويد : بهترين نويسنده ي اينجايي ! و ديبا هي توي گوشم مي خواند : خوبي تو ، و هيچ اسمي به اندازه ي فاطمه به ات نمي آيد ! و شيما : فاطيما ! من فيل مي خوام ! و من بايد براش فيل بگيرم . من هندوستان شيمايم و فاطيِ ديبا !

فاطمه ي كوچكي ام كه زماني خواستم ته جيب يكي جا بگيرم و ... باد بردم ! حالا بيست و يك ساله مي شوم . همين 21 آبان 21 ساله مي شوم . اي كاش براي تمام سال هاي بعد از اين 21 ساله مي ماندم مادر !

زمين مي خورم ، راه مي افتم ، مثل همه به فكر نانم و مي خواهم ماه عسل بروم ونيز ! رم ، واتيكان ... شايد هم تبت و آن وقت مي خواهم تمام مغولستان را زير پا بگذارم .

دلم مي خواهد با فاطمه اش ، نيچه ، هيتلر و ماركز محشور شوم ... با شيوا ارسطويي ... و نمي خواهم بميرم ! مي ترسم !!!

هنوز تنم آفتاب نديده و موهاي خرمايي ام باكره اند براي آفتاب و خيابان ها و ... هنوز آب زير استخوان هايم نرفته ... استخوان نتركانده ام ... مي خواهم بار بگيرم . بچه هايم را بزرگ كنم و به شان به جاي قصه ي شنگول و منگول از افسانه ي سيزيف بگويم و جنگ جهاني دوم ! از افسران نازي كه به هيتلر وفادار نماندند وگرنه حالا هيتلر كسي بود براي خودش .

بچه هايم را به ديدار قطب شمال ببرم . كاري كنم كه به تمام بيابان هاي جهان عشق بورزند . مرا « ماما » صدا بزنند و دلم غنج برود براي مادر گفتنشان . با مرد از ناخن هايم حرف بزنم كه بلندشان كرده ام ، از حباب هاي مايع ظرف شويي و دكمه هاي گم شده ي پيراهنش .

در آستانه ي بيست و يكمين ، 21 آبان ام . و دلم هزار تا آرزو دارد براي خودش . بيست و يكمين شمع را هم فوت مي كنم و زندگي ام به اندازه ي يك شمع فوت شده تاريك تر مي شود !

 

پ.ن. كسي بي خودي نگران سوت و كوري حرف هايم نشود ، من قطاري ام كه در ابتداي ريل هاي سوت و كورتان ، سوت مي كشد كه دارد از راه مي رسد !  

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

اولين همايش ادبي مركز آفرينش حوزه ي هنري اروميه به مناسبت آغاز به كار كانون هاي جوان برگزار شد !

خب ... بانيان اين كار : شیما چوداری  ، خودم ، ديبا ناظمي ( و باد همان سه حرف سبك ... ) و سياوش دانش آذر ( مسئول واحد ادبيات حوزه ) بودند !

به خير گذشت ... البته اگر گذشته باشد ... جمع كردن 800 تا شاعر و نويسنده آن هم اين جا – اروميه – هنر مي خواهد ... و البته دل و جگر به خاطر قلچماقي بعضي ها ي محترم و ...

 مهمان ويژه ي مان هم نويسنده ي خوب كشورمان خالد رسول پور  عزيز بود !

البته خيلي ها آيه ي يَس خوانده بودند و اما حسابي دورشان زديم و اين ها ...

البته اگر بخواهم جدي حرف بزنم ، احساس مي كنم فاطمه باباخاني و ديبا ناظمي دارد هدر مي رود توي اين شهر ... بي  ... هو ... ده ... ! ... هدر مي رود ...

 

 

پ . ن : به سلامتي تمام لطفي كه در حق ادبيات اين شهر ... كرديم ، صبحانه پيتزا زديم تو رگ و نهار هم ... برگر ! با دوغ و راني و ... كلي دودره بازي سر يه نوشابه خانواده ...

پ . ن : مرسي خالد جان !

پ . ن : هادی خشایی و مهدی زینالی و رضا اصغرزاده و  حميد آخرت دوست و هادي ( افشار پور ) هم دمشان  گرم !

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                                 بريدم ديگر ...

چاقو از دسته نمي برد

اما

آن قدر دست روي دست گذاشتيد كه من

بريدم ديگر !

بريدم ...

بر ... ي ... دم ...

بر ...

ب ...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

oriana fallaci                     

 

Oriana Fallaci, the Italian writer and journalist best known for her abrasive interviews and provocative stances, has died, officials said Friday. She was 76.

او در 76 سالگي اش مرد در حالي كه نمي دانم از سرطان رنج مي برد يا نه . اما مطمئنم كه كودك نزاده اش كنار دروازه هاي بهشتي كه خودش براي خودش دست و پا كرده بود منتظرش ايستاده است . ( Lettera Ad Un Bambion Mai Nato  )

                       

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                               فرهاد

يادش آمد كه سال ها بعد ، " فرهاد " نامي زل زده بود به لب هاي گل بهي اش و گفته بود : « مثل طعم گس به مي ماند ! »

مرد نگفت : جا خوردم !

زن نگفت : من هم .

مرد نگفت : عين همين جوري بودي كه حالايي .

زن نگفت : تو هم عين همين جوري بودي كه حالايي .

مرد نگفت : به خدا مواظب بودم كه هر بار كه از خواب مي پرم حتما دست ات را محكم بگيرم ولي مي پريدي و من پيدات نمي كردم ديگر توي خيابان ها و آن بيمارستان لعنتي . و آن قدر دنبالت گشتم باورت شود . بغل همه ي زن ها را زير پا گذاشتم به خاطرت .

زن نگفت : من هم . دست به دست مردها چرخيدم هي تا به تو برسم .

و صورت اش گل انداخت .

 


پي اش ...
+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

                    من وحشتناك بزرگ شدم !

 

 

اين را گفت و كوچك شد ، كوچكتر و كوچك و  آن قدر كوچك كه خودش هم نفهميد كه دارد زير دست و پا له مي شود !

تصورش شايد حيلي مهم نباشد ، اما از اينكه تمام اين نوزده روزي را كه من ذوق مي كردم و خوش بودم و چلچلي ام بود ، تو كوله پشتي به دوش ، ترمينال هاي اين جا و آن جا زير پايت مي چرخيد . و نگاه هاي هيز اين و آن به دنبال ات و سايه به سايه ات .... چقدر سنگين بوده اي و صدايت در نيامده !

سايه شان چقدر سنگين شده بود برايت ؛ كه تا اين جاي اين حماقت را پياده آمده اي اين همه راه ... چه ات شده .... مي دانم ، گفته بود كه با همه فرق مي كند ، گفته بود كه با همه ي همه فرق مي كند و تو شب ها خوابت نبرد و فكر كردي كه .... كه چه !

من از پشت گوشي تلفن ... لابه لاي آن همه هق زدن ، چه مي شد برايت ، كاري از دستم برنيامد حتي ... و تو هي هق زدي و كوچك شدي و ...

همه بودند ، همه كوچكت نگه داشته بودند ، و توي دادگاه همه شان بايد جواب پس بدهند ، كه همه اش سوء تفاهم بود و كارد به استخوان رسيده ات . و تو هي از خدا صبر مي خواستي و خدا هي از تو صبر مي خواست و بي صبري ات به سر رسيد ه انگاري نه ؟

در من آرامش و خنده ته مي گيرد تا كارتن خوابي ات ...

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

        

                          و دوباره تر ....

 

 

يكهو ، مثل دختر بچه ي كوچكي شدم كه همه ي اسباب بازي ها و خرس ها و قطار ش را از دورش پراكند و بلند شد ... گردن اش را رو به بالا گرفته بود ... و عروسكش از دست اش افتاد ... داشت شگفت زده به نوري نگاه مي كرد كه انگار تنها به پنجره ي چشم هاي او راه يافته بود ... روشنايي شگفت كه داشت از ناخن ها ،‌ انگشت ها و دست ها و پوست اش رد مي شد ، و در لاي استخوان هاش ته نشين مي شد . دختربچه اي كه ناگهان فهميد كه زنده است ، كه زيباست ، كه مي تواند دل همه ي مرد هاي لاي ملافه ها را بريزد ، هري ، روي تخت و ملافه ها و تن و انگشت هاش ... انگشت هاي بي انصاف و ... اش .... يكهو فهميد كه مي تواند توي بغلشان جا بگيرد ... دهانشان را ببوسد و با مزه ي مشروب و ته مانده ي دود سيگارشان تبخير شود و لاي موهاشان گير كند و صداش كنند : « وسوسه »

و او ذوق اش بگيرد .... بماسد به ملافه ها و بچسبد به ليوان هاي مشروب و بوي عرق تنشان ...

و خنديد ... خنديد ... قهقه كشيد ... و ناگهان صداش زنانه شد و ناخن هاش بلند شدند و موهاي فرفري كوتاه اش بلند شدند و بلند تر و انگار داشت صداي قد كشيدن حتي استخوان هايش را مي شنيد و صداي ته نشين شدن نوري كه هنوز به زير پوست اش نفوذ مي كرد و ... و بوي عطر داد ... بوي صفحه نمايش و ... جوهر و آدرس پستي و وبلاگ و پيراهن زنانه !

و يكهو همه عاشقش شدند و او ... فقط دلش مي خواست دهان اش بوي خاك بدهد ... بوي "حسيناي سال بلوا " را !

و يكهو همه شان را تف كرد بيرون .... همه ي مرد هايي كه زير زبان اش چرخيده بودند و تفانيدشان از ملافه هاش هم ... از يادش رفتانيد همه شان را ... فراموشانيد ... و خدا كه زير پوست اش و توي جلدش رفته بود ذوق اش گرفت ،‌ براش توي آينه بوس فرستاد و قول داد كه مي بردش پيش خودش ،‌كه شب ها روي زانوي خودش بخواباندش ، كه خودش لاي موهاش ، با انگشت هاي خودش ... و دلش را بريزد به دامن خدا .... خدا دهان اش را ببوسد و با هاش گل بازي كند .... و براش " حسينا " بسازد ... كه دهان اش را ببوسد و ... بوي خاك بدهد ...

منم ... شناختي خدا ... خودم ام با انگشت هام و دهانم ... كه برات بوس مي فرستم توي آينه .... كه ببري ام بالا و برام گل بازي كني و حسينا ... كه توي دامنت گل بازي كنم و ... يادت نرود دهان اش بايد بوي خاك بدهد ....

 

خدا گفت : خودت را توي ملافه هات بپيچ .

گفت : بوي پيراهن زنانه بده .

گفت : بتفانشان بيرون .

گفت : بفراموششان .

گفت : مي برمت بالا ... توي دامنم ... گل بازي يادت مي دهم .... و قصه ي شيرين و فرهاد كه نه .... قصه ي تازه ي حسينا و تو اش را مي بافم .... كه دهان ات ا ببوسد و تو بوي خاك بگيري ازش ...

و بعدش قول داد ... كه برام بهشت تازه اي دست و پا مي كند ...

گفت : مي آورمت پيش خودم زود ... زود تر ...

 

خدا نمي دانست كه من هر روز دزدكي به اش سر مي زنم ... مي پايم اش ... كه مبادا يادش بروم ...  فردا كه رفتم بر نمي گردم .... ديگر ...

 

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

" for : Czech Republic "

 

اينكه پاهايم بيرون از اين قضيه است يا نه اش رانمي دانم .... اما بدون پا كه نمي روم .... از اينجا تا مثلا هلند يا پراگ ... بهار پراگ  ... و ميلان كوندرا و سال هاي سيم خاردار .... تو كه هي انگار كه هوايم را از آن جا داري .... ؟ .... مي شود كه چيزي بگويي .... حرفي .... چيزي ..... يا مثل همه ي دور و بري هايم كه فحش ام مي دهند هي .... چون به نظر شان من چندش آور مي نويسم ....  اما من كه چندش آور .... ؟ ....چندش اور تر از دروغ اشويتس .... يا ننگي كه به هيتلر نسبت مي دهند .... يا حتي ناپلئوني كه هر زير سوال مي رود .... و حتي ملكه انگلستان و مشروع و غير مشروع اش و .... و نه به اندازه ي كلاهك هاي هسته اي ....

كه همه شان چندش آورتر از من بوده ... نبوده .... نمي شود جواب قطعي داد .....

اينجا - ايران - چندش يعني سكس ! آلت تناسلي ... مايع لزجي كه .... ا ه ....  اينجا همه اش ... همه تا خرخره توي سطح مانده اند ... گيريده اند و هي هواسشان به دستمالي كردن كفل و پستان هاي درشت ديگري است .... من از اينجا اق ام م يگيرد هي هر روز ... هر بار كه صدا زده مي شوم .... هر بار كه تهديد مي شوم ....

چيزي بگو ...... 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

- به خدای خوب رسول -

          خداي مچ گيري هاي بزرگ

باشد . و این ابتدای روایت بزرگ خودکشی من است ... دلدادگی به تو ... به گل بازی ات ... به خودکشی ات در من ... و این یعنی دارم دوباره گره زده می شوم به ات ... که نزدیک تر ... که دوباره تر ... از خوبی ات بود که نزدی تو ی دهنم که بس کنم ... چیزی نگفتی و من ... - از خوبی تو بود که من بد شدم -  حالا ندیده می گیرم - جایی که افتاداندی ام ... تنهاییدی ام ... دردانیدی ام ... و تو هم نشنیده بگیر ... همانی را که شنیده گرفته بودی ...

این نافرمانی ... قهریدن ... این دوریدن ... قسمتی از گره خوردگی بزرگ من به توست ... خدایی که رسول  هی گفته خوب است ... و تنها اسباب بازی اش یک مشت به گناه افتانیدن من و افتادن از نگاه ام و مچ گیری و ... همین هاست ...

تو حرف نداری ...

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  | 

 

 

همه ی ندارم می شود

کج

و

کوله

که تو

دارم شوی و من

وبال گردن ات

 

تو هی

مرا

از خودت کم کنی

جمع ام کنی

                                                   و بریزی ام دوررررررررررررر !

 

 

+   نوشته ي  فاطمه باباخانی  |